._173_. چتر تابستان

پنجمین کتابی که خواندیم چتر تابستان بود، از لیزا گراف؛ هفته‌ی پیش و جمعه‌شب، تحلیلش کردیم. فاطمه نعمتی در وبلاگش، از کتاب‌های کودک و نوجوانی که در قرنطینه خوانده و می‌خواند، حرف می‌زند و می‌نویسد. دنیای بچه‌ها جادویی و زیباست. و ادبیاتشان هم می‌تواند اثرگذار و درخشان باشد.

 

 

چتر تابستان، یک رمان نوجوانانه و یا حتی بزرگ‌سالانه است. آنی ریچاردز ده‌ساله به طور وسواس‌گونه‌ای از بیماری‌ها و مرگ می‌ترسد. یک خراشیدگی کوچک دست، ممکن است چرک کند تا آنجا که مجبور شوند دستش را قطع کنند و او بمیرد. علت بی‌خوابی‌اش احتمالا بیماری بی‌خوابی آفریقایی است البته دکتر‌‌ یانگ هم باید تایید کند. و تب، بی‌شک نشانه‌ی بیماری ابولا است. در این صورت کسی نمی‌تواند نجاتش دهد.  چیزهای تهدیدکننده‌ی دیگری هم وجود دارند که او باید حواسش را جمع کند تا گرفتارشان نشود. مثل تصادف با دوچرخه، البته بی دوچرخه هم ممکن است این اتفاق بیفتد. برای همین است که او همیشه کلاه ایمنی‌‌ سرش می‌کند. یا حتی یک هات‌داگ. او وصیت‌نامه‌اش را اینطور شروع می‌کند: « من، آنی ریچاردز، در صورتی که از بیماری تب زرد یا هر چیز خطرناک دیگری بمیرم، تمام وسایلم را به این افراد می‌دهم...» در حالی که بزرگ‌ترهایش سعی دارند به او بفهمانند که افسرده شده، خودش باور دارد که فقط محتاط است. این کلمه را هم از لغت‌نامه‌ی دکتر یانگ یاد گرفته یعنی کسی که مراقب مشکلات و خطرات احتمالی است!

آنی دختر باهوشی است و به جزئیات خیلی دقت می‌کند. مثلا می‌تواند تشخیص دهد که نگاه اطرافیان به او، نگاه برادر‌مرده است یا یک نگاه معمولی. راستی در همسایگی آن‌ها، یک خانه‌ی عجیب هم وجود دارد. یک خانه‌ی خیلی عجیب. خانه‌ی اشباح! که ساکن جدیدش، یک خانم پیر است و...

آنی داستانش را لابلای توصیفات و تشبیهات اغراق‌آمیزی که فقط از یک بچه‌ی ده‌ساله بر‌ می‌آید تعریف می‌کند. و دیالوگ‌ها، دیالوگ‌هایی که تماما در خدمت داستان هستند. چتر تابستان، داستان آنی است و مواجهه‌‌‌ی او با اندوه. اندوه از دست‌دادن برادرش جرد. 

رمان را دوست داشتم. و از هنر نویسندگی لیزا گراف لذت بردم. 

 

• چتر تابستان

• نوشته‌ی لیزا گراف

• ترجمه‌ی نیلوفر نیک‌زاد

• ۱۸۰ صفحه

• نشر پیدایش

• قیمت نسخه‌ی چاپی: ۲۰هزار تومان

• قیمت نسخه‌ی الکترونیکی در طاقچه: ۵۱۰۰ تومان

(در طاقچه‌ی بی‌نهایت موجود است.) 

 

+ بهونه‌ای به اسم "چتر تابستان"

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹ ساعت ۰۵:۵۵ توسط گلاویژ | نظر بدهید

._172_.

چندروزی در بلاگفا نوشتم. آن‌جا همیشه برایم شبیه خانه‌ی پدری است. چون جای راحتی‌ است. مثل خانه‌ای که تا شانزده‌سالگی‌ام زندگی کردم. کهنه‌سال و مرمت‌شده اما اصیل. اتاقی که به من داده بودند اتاق سابق عمه‌ی کوچکم بود. دیوارهای زبری داشت و کوبلن‌های عمه، هنوز آویزان بود. شش‌ساله بودم و با گریه به زن التماس می‌کردم که اتاقم را جدا نکنند و بگذارند شب‌ها کنارشان بخوابم. مرد دلش بار نمی‌داد من را به آن‌اتاق بفرستد. مدام به زن می‌گفت: «بیست‌سال است کسی پایش را به این‌اتاق نگذاشته.» آن‌وقت‌ها فکر می‌کردم از ترس اجنه این‌حرف‌ را می‌زند چون مادربزرگ‌ همیشه به ما می‌گفت: « به خانه‌ها و اتاق‌های متروک نزدیک‌ نشوید که جای اجنه است و ناراحت می‌شوند.» اما حالا فکر می‌کنم شاید مرد نمی‌خواسته تکه‌های باقی‌مانده از خواهرش، متعلقات کهنه‌اش، از روی طاقچه‌ها و آن‌دیوارهای شکم‌آورده کنده شوند.

به این‌جا، به این‌صفحه‌ی سفید تعلقی ندارم. هیچ‌وقت نداشته‌ام انگار. خانه‌ی تازه‌ام را خوش‌تر دارم. قالب سفید و سرخش را. و نامی‌ که با وسواس برایش انتخاب کرده‌ام. فعلا در هردوجا می‌نویسم. پاییز که از راه برسد بالاخره دست از این‌کولی‌واری بر‌می‌دارم و یک‌جانشین می‌شوم.

اتاق بوی عمه را نمی‌داد. بوی رطوبت‌ می‌داد. رطوبت مانده‌ای که در اتاق لمبر می‌خورد و خلط ذرات غبار آدم را به سرفه می‌انداخت. اما جای راحتی بود و پشت پنجره‌اش درخت انجیری داشت. مرد می‌گفت یک‌زمانی زیر آن‌باغچه‌ی مربع‌شکل، آب‌انبار کوچکی بوده. 

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۹ ساعت ۰۵:۵۸ توسط گلاویژ | نظر بدهید

._171_.

زن دیگر خسته شده؛ به قول خودش از پا درآمده. سه‌هفته است دارد پوشک را از مستر می‌گیرد و تلاشش بی‌حاصل است. نگاهش که می‌کنم یاد سیزیف می‌افتم. آن‌سنگ هم که در پایان روز قِل می‌خورد و برمی‌گردد سر جای اولش، مستر است. من هم لابد پرسفونه‌ام. در حال نظارت بر احوال سیزیف و سنگ بدقلقش.

مستر هنوز به این‌وجه اختیار و خودآگاهیِ اجباری خو نگرفته. یادش نمی‌ماند. وقتی هم یادش می‌آید که دیگر کار از کار گذشته و هربار با جمله‌ی خبریِ « تو خودم جیش کردم حالا بریم دستشویی!» متأثر و متأسفمان می‌کند. کیش و مات می‌شویم. بعد مستر و محدوده‌ای را که نجس کرده آب می‌کشیم. البته حالا کمی وضع بهتر شده و فقط روزی دو سه‌بار نشتی دارد. زمان‌بندی‌اش هم دستمان آمده. تقریبا هرنیم‌ساعت یک‌بار ازش می‌پرسیم یا خودش می‌آید سراغمان که «حالا وقت دستشویی رفتنه.» دیشب هم همین را گفت و زن را با خودش به توالت کشاند. من و مرد هم از پشت در، قربان‌صدقه‌اش می‌رفتیم که مثلا انگیزه‌اش را ببریم بالا. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم روزی کسی را بخاطر شاشیدن تشویق کنم. بعد از پنج‌دقیقه در توالت باز شد و مستر آمد روبرویمان ایستاد و با لحنی خنثی گفت: «موفق‌ نشدیم.»

این‌روزها مسئول پاییدن خشتک مسترم. مرتب خیره‌شدن به آن‌ناحیه‌ی موردنظر که ببینم شورتش را نم‌ زده یا نه، دنبال‌کردنش در هرجای خانه، دست‌‌کشیدن روی فرش و  بررسی میزان خشکی یا نم‌دار بودن نقاطی که نشسته، این‌ها قسمتی از نقش پرسفونه‌وار من است. آدم هیچ‌وقت نمی‌فهمد زندگی قرار است چه تجربه‌های نادر و نامطلوبی را حواله‌ی چنته‌اش کند.

+ نوشته شده در يكشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۹ ساعت ۱۴:۴۱ توسط گلاویژ | نظر بدهید

._170_.فراخوان رؤیاها(۴)

بالأخره توانستم با داوران جشنواره ارتباط بگیرم و ازشان بخواهم ناداستانم را نقد کنند. پیشنهاد الهَه بود در واقع. یک‌روز در ایمیلی از دبیرخانه خواستم ایمیل‌هاشان را برایم بفرستد یا نقدهایی که برای اثرم نوشته‌اند. گفتند: آثار داوری شده‌اند و نه نقد. و قرار شد درخواستم را با داوران درمیان بگذارند. اما بعد از چندروز که خبری نشد و سراغی گرفتم برایم نوشتند که مشغله‌ دارند و فرصت چنین کاری را در این ایام ندارند و گفتند بهتر است خودم اقدام کنم. خاطرم نیست چندبار متن درخواستم را نوشتم. پاک کردم و باز از سر گرفتم. باید مودبانه، بسیار مؤدبانه درخواستم را می‌نوشتم. بعد منتظر می‌ماندم ببینم چه می‌گویند. اصلا وقتش را دارند یا نه. اگر وقتش را داشتند تازه می‌توانستم متنم را برایشان بفرستم. راستش کمی هول شده‌بودم. فرهنگ طیفی باز کرده‌بودم که خدای نکرده از واژه‌های سبکی استفاده نکنم! لغت‌ها را دست‌کاری کردم. دیدم ادبی و بدتر شد. باز یک‌چیز دیگر نوشتم و بعد از چندساعت عاقبت برایشان فرستادم. جالب اینجا بود که ده‌دقیقه‌ی بعد یکی‌شان پاسخ داد و یک‌ساعت بعد با سه‌‌‌نفرشان صحبت کرده‌بودم و از هیجان تپیده‌بودم. اصلا انتظار چنین سرعتی در پاسخگویی نداشتم. امیدوارم دیگر هیچ‌وقت در چنین موقعیتی قرار نگیرم. باید به پرسش‌های سه‌نفرشان هم‌زمان جواب می‌دادم. حس می‌کردم چقدر ناتوانم و زمان لعنتی ایستاده‌بود و حرکت نمی‌کرد. تا دوروز بعدش حس حماقت احاطه‌ام کرده‌بود. فکر می‌کردم یک بی‌عرضه‌ی پرمدعای به تمام معنام که حتی نمی‌توانم نرمال صحبت کنم. 

گاهی اینطور می‌شود. لکنت لغت عجیبی است.‌ می‌تواند هر آنچه را که تا چندی قبل برایت مهم بوده لابد به باد بدهد. یک‌موقعیت، یک رابطه، یک‌‌گفت‌وگوی مهم. من هرسه‌ی این‌ها را در این‌‌چندروز از دست داده‌ام. هرکدام به نحوی که در انتها ختم می‌شد به همین لکنت لعنتی. اما با همه‌ی این‌ها توانستم از پس آن‌لحظات بربیایم و با داورها گفت‌وگو‌ی کوتاهی داشته‌باشم.

این را هم بگویم که همان‌روز آمدم اینجا بنویسم که هر‌کدامشان چه گفته. اما بعد پشیمان شدم. بگذارید خیالتان را راحت کنم که قند در دهان من خیس نمی‌خورد و حتما روزی خواهم نوشت. فعلا همین‌قدر بدانید که نظرات بسیار متفاوتی داشتند. تفاوت سلیقه بود که لابه‌لای جمله‌هاشان موج می‌زد. و این کمی‌ گیجم کرده و اصلا نمی‌دانم نقد سازنده‌ای نصیبم شد یا نه. اما حرف‌های پیمان‌ هوشمندزاده فکرم را ساعت‌ها درگیر کرد و یکی دو جمله‌اش مدام از آن‌روز دارد در ذهنم  تکرار می‌شود.

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۹ ساعت ۰۹:۱۹ توسط گلاویژ | نظر بدهید

._169_.فراخوان رؤیاها(۳)

اسامی برگزیدگان جشنواره را اعلام کرده‌اند. نفرات اول تا سوم را. من نیستم در این فهرست. هر دومرحله‌ی قبل که اثرم خودش را کشاند بالا و‌ بالأخره به فینال رسید هیجان‌زده شدم، تپش قلب می‌گرفتم و درحالی‌که نمی‌توانستم یک‌جا بند شوم به حیاط می‌رفتم و چنددقیقه‌ای به کنتور برق خیره می‌شدم بعد دور خانه می‌چرخیدم. و یکم بعدتر از آن به خودم می‌آمدم که چطور از هیجان و خوشی، گُر گرفته‌ام و چنددقیقه بی‌وقفه بلند بلند حرف زده‌ام و به آدم‌های دور و نزدیک خبر داده‌ام که ببینید! ببینید! وقتی از فراخوان رؤیاهام حرف می‌زنم، دقیقا از چه حرف می‌زنم! آدم‌های دور و نزدیک تشویقم می‌کردند و آرزوهای خوبشان را به سمتم روانه می‌کردند. اما امروز با انگشت‌های لرزان و قلبی که در سینه جا نمی‌شد، بیانیه‌ی داوران را کنار می‌زدم تا برسم به اسامی و در انتهاش که دیدم خبری نیست راستش کمی غمگین شدم و چیزی در دلم فشرده شد. نتوانستم. نتواستم به قول الهه آن هیجان اصیل را بار دیگر تجربه کنم. 

چندساعت پیش، نام برندگان را در گوگل جست‌وجو کردم. رزومه‌هاشان را خواندم. آدم‌های موفقی بودند. بازیگر تئاتری که در جشنواره‌ای جایزه‌ی بهترین بازیگر زن را برده یک‌زمانی. نویسنده‌ای که سال‌هاست می‌نویسد، دوره‌های زیادی شرکت کرده و برای نگارش نمایش‌نامه‌ای جایزه گرفته در یک‌جشنواره‌ی دیگر. نفر اول هم با چندمجله‌ی داستان همکاری داشته و برگزیده‌ی جشنواره‌ی معروفی بوده سال پیش. یکی‌شان هم نویسنده‌‌ای بود صاحب سه‌کتاب. سردبیر مجله‌ی فلان هم بوده. در گودریدز کتاب‌هاش را جست‌وجو کردم. نقدها را خواندم. بازخوردهای خوبی گرفته‌بود. مهجبین ظهر می‌گفت: «رقابت سنگینی بوده» گفتم: «من بین این‌ها چه می‌کردم مهجبین؟ من چه‌ام؟ یک‌بلاگر ساده که تا این سن حتی دانشگاه هم نرفته؟ هه! » گفت: «حالا که شناختی‌شان دیگر غصه نمی‌خوری یا کمتر می‌خوری» 

خوب و امنم این‌روزها. با این حسی که در تنم جاری شده و ملغمه‌ای از خواستن‌ها و نرسیدن‌هاست، درس می‌خوانم. تکنیک‌های تازه را تمرین می‌کنم. کار گروهی هم هست. دارم سعی می‌کنم برنامه‌ها را طوری بچینم که به همه‌شان برسم. گاهی از دستم در می‌رود. دیشب حین گفت‌وگو راجع به کار گروهی‌مان، متوجه شدم که ادبیات ناتورالیسم برایم خوب جا نیفتاده. سعی کردند با مثال برایم توضیح دهند. باید برگردم. برگردم و یک‌چیزهایی را پس سال‌ها عمیق‌تر بخوانم. دارم سعی می‌کنم نکات ویراستاری را هم یاد بگیرم. هرروز چنددقیقه‌ای اختصاص می‌دهم بهش. یادگرفتن تسلی‌ام می‌دهد این‌روزها. مهجبین امروز گفت: «مشکل تو این است که شبیه مانیکا فکر می‌کنی. او هم همیشه فکر می‌کرد باید آشپز خیلی بهتری باشد.» 

+ نوشته شده در يكشنبه ۳۱ فروردين ۱۳۹۹ ساعت ۲۰:۳۸ توسط گلاویژ | نظر بدهید

._168_. فراخوان رؤیاها(۲)

انگار همه‌چیز دیر و از دهن‌افتاده‌ است. زن برنج خیسانده برای خورشتی که دیروز پخته و گذاشته ته یخچال. دیشب، شیفت مرد بوده که برود قرص‌های پدربزرگ را بدهد و بماند تا صبح. می‌گوید آن‌جا خوابش نمی‌برد. یا خیلی سرد است یا خیلی گرم. من شب را خوابیده‌ام. پسِ ساعت‌ها بیداری خوابیده‌ام. زن پرسید: «چندساعت؟» گفتم: « بیست‌ویک ساعتی می‌شود به گمانم.» گفتم: «ضعف دارم و نمی‌توانم بلند شوم.» زن برایم ماکارونی داغ کرد و آورد. گفتم: «باید بیدار بمانم.» گفت: «باید بخوابی» گفتم: «سرماخوردگی لعنتی برنامه‌هام را به هم ریخت.» گفت: «بقیه‌اش بماند برای فردا.» گفتم: « مباحث امروز را جمع کرده‌ام، اما کار داستانم مانده.» گفت: « من هم خورشتم را پخته‌ام و برنجم مانده.» صورتم را با آب سرد شستم. چندبار. برگشتم به خودم. به کاری که باید تمام می‌شد. کمی درباره‌ی پلات خواندم. نطفه‌ی چندروزه‌ی داستانم را نگاه کردم. نطفه‌ی ضعیفی بود. یک برگه‌ی آسه گذاشتم روبروم. خط‌کشی کردم. سعی کردم خانه‌ها را پر کنم. با پلاتی که از قبل نوشته‌بودم مشکل داشتم. پاک کردم از نو نوشتم. آرمینا یکی از تمرین‌های نیل‌گیمن را نوشته بود. یک‌داستان کوتاه بود. گذاشته‌بودم سر فرصت بخوانم. یک‌تمرین معمولی نبود. باید تحلیل می‌شد. خواندمش. چند‌نکته یادداشت کردم. سوالی که داشتم هم اضافه کردم که بعد در ایمیلی که برایش می‌فرستم بپرسم. ۲۲/۵ساعت شد. آمدم بخوابم یادم آمد که باید گزارش هم می‌نوشتم اینجا. یک‌کار گروهی را هم نرسیده‌بودم انجام دهم. بعد دیگر چیزی نفهمیدم. بیدار شدم و دیدم مرد صبح برگشته و خوابیده. زن می‌خواست برنج بگذارد. صبحانه را دیر می‌خوردم. گزارش را دیر ثبت می‌کردم. باید کار گروهی را با تأخیر شروع می‌کردم. نطفه را نگه‌ داشته‌‌بودم و فکر می‌کردم به جز آن، چقدر همه چیز دیر و از دهن‌افتاده است.

+ نوشته شده در جمعه ۲۹ فروردين ۱۳۹۹ ساعت ۱۰:۳۱ توسط گلاویژ | نظر بدهید

._167_. فراخوان رؤیاها(۱)

این‌ که می‌بینید پروژه‌ی جدید من است. وسط سرشلوغی‌ها، درس‌خواندن‌ها و نخواندن‌ها، نوشتن‌ها‌ و ننوشتن‌ها، پرورش مستر و خرده‌فرمایشات زن وَ مرد، این‌یکی هم قرار است بیاید وصله شود به فهرست کارهام و نمی‌دانم چرا؟ صبح، فال حروف ابجد زدم. سعی کردم با حضور قلب، حمد و آیه‌اش را بخوانم و موقع نیت‌کردن تمرکز کافی داشته‌باشم تا فالم حرف‌های مفیدی تحویلم دهد و مثلا نگوید آن‌زنِ گندم‌گونِ فلان، در پی صدمه و آسیب به تو است. و فکر می‌کنید‌‌ چه شد؟ انگشت سبابه‌ام دقیقا روی خط میان «ج ج ج» و «ب ج ج» فرود آمد. تعجبی ندارد؛ جدول‌اش از کف دست هم کوچکتر است، با‌این‌حال شصت‌وچهار خانه‌ را در خودش جا داده. همیشه نصف  انگشتم از خط و حصار خانه‌ها می‌زند بیرون و نصفش می‌افتد روی خانه‌های‌ کناری یا به حریم خانه‌ی بالاتر و پایین‌تر تجاوز می‌کند. زن بهم گفته‌بود: «وقتی این‌طور می‌شود دوباره نیت کن و انگشت بزن.» گفتم: «از کجا معلوم که باز دو فالی نشوم؟» بعد یادم آمد که آن‌روز که تا کمر رفته‌بودم توی صندوق آهنیِ انبار، در انتهاش، با دو غنیمت برگشته‌بودم به اتاق پذیرایی. یک دوات قدیمی بود که مرد احتمال می‌داد از عمه‌جان زینت مانده‌باشد. یکی روی درب شیشه‌ی جوهر نوشته‌بود: نه بشکند! نه خشک شود! مرد این را که دید گفت: «این دست‌خط شاهپور است!» غنیمت دوم مکعب‌مستطیل چوبی‌ای بود قدِ دو بندانگشت که لااقل تا صبح امروز هیچ نشانه‌ی عجیبی در ظاهرش نداشت و حالا دارد. روی هر چهار وجه مستطیلی‌شکل‌ِ سمباده‌نخورده‌اش، یکی از حروف ابجد را با ماژیک مشکی نوشته‌ام. بعد، حمد و آیه خواندم، نیت کردم و تاس چوبی انداختم! اولِ فال تازه‌ام نوشته: «به آنچه که نیت کرده‌ای می‌رسی اما باید صبر داشته‌باشی...» و در خط آخرش آمده: «اگر قصد انجام کاری را داری چندروزی دست نگه‌دار!» قصد انجام چه کاری داشتم به‌جز شروع این پروژه در وبلاگم؟ نه ابجد عزیز! نمی‌توانم دست نگه‌دارم چون در د‌وخط بالاترش، برای اولین‌بار در این نه‌سال، حرمت‌‌ میانمان را خدشه‌دار کرده‌ای و بهم گفته‌ای: «این‌روزها نادانی می‌کنی و به اندرز و نصایح دیگران گوش نمی‌کنی.» حالا که این‌طور است می‌خواهم همان نادانی باشم که خودت گفته‌ای.

راستش اصلا قرار نبود این‌ها را بگویم! صرفا قراربود بنویسم می‌خواهم یک‌پروژه‌ی شخصی را شروع کنم. پروژه‌ای که دیروز روز اولش بود و حالا به‌جای گزارش، مقدمه‌‌اش را با چندساعت تأخیر می‌نویسم. آرمینا سالمی وقتی در حال ادیت نهایی جلداول رمانش بود یک پروژه را استارت زد تحت عنوان [یک‌قدم جلوتر]. و هرروز می‌آمد قدم‌های تازه‌اش را ثبت می‌کرد. فرقی نداشت چیزی بود که آن‌روز یاد گرفته‌بود، تجربه‌‌ی ناب و کوچکی که از سر گذرانده‌بود، درآمدن فلان فصل کتابش در پی بارها ادیت و بازنویسی و یا یک‌مرحله پیش‌رفتن کتابش در مسیر چاپ.

آرمینا در حالی این پروژه را شروع کرد که سنگر رؤیاهاش را فتح کرده‌بود و می‌جنگید تا سنگر را نگه دارد. من سنگری ندارم. سال‌ها پیش، رؤیاهایی داشتم و یک‌روز که هیچ‌وقت یادم نمی‌رود گم‌شان کردم. عجیب است اما حالا نشانه‌هایی ازشان یافته‌ام. رؤیاهای دیریافته‌ام حالا فراخوان داده‌اند. قرار است کورمال کورمال بروم شاید پیدایشان کردم. شاید هم بعدها دانستم که سرابی بیش نبوده. هرروز گزارشی در این وبلاگ قرار می‌گیرد. شاید قدمی ثبت کنم، شاید هم به قول آرمینا روزهایی را بجنگم فقط برای آن‌که سر جایم بمانم و عقب‌تر نروم. پس این‌ پست، می‌شود آغاز فراخوان رؤیاها*!

 

 

فراخوان‌ رؤیاها: این اسم را تحت‌تأثیر فراخوان رنگ‌ها( اسم جلد اول کتاب آرمینا سالمی که به زودی چاپ خواهد شد) انتخاب کرده‌ام! 

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۷ فروردين ۱۳۹۹ ساعت ۱۳:۲۹ توسط گلاویژ | نظر بدهید

._166_. برای ژوزه

تو را می‌خواندم ژوزه*! سیزده‌ ساله و از امتحان سختی برگشته. صبحی در میانه‌ی دی‌ماه بود. سرد بود زه‌زه. در سایه نمی‌شد رفت. خزیده‌بودم به محوطه‌ی پشت کلاس‌ها و روی نیمکت زرد و زنگ‌زده‌‌ای نشسته‌بودم و هر سه‌چهارثانیه یک‌بار دماغم را می‌کشیدم بالا. آه زه‌زه! اقرار می‌کنم زمان مناسبی برای خواندن فصل مانگاراتیبای تو نبود. آن‌روز نتوانستم اشک‌هایم را پس بزنم و هم‌کلاسی‌ام فکر کرد سوالی را در امتحان جا انداخته‌ام یا بعد از آنکه برگه‌ی امتحانم را زودتر از همه تحویل داده و از سالن خارج شد‌ه‌ام، فهمیده‌ام که جوابی را اشتباه نوشته‌ام...

می‌دانی زه‌زه؟ من آن‌تکه از حرف‌های تو را همان‌روزها دست‌نویس کردم و طولی نکشید که با تمام وجود فهمیدم درد کشیدن یعنی چه... تو در حالیکه هنوز جای کبودی و زخم‌هایت خوب نشده‌بود، گفته‌بودی: «دردکشیدن، کتک خوردن تا دم مرگ نبود؛ زخم کردن پا با تکه شیشه‌ی شکسته و بخیه‌زدن در درمانگاه نبود. درد کشیدن، این چیزی بود که قلب را می‌شکست و از آن می‌مردیم بی‌آنکه بتوانیم رازمان را با کسی در میان بگذاریم...»

زه‌زه! کاش زودتر از این‌ها می‌دانستی که شیطان، پدر تعمیدی تو نیست. من یقین دارم حتی پیش از آسمانی شدن پرتوگا، رفیق روزهای کودکیت و گل‌دادن پاجوش پرتقالِ شیرینت، مسیح کوچک در تو متولد شده‌بود. خانم سیسیلیا پایم و گلوریا می‌توانند شهادت بدهند. کاش باز هم برایمان تصنیف می‌خواندی زه‌زه. تو به معصومانه‌ترین حالت ممکن تصنیف تانگو را می‌خواندی زه‌زه.

مانوئل والادارس! مراقب مدال کوچکت باش زیرا تو بزرگترین جنگجوی قبیله‌ی پیناژه‌ای؛ به قول خودت می‌توانم قسم بخورم:)

 

قربانت

 گلوریای قرن بیست‌ویک!

 

گلاویژنوشت:

*ژوزه (زه‌زه): شخصیت اصلی کتاب درخت زیبای من.

 

ممنون از دعوت فرشته و مستور عزیز برای چالش آقاگل.

 

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۹ فروردين ۱۳۹۹ ساعت ۱۵:۰۵ توسط گلاویژ

._165_. پرنده تویی، من شاخه‌تم.

• قبل از قرنطینه، به مستر قول داده‌بودم ببرمش اسکله‌ی نزدیک خونه‌مون و قایق‌ها و لنج‌هارو نشونش بدم. ولی یهو قرنطینه شد و بدقول شدم. از اون موقع، هرروز براش یه قایق کاغذی رنگی درست کردم در اندازه‌های مختلف، از قد دستم گرفته تا قایقای بندانگشتی. و بهش گفتم یه روزی که خیلی زیاد شدن باهاشون برات یه اسکله می‌سازم، بعدش گوش‌ماهی‌مو چسبوندم به گوشش و گفتم صدای موجا رو می‌شنوی؟ •

|

• روتین شبانه‌مون تو قرنطینه هم اینجوریه که هرشب یه کتاب قصه‌ی جدید از طاقچه دانلود می‌کنم و براش می‌خونم و عکساشونو با هم نگاه می‌کنیم. اوائل خیلی به جمله‌ها دقت می‌کرد و حرفامو تکرار می‌کرد یا می‌دیدم بیشتر از اینکه حواسش به داستان باشه، تصویرسازی‌ها رو نگاه می‌کنه و بعد دیگه حوصله‌اش سر میره و گوش نمیده. چندشبه سعی می‌کنم روی تصویرهای کتاب، داستان رو پیش ببرم و فکر می‌کنم اینجوری بهتره. (کتاب قدم یازدهم رو‌ پیشنهاد میدم.)

بعضی شبا ازش می‌خوام که اسم چیزایی که تو تصویر هست رو بهم یاد بده که خب یا می‌دونه و میگه یا نمی‌دونه و حدس می‌زنه. 

چندروز پیش، وسط ظهر، یهو عصبانی اومد سراغم که بیا بریم با گربه‌هه دعوا کنیم که اومده پشت پنجره‌ی اتاق ایستاده و چراغ هوا رو خاموش کرده! گفتم منظورت آفتابه؟ یکم مکث کرد و گفت: آره... اسمش یادم رفته‌بود. •

|

• برداشتن کاسه استیلی قدیمیِ مامان و دوتایی رفتن به باغچه و جمع‌کردن بهارنارنج از زیر درختا و خشک‌کردن لیموامانی‌ها هم کلی کشف برامون داشت دم‌دمای عید. مثلا یه عنکبوت سیاه روی دیوار حیاط پیدا کردیم و تو ظرف پلاستیکی با خودمون آوردیمش تو اتاق. باهاش حرف زدیم و بازی کردیم و اسمشو گذاشتیم بوتی. متاسفانه بوتی دوتا از پاهاشو جا گذاشته یه‌جایی، و راه‌رفتن براش سخته. مستر ازم خواسته که بوتی رو ببریم دکتر و براش دوتا پا بخریم. بوتی دوست جدیدمونه!

 یا مثلا اون‌روز که دوست داشت پرواز کنه، افقی رو دستم بلندش کردم و گفتم بال بزن! پرواز کن! و اونم بال می‌زد و من تو حیاط لابه‌لای درختا می‌چرخوندمش. وسطش گفت: آبجی تو هم پرنده‌ای؟ گفتم نه پرنده‌ تویی. من شاخه‌‌ام. •

|

•دیروز ازم پرسید: گلاوییییییژ! مدادا هم حرف می‌زنن؟ که من تأیید کردم که بلههه بلههه مدادا هم حرف ‌می‌زنن ولی خب ما نمی‌تونیم بشنویم، چون صداشون خیلی یواشه، مثل مورچه‌ها. •

 

 

گلاویژ‌نوشت: غزل عزیز از کارهای معمولی اما دل‌خوش‌کنک در ایام قرنطینه پرسیده‌بود چندروز پیش. تکه‌ای از این پست رو در گروه نوشتم و فرستادم. فاطمه بهروزفخر (نویسنده‌ی کتاب حوای نوشتنت) ریپلای زد و نوشت: تو خواهری هستی که از وسط قصه‌ها راهت به دنیای واقعی باز شده... و غزل تکه‌ای از این پست رو در کانالش قرار داد همون شب و بهم گفت: چه شاخه‌ی قشنگی!

ای خدای افسانه‌ها و کلمه‌ها و خیال‌ها! قصه‌های این شاخه داره تموم میشه. کاغذرنگیاشم همین‌طور. چندتا روز طول می‌کشه تا یه اسکله ساخته بشه؟ هوم؟ 

 

+ نوشته شده در سه شنبه ۵ فروردين ۱۳۹۹ ساعت ۰۸:۰۴ توسط گلاویژ | نظر بدهید

‌._164_.

 زن، سرم را روی یک‌پاش گذاشته، خم شده و انگشت‌هاش را لای موهام یله داده به جست‌وجو. کف دستش هنوز عطر زردچوبه‌ی دیشب را می‌دهد که سخاوت‌مندانه، مشت کرده‌ و ریخته‌بود روی میگوها. منِ قدردانِ بودن‌اش، خوش‌خوشک و لرزان در آینه‌ی پشت شانه‌ام، چشم‌ها را خمار کرده‌ام و خط‌ِ پلک تازه‌ای را تمرین می‌کنم. مطابق دستورالعمل: از انحنای بیرون به سمت برگی چشم. زن میان شخم‌زدن‌هاش، به زخمه‌ی صورتیِ زیر موهام که می‌رسد پوسته‌ی نازک ملتهب‌ام را با نرمه‌ی انگشت نوازشی می‌دهد و برایم با لهجه‌ی آفریقایی، قصیده‌های سومالیایی می‌خواند. یک‌باره جوهر سیاه روی پلک چشم‌ام پخش می‌شود و لکه می‌اندازد. اولین‌ باریکه‌ی نور صبح از درز پرده‌ها نشت می‌کند روی موخوره‌هام. برشی از انگشت‌های‌ زن. پوست نازک و شیشه‌ای پشت دستش. و جای سوختگی دیشب از پشنگ روغن داغ. همه‌چیز در آینه‌ی کوچک شانه‌ام پیداست. جز صدای زن که ریتم می‌گیرد و زمزمه‌وار می‌خواند: «سومالیّا، ســو مـــا لی یا،  یا خورا،  سومالیّا، دینگه مَر، دینگه ما رُ،‌ سومالیّا، سو‌مالی...» 

+ نوشته شده در شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۸ ساعت ۰۷:۰۴ توسط گلاویژ | نظر بدهید
درباره من
بالاخره یک‌روز از خواب بیدار می‌شوم و می‌بینم مرده‌ام، و درحالی‌که آفتاب بر پرده‌های اتاق کارم می‌رقصد و هنوز کسی از مرگم باخبر نشده، دست‌نوشته‌هایم از من می‌پرسند: ما چه خواهیم شد؟

حسین رسول‌زاده
.
.
گلاویژ نام ستاره‌‌ای‌ ست که در شب‌های تابستان نمایان میشود؛ ستاره ی سهیل.
.
.
نام وبلاگ یکی از اپیزود‌های رادیو دیو است.
.
.
فراخوان رؤیاها مجموعه‌ای ست از پست‌هایی گزارش‌گونه از پیش‌رفتن در مسیر رسیدن به رؤیاهای شخصی گلاویژ.
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان