ذیرِ نورِ عابـاژور

ذیرِ نورِ عابـاژور

برایش نوشتم:
" زیر نور این آباژور
در ازدحام این قرص خواب های لعنتی
جایی در وسعت سرد این تختخواب
شب بخیر هایت گم شده است "
برایم نوشت:
" بخواب
عادت به هیچ چیز صلاح نیست "
و این منطقی ترین لالاییِ نیمه شب های من شد ...

***
گلاویژ نام ستاره‌ای که در شب‌های تابستان نمایان میشود؛ ستاره ی سهیل.

صدای گریه ی مستر از اتاق بغلی می آد حتما باز وقت شیرش شده، یه چشمم را باز می کنم و طوری که خوابم نپره نگاهی به ساعت میندازم، عقربه ها دقیقا ده صبح را نشان می دهند! مثل دختر بچه ای که خواب مانده و از سرویس مدرسه جا مانده خشکم می زند و استرسی می شم، کی از شر این قرص ها و اثراتشون خلاص میشم گویان میرم و آبی به صورت می زنم، چند دقه ی بعد با یه لیوان شیر داغ می شینم پای کتاب... 

یک ساعت نگذشته که بابا زنگ می زند که توی راه است و نزدیک خونه، آروم و پاورچین پاورچین طوری که خوابِ حضرت مستر را برهم نزنم مامان را بیدار می کنم تا حاضر شود... 

تند تند لباس های مستر را می اندازد توی ماشین، کیف و بقچه ی خودش و مستر را می بندد، در همین حین مستر  بیدار می شود و طوری که انگار مُچمان را گرفته با خنده  های شیطنت آمیز همیشگیش بالای سرمان ظاهر می شود... مامان وقت را از دست نمی دهد و می بردش آب بازی (حمام)، بابا هم می رسد... 

مستر را حوله پیچ شده طوری که فقط نوک بینی اش مشخص ست می برند توی اتاق، جیغ می زند و آجی آجی می گوید، باز لوس بازی های بعد از حمام و عکس های یادگاری با موهای فر خورده ی خیسش، عکس هارا می گیریم و می نشیند توی بغلم تا موهایش را خشک کنم عاشق صدای سشوار ست خاموشش که می کنم اعتراض می کند که طبق معمول تاثیری روی من ندارد، ساکت می شود و لباس هایش را یکی یکی تنش می کنم آن جوراب دلبرش را، آن شلوار جین خوشگلش را، نوبت به سویشرتِ بافتِ خردلی اش می رسد که آستین هایش تنگ ست و دست های کُپُلِ مستر را به زور ازش رد می کنیم، پستونکش را توی مشتش گرفته و اصرار دارد که با آن آستین را دستش کنم، اخمی بهش می کنم و رو به بابا میگم می بینی بابا؟ موشِت تو سوراخ نمیره، اونوقت جارو به دُمِش می بنده... 

خانواده و باروبندیلشان را راهیِ خانه ی مادربزرگ می کنم... خودم می مانم و خودم... نگاهی به ساعت می ندازم دقیقا دوازده ظهر ست، این بار استرسی که نمی شوم هیچ، انگار گردِ بیخیالی رویم پاشیده اند، لباس های مستر را که مامان توی ماشین انداخته بود را در می آورم و می برم تراس و پهن می کنم، اتاقشان را جمع و جور می کنم، اسباب بازی های مستر را می چپانم توی کمدش، باز خودم می مانم و خودم... نهار ندارم و گلودردم هنوز خوب نشده، میرم سمت آشپزخانه و مشغول میشم، جعفری ها و اسفناج هارا خرد می کنم، هویج و کلم هارا هم رنده می کنم، قارچ هارا نگینی خرد می کنم،  یه پیاز متوسط را هم پوست می گیرم و شروع می کنم به خرد کردنش، خرد می کنم و اشک به پهنای صورت می ریزم این دردناک ترین قسمت آشپزی برای هر زنه بدون شک، کار دیگر از اشک ریختن می گذرد و به ضجه زدن ختم می شود، ضجه می زنم و میگویم مگر تخم مرغ و سیب زمینی آبپز چه ایرادی داشت؟... اصلا نان و پنیر می خوردی بهتر نبود؟... 

 مواد را در قابلمه تفت میدم، یاسمین گفته بود آرد را هم اگر تفت بدی و به سوپ اضافه کنی لعاب میندازد... آرد را هم در آخر اضافه کردم و گذاشتم سوپ جوش بیاید... یک ساعت پیش قاشق به دست طعمش را زیر زبان مزه می کردم، چیزی کم داشت، طعم سوپ های مادر کمی متفاوت بود... انگار که موقع پختن، چیزی از خودش را هم در سوپ جا می گذاشت، عصاره ی مادرانگی اش را... 


  • گلاویژ

._114_. در خودم مچاله می شوم...

چهارشنبه, ۱ آذر ۱۳۹۶، ۰۶:۴۳ ق.ظ
رعد و برق می زند و من از ترس در خودم مچاله می شوم...
هر بار که آسمان نعره می زند خاطره ی آن روزِ نحس در لابلای ذهنم دوباره جان می گیرد، جوانه می زند، شکوفه می دهد.
.
.
فریاد رعدوبرق و جیغ فائزه در هم می آمیزند و در گوش هایم می پیچند ...
دوازده سال گذشته ست، نمی دانم پاییز بود یا زمستان، می دانم که صبح بود و حوالی ساعت نه شاید هم ده، باران شلاقی می بارید و قسمت شیب دارِحیاط مدرسه آب گرفته بود. چند دقیقه قبلش مدرسه را تعطیل کرده بودند، همگی منتظر بودیم، یکی از بچه ها که نزدیک در کلاس نشسته بود فائزه را صدا کرد و گفت آمدند دنبالت... بعضی ها با آه گفتند خوش به حالش... دو دقیقه ی بعد وقتی از کلاس بیرون رفت و داشت چترش را باز می کرد رعدوبرق زد و دستش را خشک کرد.!
دوازده سال گذشته ست اما هر بار که رعد و برق خودی نشان می دهد، آن صحنه ی تلخ در لابلای ذهنم جان می گیرد، جوانه می زند، شکوفه می دهد و می آید جلوی چشمانم، خودی نشان می دهد و می رود، من هم به ناچار به گوشه ی اَمنی می خزم که مبادا صاعقه ای چیزی خشکم کند!
  • گلاویژ

._113_. مُرواتون همه ساله باشه

يكشنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۶، ۰۹:۳۵ ب.ظ

از وقتی که خودم را شناختم، از همان کودکی، عزاداری های محرم و صفر که تمام می شد در هر حسینیه و زینبیه و مسجد و مراسمی همشهری هایم به هم می گفتند مُروات همه ساله باشه، اوائل برایم مهم نبود این جمله، بعد ها که استخوان ترکاندم و بزرگ تر شدم با خودم می گفتم مُروات همه ساله باشه؟ یعنی چی؟ یکبار از میم که همسن و سال خودم بود پرسیدم تو میدونی مُروات همه ساله باشه یعنی چی؟ یکم فکر کرد، کمی سرش را خاراند، چند ثانیه به افق خیره شد و گفت یعنی این که سال دیگه هم زنده باشی و تو این مراسم ها شرکت کنی. خب از لحاظ مفهومی به نظر درست می گفت اما چرا می گفتند مُروا؟ از چند نفر دیگر هم پرسیدم جواب هایشان مشابه میم بود اما هیچکدام نمی دانستند مُروایی که در این جمله به کار رفته یعنی چی... 

امروز روحانی مسجد اواخر سخنرانی اش گفت ما بوشهری ها عادت داریم بعد از مراسم ها و تمام شدن ایام عزاداری به هم میگیم مُرواتون همه سال، یعنی اشکِ به سان مرواریدی که برای حسین(ع) می ریزید همه ساله باشه... چه تشبیه قشنگی، پس قدیمی تر ها و اجداد ما اشکی که برای حسین (ع) سرازیر می شود را به مروارید تشبیه کرده اند.

 مراسم که تمام شد موقع خداحافظی یکی از خانم ها رو کرد به من و گفت مُروات همه ساله باشه دخترم، تشکر کردم و رفتم توی صحن، بند کفش هایم را که می بستم به این فکر می کردم که در تمام این سال ها حتی یک قطره اشک هم برای حسین نریخته ام راستش خیلی اوقات زور می زدم که اشکم سرازیر شود اما هیچ وقت نشد... نمی دانم، شاید هنوز حسین و عاشورا و محرم و اربعینش را به درستی درک نکرده ام...

  • گلاویژ

._112_. بارداری اش را انکار می کند...

يكشنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۶، ۰۷:۲۰ ق.ظ

سه هفته پیش که خانم عین را به اتاقم صدا کردم تا نفسی تازه کند و چیزی بخورد، حرف هایمان گل کرد و خانم عین شروع کرد به دردودل کردن، از شهر کوچکشان گفت که خجالت می کشد آنجا کار کند و هفته ای سه روز به شهر ما می آید تا مخارج زندگی خود و نوه ی سه ساله اش  را تامین کند نوه ای که پدر ندارد و مادرش در بیمارستان رهایش کرده و هیچ وقت سراغش را نگرفته... انقدر گفت که سبک شد و حرفی برایش باقی نماند، چای تازه دم و بیسکویت میخوردیم و من به حرف ها و دردودل هایی که شنیده بودم فکر می کردم که خانم عین رو کرد به من و گفت خانم الف سین چرا امروز نیستند؟ مگر نه اینکه رییس هر روز باید سرکارش باشد؟ گفتم این اواخر کسالت دارند و  کمتر هستند، خانم عین گفت بله خب بارداری سخته، آن هم ماه های اول! پلک هایم چند ثانیه ثابت ماندند و شمرده شمرده گفتم باردار؟؟؟ کی؟ گفت خانم الف سین! گفتم خانم الف سین؟ اشتباه نمی کنید؟ گفت نه، همین هفته ی پیش با من تماس گرفت و گفت که مهمان از شهرستان دارم و چون باردارم چند هفته ست که دستی به خانه نکشیده ام البته من چون آن موقع شهر خودمان بودم گفتم که نمی توانم و از شرکت یکی را برای نظافت بگیرن... خانم عین می گفت و من هاج و واج به چشم هایش زل زده بودم، نگاه متعجب و چشم های از حدقه درآمده ام را که دید گفت به شما نگفته بود؟ گفتم نه، گفت لطفا از منم نشنیده بگیرین یوقت سوتفاهم پیش نیاد، گفتم نه نه خیالتون راحت باشه، خانم عین که برگشت سرکارش گوشی را برداشتم و با خاله تماس گرفتم و همه را برایش تعریف کردم و خاله هم می خندید و می گفت عجب، که اینطور، گفتم که تماس گرفتم که درجریان باشی ولی لطفا تا خودش چیزی نگفته نه به روش بیار نه به همکارا چیزی بگو، باشه ی بی حالی گفت و قطع کرد، و بعد از ظهر همان روز همه ی مدرس ها و همکارا می دانستند که خانم الف سین باردار است -__- از آن روز کافیست الف سین بگوید حالم خوب نیست یا فلانم یا... که نیشخند معناداری می زنند و می پرسند خبریه؟ راستشو بگو و خانم الف سین هم می گوید نه بابا چه خبری، خبری باشه و من نگم؟؟؟ 

از آن جریان ها سه هفته گذشته و هنوز بارداری اش را انکار می کند، هر روز حالش بد می شود، و می گوید اتاقش بو می دهد و می آید اتاق من می نشیند، کمرش درد می کند و در راه رفتن و نشستن احتیاط می کند درست مثل زمانی که مامان باردار بود و خونریزی داشت و هر روز استرس افتادن بچه را داشت، خانم الف سین برای اینکه به بقیه ثابت کند که باردار نیست و حالش خوب است هرروز سرکار می آید اما واقعا حالش خوب نیست و به استراحت نیاز دارد، اگر می دانستم آن تلفن من انقدر شرایط را برایش سخت می کند هیچ وقت آن گوشیِ لعنتی را برنمی داشتم و شماره ی خاله را نمی گرفتم آخر من چه می دانستم که بارداری اش را انکار می کند؟ آنقدر در این روزهای اخیر کارهایش را به دوش من انداخته که دیگر خجالت می کشد باز هم این کار را کند، علیرغم تمام اذیت ها و حرفای بدی که در این چندماه به من رسانده و زده بود ولی این روزها انقدر مظلوم شده است که  دلم به حالش می سوزد بدون اینکه چیزی بگوید خودم میروم سراغ پرونده ها، استرس بارداری زیاد ست لااقل استرس کار را نداشته باشد، نمی دانم شاید این کار هارا می کنم که عذاب وجدانم کمتر بشود... ولی خب واقعا چرا بارداری اش را انکار می کند و خودش را عذاب می دهد؟ مگر دانستن دیگران چه ضرری به او می رساند؟ 

  • گلاویژ

._111_.آغاز سال نو

پنجشنبه, ۱۱ آبان ۱۳۹۶، ۰۶:۳۰ ب.ظ

ششم آبان ماه سال یک هزار و سیصد و نود و شش خورشیدی... ساعت 2وپنجاه و هشت دقیقه ی بامداد :


+میدونی چیه؟ 

-هوم؟ 

+ من 8صبح 21ساله میشم، دلم می خواست امسال تنهایی برم لب دریا، تو ساحل کیک تولد کوچولو ببرم، شمعمو فوت کنم، اونم راس ساعت 8صبح... 

-عاخی ، چه رمانتیک و فانتزی و شیک، خب برو 

+آخه تو اون ساعت هیچ قنادی باز نیست، ولی خب میرم لب دریا، 21سالگیمو اونجا تحویل می کنم... 

-ها اینکارو کن، کیک تاینی یا باباجون چند تا بخر، کنار هم بذار، شمع بذار روش 

+😂😂😂😂😂

-جدی گفتم، حیفه من که خلاقیتمو خرج تو می کنم 😒شیر کاکائو هم بخر، خشک خشک حال نمیده، اینم جدی گفتم 😒

.

.

.

و اینگونه شد که ساعت 7ونیم صبح از خونه زدیم بیرون، راه افتادم سمت ساحل، سر راه چند تا کیک و یه بسته شمع (به قول یوشا، شمع نذری) خریدم، یه بشقاب و چندتا بیسکویت و اسمارتیز هم از از خونه برداشته بودم، هوا مه آلود و یه ذره خاکستری و تاریک بود، چندمتریمو به زور می دیدم اگه مسیر رو بلد نبودم بدون شک تو اون مه گیر میفتادم و گم می شدم، صبحِ زادروزم بود ولی همه جا مه و سکوت، انگار شهر هنوز خواب بود، گفتم حیف نیست تو همچین روز مبارک و فرخنده ای شهر و مردمش انقدر بی حس و حال و بی روح باشن؟؟؟... هندزفری همراهم نبود، موزیکو پلی کردم، ولومو بردم بالا جوری که همه بشنون، لذت ترانه هارو با همه قسمت کردم، با درختای خیابون، با سنگفرش پیاده رو، با آسمون خاکستری و مه گرفته، با اون سربازی که کنار پاسگاه نگهبانی می داد، با اون آقای باغبون که تو پارک ساحلی به گل ها سامون می داد، با اون چند تا خانواده که لب دریا چادر زده بودن و خواب بودن و چون هوا یه ذره تاریک بود خوابشون هم عمیق بود و حالا حالا ها بیدار بشو نبودن، می رفتم جلو و ساحل ساکت و دریا آروم، فقط صدای ترانه های من گوش دنیا رو کر کرده بود، انقدر رفتم جلو که دیگه نه از پارک ساحلی خبری بود و نه از چادر و آدمیزاد و دارو درخت، فقط آب بود و تخته سنگ... از سنگایی که شبیه پله روی هم چیده شده بودن رفتم پایین، بساطمو درآوردم، کیک تولدمو حاضر کردم، شمع هارو دورش چیدم، دروغ چرا؟ اون پایین، ساکت تر و خوفناک تر بود-___-  یه لحظه با خودم گفتم اگه یکی بیاد اینجا منو به قتل برسونه وجنازمم بندازه تو دریا، پلیس هیچ سرنخی پیدا نمی کنه، چون از یه مسیری به بعد دیگه هیشکسو سر راهم ندیده بودم 😂 دیگه غرق در این تفکرات بودم که دیدم ساعت 7و پنجاه و نه دقیقه ست، آخرین دقیقه ی بیست سالگیم صرف روشن کردن شمع های بیست و یک سالگیم شد... 

بیست سالگیِ عزیزِ من، مقدس ترین سال زندگیم، سرشار از تحول و اتفاقات و تجربه های جدید، سرشار از بدست آوردن ها و از دست دادن ها، پیروزی ها و شکست ها، بلند شدن ها و زمین خوردن ها، خرد شدن ها و قوی تر شدن ها، سرشار از حس و حال خوب و لبخند ها، اشک های تلخ و شیرین، قشنگ ترین و رنگی ترین سال زندگیم رفتی و نموندی برام... فراموش نمیشی تا به ابد...



حول و حوش ساعت 8و چهل و پنج دقیقه بود که کفشامو درآوردم که برم تو آب، فکر می کنین با چه صحنه ای رو به رو شدم؟؟؟ تلفات داده بودم حسابی،  پاها خونین و مالین بودن یه ذره از داخل کفشامم خونین و قرمز شده بودن، جوری پاهامو زده بودن و زخم کرده بودن که به حس لامسه ی خودم شک کردم چجوری با این پاهای زخم و زیلی پیاده روی کرده بودم و دردشو حس نکرده بودم...خلاصه این که تا توی کفش بودن هیچ دردی حس نمی شد ولی بعدش درد و سوزشش شروع شد، جوری که موقع برگشت به زور تونستم کفش پا کنم، این هم از عواقب جوراب نپوشیدن... 

این آخرین عکس هم ساعت نه و نیم گرفته شد که دیگه آفتاب زده بود و هوا کاملا روشن و آب دریا هم بالا اومده بود و تولد بازی منم تموم شده بود :)) 

  • گلاویژ

._110_.خورشیدی در جان تو پنهان است

پنجشنبه, ۲۷ مهر ۱۳۹۶، ۰۷:۵۴ ب.ظ

هی از دیشب تا حالا میرم پروفایلشو که عکس منو گذاشته چک می کنم و ذوق مرگستون میشم و از تل میام بیرون، بعد یهو یاد دیشب و حرفامون میفتم که وسط کل کل کردنا و خندیدنا و تو سر هم زدنای نصفه شبیمون، یهو بغض کرد و گفت:

رفاقت های صمیمی گاهی پایانی ندارد

یا شاید تلخی بی پایان دارد

احتمالش هست  یه روز من و تو انقد سرد شیم نسبت ب هم ک خدا داند... 

گفتم: گاهی فکر می کنم نکنه الان اوج دوستیمون باشه و بعدش سیر نزولی داشته باشه😞

.

خیلی وقتا به این موضوع فکر می کنم و می ترسم که نکنه آدمای الان زندگیم چند سال بعد فقط یه خاطره باشن، نکنه این روابط گرم و صمیمانه و دوستی های عمیق، در طول زمان کمرنگ و سرد بشه... 

نیاد اون روزی که از آدمایی که الان، درست همین حالا جزیی از زندگیمن فقط یه اسم و تصویر با وضوح کم به جا بمونه گوشه ی ذهنم... نیاد اون روزی که وسط شلوغی ها و لا به لای روزمرگی ها و دغدغه هام جا بمونن :(((







  • گلاویژ

._109_.

پنجشنبه, ۲۷ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۰۷ ق.ظ
نشستم روبروی کولر و شیر با رطب می خورم اونم این وقت شب!  یهو یادتون افتادم و تازه فهمیدم چقدر دلتنگتون بودم و به قول مگی این روزا هی دارم با وبم قهر تر میشم :( 
خیلی وقتم هست هیشکیو نخوندم و خبرم ندارم ازتون :(
شرمنده ی کامنت های خصوصی هم هستم که بی جواب موندن هنو:(
خب این روزا نبودم یا بهتره بگم کمتر نوشتم برا اینکه به شدت سرم شلوغ بود و به علت ذیق وقت /ضیق وقت /زیق وقت، جور نمی شد بیام بنویسم و بخونمتون... 
ولی خب حالا خوش برگشتم... 
فصل جدیدی از زندگیم در حال لود شدنه... و من؟ عاشق تغییرات بزرگ بودم همیشه :) 
اووووم
فعلا همینا
برم لیوان شیر و ظرف رطبمو بذارم تو آشپزخونه، بعد بیام برنامه های فردا رو بنویسم و بعدشم با خیال راحت یک به یکتونو بخونم :) 

  • گلاویژ

._108_.

سه شنبه, ۱۱ مهر ۱۳۹۶، ۱۱:۵۹ ب.ظ
عزیز که پُشتی ها و قالیچه ی ایوونو جمع میکرد، نشستم رو میله ها و پرسیدم: چرا جمع میکنی عزیزجون؟
گفت: مادر پاییز داره میشه برگا میریزه رو قالیچه، تمیز کردنشون سخته، کلافم میکنه!
یه نگا به موها حنابستش میندازم و یواش میگم: مامان میگه اونموقعها تا وسطا پاییز که هوا سرد شه، بساط ایوون پهن بود.
- اونموقعها این شکلی نبود مادر. که پاییز میشه تنگ غروبی دلت میخواد از غصه بترکه. پاییزاش یه شکل دیگه بود. شبا میشستیم دور هم انار خورون، گل میگفتیم، گل میشنفتیم. آقا جونت که رفت، دیگه پاییز اون پاییز نشد.
نگاش میکنم؛ روسریشو میگیره جلو صورتش و ریز میخنده: یادش بخیر یبار زهراسادات نشست انار دون کنه براش. گفت بده مادرت. انار با عطر دستا مادرته که خوردن داره..
میخندم باهاش: پس آقا جونم ازین حرفا بلد بود!
لپای بی جونش گل میندازن: اونموقع مث الان نبود مادر. دوس داشتن ورد زبون جوونا باشه. اونموقعها دوست داشتنو دون میکردن توو کاسه انار، گلپر میپاشیدن سرش..
آقاجونت که میخورد و میخندید
پاییز نبود دیگه
بهار میشد..!

نازنین هاتفی

___________________________

رابطه ام با الف سین بهتر شده، فعلا البته، یعنی یه مدته گیر نداده، فعلا آرومیم ممکنه دوباره چند روز دیگه جنگ بشه :|
حالا که الف سین چیزی نمیگه، گیر آقای سین لام افتادم... یادتونه روز اول گفتن باید چادر سر کنی و بعد از یه هفته گفتن دیگه نمی خواد و منم چادر رو گذاشتم کنار؟ خو الان دوهفته ست دوباره گیر داده باید چادر سر کنم مستقیم به خودم نگفتا به خاله ام گفته بود و خاله هم به من منتقل کرد منم گفتم سر نمی کنم، مگه مسخره شونم؟ یه روز میگن چادر سر کن یه روز میگن چادر سر نکن، یه روز میگن دیگه این مانتو رو نپوش الان باز اومدن گفتن چادر... مگه عروسک خیمه شب بازیشونم که به هر سازی که می زنن برقصم... بعدشم مگه سین لام رییس منه؟ بره به کارمندای خودش گیر بده... و چادر سر نکردم
و دوباره زنگ زد به خاله، میگم چرا به تو زنگ می زنه؟ بیاد به خودم بگه تا جوابشو بدم، خاله گفت سین لام گفته روم نمیشه به خودش بگم :|
ولی سین لام دروغ میگه بحث رودروایسی نیست این می ترسه من پاچه شو بگیرم :|
و من دوباره محل نذاشتم، به الف سین هم گفتم که چادر سر نمی کنم، حالا الف سین خودش چون چادر سر نمی کنه تو این مورد به منم کاری نداره
باز دوباره سین لام دیروز زنگ زده بود به خاله و همون موقع که آموزشگاه بودم خاله تماس گرفت و گفت همین الان دوباره زنگ زده و گفته اینجا مرتب بازرس میاد و از مرکز مرتب دوربینای مداربسته مونو چک می کنن و این حرفا و اینا... با این که می دونم داره بهونه میاره ولی گفتم باشه، بهونه میاره چون اینجا مرتب بازرس میاد و خیلی سختگیرن و به ترک دیوار گیر میدن جلو چشممون ولی همیشه با من خیلی محترمانه رفتار کردن، به کار همکارام که اکثرا زیر دست سین لام هستن گیر میدن ولی به من تا حالا نشده، یعنی اگه چادر سر کردن من انقدر براشون مهم بود صاف صاف تو چشمام نگاه می کردن و می گفتن انقدر که رُک و سخت گیرن ولی چون من زیر مجموعه ی اونا نیستم کاری بهم ندارن...
به خاله گفتم باشه و قطع کردم...
تا الان می گفتم نه و لج می کردم چون نمی خواستم زیر بار حرف زور برم، چون می خواستم به سین لام بفهمونم تو رییس من نیستی که بهم امر و نهی کنی ولی از یه جایی به بعد دیگه حس کردم این زیر بار حرف زور نرفتنه داره اعصابمو بهم می ریزه و یه جورایی آرامشم سر این موضوع داره گرفته میشه...
اما داغ اون لبخند پیروزمندانه رو به دلش گذاشتم، روزی که الف سین اومد بهم گفت دیگه این مانتو رو نپوش رنگش روشنه و من هاج و واج نگاش کردم و گفتم این که قهوه ایِ سوخته ست و بعدا کاشف به عمل اومد که سین لام بهش فشار آورده بوده که به خانوم میم بگین این مانتو رو نپوشه... از لجش دوهفته ی تمام با اینکه مانتو اداری مشکی داشتم، مانتو بارداری مامانمو می پوشیدم و می رفتم سرکار و اخماش میرفت توهم، یعنی گشادی این مانتو به مراتب بیشتر از رنگ روشن اون مانتو قهوه ای سوخته هه به چشم میومد و جلب توجه می کرد و هر کی می پرسید خانوم میم چرا مانتو گشاد می پوشین با لبخند ملیح می گفتم آقای سین لام اینجوری صلاح دیدن و ملت ماتشون می برد :|

و امروز، فکر می کرد با چادر میام سرکار و خوش خوشانش بود که بالاخره به زور منو چادری کرده، با همون تیپ همیشگی رفتم مانتو اداری مشکی و شلوار جین روشن و کفش اسپرت سفید و کلاه آفتابگیرم، زمانی که اومدم تو حیاط آموزشگاه داشتم به این فکر می کردم که الان داره منو تو دوربین می بینه حتی وقتی داشتم از پله ها بالا می رفتم، وقتی تو راهرو قدم می زدم... 
همونجوری از در اتاقش رد شدم و یه سلام سرد کردم و رفتم اتاقم، با اخم اومد اتاقمو گفت راستی امروز قراره بازرس بیاد و یه نگاه به سرتاپام انداخت که یعنی چادرت کو؟  گفتم باشه و سرمو گرم لپ تاپ کردم... 
بازرس که اومد تو دوربین دیدمش، همون موقع چادر رو از کیف درآوردم و دور خودم پیچیدم و به محضی که بازرس رفت تا کردم و گذاشتم کیفم، ظهر هم بدون خداحافظی از آموزشگاه زدم بیرون... 

  • گلاویژ

._107_.

پنجشنبه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۶، ۱۱:۵۹ ب.ظ


من از خیلی چیز ها می ترسیدم :

از مادیان سپید پدر بزرگ

از مدیر مدرسه

از قیافه عبوس شنبه

چقدر از شنبه ها بیزار بودم 

خوشبختی من از صبح پنجشنبه آغاز می شد 

عصر پنجشنبه تکه ای از بهشت بود

شب که می شد در دور ترین خواب هایم 

طعم صبح جمعه را می چشیدم 


سهراب سپهری 

_______________________________


1- باهزار بدبختی بیدار شدم، ساعت 8ونیم بود، دیرم شده بود، یادم رفته بود مانتومو اتو کنم، تندتند دست و رومو شستم و اومدم اتاق و اتو کردم، سریع حاضر شدم و از خونه زدم بیرون، وقت نداشتم صبحونه بخورم... سر خیابون تاکسی گرفتم، سوار که شدم یه خانوم میانسال با تیپ اداری نشسته بود، ناخناش به طرز نامرتب و یکی درمیون لاک داشتن، لاک صورتی :) ، یاد بچگیام افتادم که وقتی مادربزرگم خواب بود یواشکی و نامحسوس با دخترخاله ام می رفتیم بالا سرش و به طرز ناشینانه ای ناخناشو لاک می زدیم، این لاک نامرتب هم حتما دستپخت نوه ی اون خانوم بود... راننده از مسیر همیشگی من منحرف شد و مسیر دورتری رو انتخاب کرد تا اون خانوم رو برسونه، خانومه گفت کنار دبیرستان فلان پیاده میشم، کرایه شو که حساب می کرد پیاده شدم تا مجبور نشه از سمت چپ درو وا کنه، منتظر بودم پیاده شه که راننده بهش گفت کرایه تون بیشتر میشه، خانومه زیر بار نمی رفت می گفت هر روز همین قدر کرایه میدم، بحث بالا گرفت منم همینطور بیرون ماشین وایساده بودم منتظر،  نمی تونستمم برگردم تو ماشین چون خانومه درحال پیاده شدن داشت بحث می کرد و یه پاش بیرون بود، بالاخره با عصبانیت و داد از ماشین پیاده شد، راننده هم کرایه رو پرت کرد طرفش، خانومه بیشتر عصبانی شد و گفت مگه من گدام که پولمو برمی گردونی، نمی خوای بنداز صدقات و سریع رفت تو مدرسه، منم سوار شدم و راننده گازشو گرفت، هزار تومنی ها هم همونطور کنار جدول خیابون موندن... 

2-آموزشگاه که رسیدم ماشین آقای سین لام رو تو پارکینگ دیدم، تقریبا ده روزی بود که مرخصی گرفته بود و رفته بود مسافرت، وسایلمو که گذاشتم رو میز، رفتم اتاقشونو باهاشون سلام و احوال پرسی کردم، گفت دیروز چرا نیومدین؟ فکر کردیم خانوم الف سین شما رو هم فراری داده، خنده ام گرفت و گفتم نه راستش دیروز کسالت داشتم مرخصی گرفتم... یک ساعت بعدش صدام کرد رفتم اتاقش، گفت برا ازمونامون یه پشتیبان لازم داریم، کار سنگینی هم نیست فقط موقع برگزاری آزمون باید باشین و قرائت پاسخ برگا و صدور کارنامه و اینکه ماهی یبار با بچه ها تلفنی صحبت کنین، برنامه رو هم که مشاور بهشون میده فقط اگه سوالی چیزی داشتن راهنمایی شون باید بکنین که شماهم تجربه شو دارین، حقوقشم جدا از حقوق ثابتتون پرداخت میشه، نظرتون چیه؟ یکم ساکت موندم و گفتم راستش آقای سین لام من بلاتکلیفم هنوز، نتایجو هنوز نزدن، شاید یه شهر دیگه قبول شم و ترک کار کنم، اگه همینجا هم قبول شم که برنامه ام فشرده میشه و به جای صبح بعدازظهرا میام آموزشگاه و فکر نکنم برسم کارای پشتیبانی رو انجام بدم و اگه مردود بشم هم مدت کمی اینجا می مونم و بعدش ترک کار می کنم، بهتره روی من حساب وا نکنین چون فعلا بلاتکلیفمو و برنامه هام مشخص نیست... گفت حالا نتایج که اومد اگه همینجا موندنی شدین بهش فکر کنین، گفتم بله حتما... 

  • گلاویژ

._106_.با مانتو گُل منگلیم رفتم کافه :))

شنبه, ۱۸ شهریور ۱۳۹۶، ۱۰:۴۵ ب.ظ

عصر پنجشنبه که با دختر خاله بزرگه داشتیم پیاده می رفتیم خیاطی، بهش گفتم واقعا نمی دونم برم داخل به خانومه چی بگم؟؟؟ اصلا اگه گفت چرا انقدر دیر اومدی چه بهونه ای بیارم؟؟؟ به نظرت بعد از یه سال و دوماه منو یادش هست؟ اصلا اگه مانتو هامو گم و گور کرده باشه چی؟

.

درو که وا کردیم فقط بچه ی قدونیم قد به چشم می خورد که به صف وایساده بودن برا پرو لباس فرم مدرسه شون، ماماناشون هم یه گوشه جمع شده بودن و بلند بلند حرف می زدن،  حینی که محو شلوغی شده بودیم یهو یه صدای نیمه بلندِ آشنا گفت پارسال دوست امسال آشنا، سرمو برگردوندمو دیدم همون خیاطه ست که با خنده داره نگام می کنه و میگه قرار شد بری یه هفته بعد بیای نه یه سال بعد :)) خودمم خنده ام گرفته بود فکرشو نمی کردم همچین حافظه ای داشته باشه، سرش شلوغ بود و مرتب صداش می کردن یه نیم ساعت منتظر موندیم و بعدش رفتم کنارشو گفتم اگه سرتون خیلی شلوغه برم چند روز دیگه بیام، گفت نه نه جان خودت هیچ جا نرو می ترسم دوباره بری یه سال دیگه بیای  همینجا وایسا، تند تند رفت گشت مانتوهامو پیدا کرد، موقع تحویلشون هم گفت دیدی چه خوب هم خودتو یادم بود هم مانتوهاتو؟ خنده ام گرفته بود گفتم مانتوهامو هم که یادتون بود، ماشالا به این حافظه :) گفت امانت مردم دستم باشه بخوامم نمی تونم فراموش کنم، اون روز هم که اومدی با عجله رفتی نتونستم شماره تو بگیرم وگرنه زودتر از اینا خودم بهت زنگ زده بودم... 


روز جمعه با بچه ها قرار گذاشتیم دور هم جمع شیم یکم سرچ کردیم و یه کافه رو در نظر گرفتیم که جای دنج و قشنگی بود بعد متوجه شدیم که در حال تعمیره، انتخابای دیگه هم داشتیم ولی ترجیح دادیم این دفعه یه جای جدید رو امتحان کنیم، یه کافه ی دیگه رو در نظر گرفتیم و قرارمون شد ساعت 7، ولی من چون تا ساعت 6 درگیر بچه داری بودم تا دوش گرفتم و لباسامو اتو کردم و حاضر شدم یکم دیر شد یکی از همون مانتو گل گلی هایی که پنجشنبه از خیاطی تحویل گرفته بودمو پوشیدم و روسری ای که سوغات گنبد بود و آژانس هم ده دقه دیر اومد و ساعت 7 ونیم رسیدم، کلی هم ازشون عذرخواهی کردم بابت تاخیرم(خیلی آن تایمن همشون)، از اکیپ پنج نفره مون که داره 9ساله میشه فقط جای مریم خالی بود که تهران بود، بچه ها سفارش نداده بودن و منتظر من مونده بودن، سفارشامونو دادیم و شروع کردیم به حرف زدن و تعریف کردن، نیلو گفت مربی مهدکودک شده و صبح ها مثل من سرکاره، گفتم چجوری با این همه بچه سروکله می زنی؟ سخت نیس؟ گفت سخت که هست، بعضیاشون خیلی پرخاشگرن و بچه های دیگه رو می زنن و باید چهارچشمی حواسمون باشه که کسی کتک نخوره، بعضی هاشونم انقدر کمبود محبت دارن که یه لبخند بزنی می پرن بغلت... زهرا هم تو نمایندگی قلم چی کار می کنه رفته دوره شو گذرونده فکر کردم پشتیبان شده بعد متوجه شدم قسمت کلاسای رفع اشکال و ایناست. 

شب بود و  حالا حالا ها می خواستیم بمونیم و حرف بزنیم و قرار نبود به شام خونه برسیم بریوش سفارش داده بودیم، حالا خوردنشم فیلمی بود، هرکاری می کردیم نمی تونستیم با کارد تیکه کنیم، خولاصه گفتم بچه ها شما تو خونه هاتون با کارد نون تیکه می کنین و چنگال می زنین می خورین؟ گفتن نهههه والا، گفتم خو خواهرانم راحت باشین رودروایسی که نداریم با هم، کاردا رو گذاشتیم کنار و شروع کردیم با دست تیکه کردن و خوردن:)  آدم که با رفیقای چندین ساله اش رودروایسی نداره... والا بوخودا:))) خب من طبق معمول غذا خوردنم طول کشید و آخر همه تموم کردم نیلو گفت یادمه قبلاها سرعت عمل داشتی تو خوردن، چی شده الان عین لاک پشت می خوری؟ گفتم یادته خانوم دال سال آخر چی می گفت؟ می گفت شماها کنکوری هستین بعد از ظهرا باید بیدار بمونین هرچی غذاتونو آروم تر بخورین دیرتر خوابتون می بره، منم از همون موقع عادت شده برام که آروم و یواش بخورم، چند دقه بعدش داشتم براشون تعریف می کردم که خانواده ی گرام سوسیس و کالباس رو تحریم کردن و خلاصه یه مدته سوسیس خونم اومده پایین که نیلو پرید گفت همون دبیری که خیلی به حرفاش گوش می کردی یبارم درباره ی سوسیس و کالباس حرف زد برامون یادت نیس؟ منم گفتم فکر کنم اون جلسه من غایب بودم چیزی یادم نیس :) 

خلاصه بعدشم دسر و نوشیدنی و این چیزا سفارش دادیم و تا بیارن برامون حرف زدیم و یکم عکس گرفتیم 

این میز گوشه ی کافه بود و کتاب گذاشته بودن و بعضی از میزها کتاب برمی داشتن و می خوندن، برام جالب بود که روی میز گذاشته بودن آخه معمولا کتابای کافه ها رو تو قفسه یا دکور دیده بودیم نه روی میز

کتاب تو، تویی؟ روی میز بود دیدمش یاد من، منم افتادم دلم تنگ شد :(

ما حافظشو برداشتیم و فروغ برامون فال می گرفت، خدمتتون عارضم که حافظ جان فرمودن ما هم همین روزا میریم قاطی مرغا و خلاصه کیلیلیلی و این حرفا :) 

دیوارش خیلی خوشگل بود پراز تابلو های هنری که نقاشی با قهوه بودن، الان کلی پشیمونم چرا ازشون عکس نگرفتم :||


دسرامونو هم خوردیم و تا ده و نیم موندیم و بعدش با هم خداحافظی کردیم :( معلوم نیست باز کی جور بشه همدیگرو ببینیم بچه ها دانشگاشون شهرای مختلفه و جمع شدنمون دور هم سخته تازه امسال مریم که اصلا نیومد و الان یه ساله ندیدمش... سهم دیدنمون از فروغ هم شده فقط تابستونا، ولی خوشحالم که با همه ی این دوری ها و ندیدن ها از این صمیمت چیزی کم نشده و هنوزم همون دخترای دوازده ساله ایم فقط در ابعاد بزرگتر :)) 

آهان این عکس رو زهرا کاملا یهویی گرفته بود قیافه ی هاج و واج و نگاه متعجب من وقتی نیلو داره یه چیزیو تعریف می کنه، دیدنیه :))) عکس بدون کراپ خیلی داغونه ولی انقدر بامزه ست این صحنه که پاکش نکردم و یادگاری نگهش داشتم :) 

  • گلاویژ