._128_. خواندن این پست هشت دقیقه وقت می برد، تصمیم با خودتان!

گفت  «شماره تو بنویس بده به مراقب، بعدا ازش بگیرم» کاغذ نداشتم. خودکار درآوردم و روی دستمال کاغذی نوشتم و دادم به مراقب. ساعت 7وپنجاه و پنج دقیقه بود. برگشتم سرجایم. صندلی ام دقیقا همان جایی بود که دلم می خواست. چسبیده به پنجره، ردیف آخر کلاس. وسایلم را مرتب کردم. آمدم نظرسنجی را پر کنم، چشمم خورد به ساعتی که شب قبل توی جامدادی جاساز کرده بودم. کنار مداد ها و پاک کن و تراش... سرم را آوردم بالا و یواشکی از پشت نگاهش کردم. ردیف اول نشسته بود و سرش خم بود روی میز... صبح که داشتم خیابان را پیاده گز می کردم تا برسم به دانشگاه، گفته بودم «خدایا! لطفا امروز هیچ آشنایی نبینم» وارد کلاس که شدم سه نفر نشسته بودند. چشممان خورد بهم. لبخندی زورکی تحویلش دادم و توی دلم گفتم  «خدایا! مرسی واقعا» بعد رفتم نزدیکش. صمیمانه سلام کردیم و با احتیاط پرسیدم «انصراف دادی؟» گفت «نه، نرفتم هنوز» گفتم برمی گردم. سریع صندلی ام را پیدا کردم. وسایلم را گذاشتم و برگشتم. حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم. از تمام این سال ها. از دبیرستان. خودش بود. همانطور متین و باشخصیت. از همان ها که ویژگی خاص و جذابیتی ندارند که آدم ها بروند سراغشان. همان ها که تنها هستند و دیر کشف می شوند. او خودش بود و نبود. پخته تر شده بود. چکش خورده و صیقل یافته... 

اولین باری که دیدمش، یک هفته از شروع مدارس گذشته بود. تنها گوشه ی حیاط ایستاده بود. خیلی کم حرف می زد. از بچگی روسیه زندگی کرده بود. بعد از سال ها تازه برگشته بودند و فارسی اش حسابی لنگ می زد. در تمام سال های بعدش تا روزی که در آن مرکز آموزشیِ فکسنی که از سمپاد فقط آرم و نشانش را داشت امتحاناتمان تمام شد، دورادور همدیگر را می شناختیم. در حد همان سلام و احوال پرسی های از سر عادت توی راهرو های مدرسه یا سرِ صفِ صبحگاه. هم رشته ای نبودیم که همکلاسی باشیم اما حالا تغییر رشته داده بود. چند دقیقه ای مانده بود به شروع جلسه و ما بی اعتنا به تذکر های مراقبی که حنجره اش را توی بلندگو جر می داد حرف می زدیم و با خودم می گفتم شاید می توانستیم همه ی این سال ها دوستان خوبی برای هم باشیم. و دریغ خوردم برای گذشته ای که او را کم داشت. از یکجایی به بعد دیگر حرف نزدم. سراپا گوش شدم و خواستم بشنوم. خواستم تمامِ منِ این چهار سال را از زبان دیگری بشنوم. بی دخل و تصرف و ذره ای ارفاق. 

چند وقت پیش از سر بیکاری و میل شدیدم به اتلاف وقت، در سوراخ سمبه های شبکه ها و سایت های مختلف سرک می کشیدم و مجازی جات را بالا و پایین می کردم. در یکی از همان سوراخ سمبه ها خواندم که به تازگی کتابخانه هایی بوجود آمده اند به نام ‌‌"Human Library ". می روی به جای کتاب یک آدم زنده را انتخاب می کنی، می نشینید روبروی هم و به داستانش گوش می دهی. حالا من نشسته بودم روبروی یک کتاب زنده. با این تفاوت که به داستان خودم گوش می کردم. آخر سر هم آخرین جمله ی کتاب را خواند و تیر خلاص را زد. پایانی که سال ها در دلم مانده بود و به زبان نمی آوردمش را از او شنیدم و تکان خوردم! عجیب بود برایم... 

کمی قبل از بلند شدنم با استرس گفته بود «ساعتمو فراموش کردم... این کلاس هم ساعت دیواری نداره...» چیزی نگفتم و بلند شدم. حتی لحظه ای که گفت شماره ات را بنویس هیچ نگفتم. خودکار را که درآوردم چشمم خورد به ساعت مچیِ زاپاس. شانه بالا انداختم و به روی خودم نیاوردم. شماره نوشتم و دستمال کاغذی را دادم به مراقب. از کنارش رد شدم. استرس را در چشم هایش دیدم. لبخندی برایش زدم و گذشتم. پنج دقیقه مانده بود به شروع جلسه. یک ساعت بسته بودم به مچم. آن دیگری روی میز بود. او با کلافگی از مراقب می پرسید چند دقیقه مانده؟ دلم می خواست بروم ساعت را بگذارم روی میزش. نمی توانستم. مدام کنکور پارسال می آمد جلوی چشمم. آن صحنه ای که به ساعتم شک کردم. عقربه ها روی نه و چهل و پنج دقیقه ثابت شده بودند. ساعت دومم را درآوردم. ده و نیم بود و من دیوانه شدم. 

حالا یکسال گذشته بود و فوبیای خوابیدن ساعت، حتی در خواب هم دست بردارم نبود. شب های آزمون... کابوس های تکراری... نشسته ام سر جلسه. سوالات زیست را به نصف می رسانم ساعت نه و چهل و پنج دقیقه است. زیست را تمام می کنم هنوز ساعت نه و چهل و پنج دقیقه است... شک می کنم... ساعت دوم...عقربه ها فریبم داده اند. از خواب می پرم. عرق کرده ام... 

ساعت دوم را می گذارم توی جامدادی که چشمم نیفتد بهش. یک دستمال کاغذی دیگر از جیبم در می آورم. می نویسم  «می خوام، ولی نمی تونم» مراقب شک می کند. می آید بالای سرم. می پرسد «این چی بود نوشتی؟» می گویم «چیز خاصی نیست. یعنی هست ولی تقلب نیست» دستمال کاغذی را برمی دارد که بخواند. همه برگشته اند سمت ما. سرم را می آورم بالا. همه کنجکاوند. او نگران است. لبخندی می زنم که یعنی چیزی نیست. مراقب دستمال را پس می دهد و می رود. از پنجره بیرون را نگاه می کنم. یک پسربچه ی یکی دو ساله با پدرش کنار فواره ایستاده. صبح که رسیدم دانشگاه، حدود نیم ساعت روبروی همان فواره نشسته بودم و به آدم ها نگاه کرده بودم. سال اولی نبودم که استرس داشته باشم. فرآیند کنکور را می دانستم. نشسته بودم روی نیمکت چوبیِ آبی رنگ. یک خانمِ چادری کنارم نشسته بود و قرآن می خواند. دخترها دسته دسته از دور می آمدند. اکثرا دسته های سه تایی و چهار تایی. می رفتند جلویِ درِ دانشکده. شماره ی کلاسشان را پیدا می کردند. کیف و موبایل ها را تحویل نگهبان می دادند و شماره می گرفتند. بعد می رفتند توی صف تا به نوبت تفتیش شوند و تغذیه و آب بگیرند. همان مراحلِ ملال آورِ استرس زای همیشگی... یک دختر از دور می آید چهره اش را درست نمی بینم. کفشش صورتیِ جیغ است. یکهو صدای خروس می آید. سرم را بر می گردانم. تا چشم کار می کند محوطه ی دانشکده است. با تعجب از خانم کناری می پرسم دانشگاه مگر خروس دارد؟ 

ساعت 7و پنجاه و هشت دقیقه است. از بلندگو قرآن پخش می کنند. بغض می کنم. روی دستمال کاغذی می نویسم  « عبدالباسط صدای دلگیری داره، آدمو به گریه میندازه. وصیت می کنم وقتی مُردم یکی دیگه قرآنمو بخونه » مراقب چپ چپ نگاهم می کند. 7وپنجاه و نه دقیقه است. ساعت را از جامدادی در می آورم. به هر دو ساعت نگاه می کنم. هر دو سالم هستند. هیچکدام نخوابیده اند. می خواهم از یکیشان دل بکنم. دوباره می گویم اگر یکیشان از کار بیفتد چه. دوراهی سختی ست برایم. روی دستمال کاغذی می نویسم  «خودت آرومم کن» بلند می شوم. مراقب تذکر می دهد. می گوید از اول حواسش بهم بوده. می گوید مدام نظم جلسه را بهم می زنم. کدام جلسه؟ هنوز حتی دفترچه ها هم پخش نشدند. ساعت را می گذارم روی میزش. بی هیچ حرفی. برمی گردم سر جایم. سرش را چرخانده به سمتم. زیر لب چیزی می پرسد. فاصله داریم. لب خوانی می کنم. دستم را می گیرم بالا و ساعتم را نشانش می دهم. لبخند می زند. یک آقا دفترچه ها را می آورد توی کلاس. می دهد دست مراقب. همان لحظه در بلندگو اعلام می کنند شروع کنید. من ردیف آخرم. تا دفترچه به من برسد  یک دقیقه می گذرد...



 صبح یکشنبه است. مستر با نقاشی هایش دیوار را به گند کشیده. یک دیوارِ بی استفاده  توی خانه داشتیم که حالا آن هم شده بومِ سفیدِ مستر. مامان می گفت از روانشناس توی تلویزیون چیزهایی راجع به محیط امن کودک و این ها شنیده و متحول شده و تصمیم گرفته یکهو شیوه ی تربیتی اش را کن فیکون کند. حالا یک هفته است که هر سه تایمان به بوم سفیدی که دیگر سفید نیست نگاه می کنیم و از دیدن مستر و محیط امنی که برایش ساخته ایم کیفور می شویم. گاهی هم غصه ی دیوار سفیدمان را می خوریم. نیمچه استعدادی هم ندارد که بگوییم فدای سرش، عوض به گند کشیدن دیوار، استعدادش شکوفا می شود. مداد شمعی اش را چنان با حرص فشار می دهد که  کمرش از وسط می شکند. مداد شمعی ها را دلارام چند روز پیش از عالی آباد خریده. بدم نمی آید مستر یکی یکی مرحومشان کند! 

مامان ماهی ها را گذاشته توی سینک تا یخشان آب شود. دارد میز توالتش را مرتب می کند. می روم توی اتاق و دراز می کشم روی تختشان. به سقف زل می زنم. بدنم همچنان کوفته است. مامان می گوید دیشب خاله هاجر، همسایه ی پانزده سال پیشمان را توی خیابان دیده و سراغ من را گرفته. من اما حواسم جای دیگریست. به دو روز پیش فکر می کنم. به اینکه از قبل گفته بودم جمعه قلیه ماهی بپزد. مثل پارسال و سال قبل تر و قبل ترش. برگشتم خانه و دیدم بوی خورشت می آید. حسابی خورد توی ذوقم. فکرش را نمی کردم مامان معادلاتم را بهم بریزد. فکر می کردم گرسنه و آشفته بیایم خانه. بوی شنبلیله ی سرخ شده بپیچد توی دماغم. دو سه دقیقه بعد، با تهوع بدوم سمت دستشویی. با مانتو و مقنعه. هی به تصویر خودم در آینه نگاه کنم. سرم را بگیرم پایین و صبح تا ظهری که گذشت را بالا بیاورم. مثل پارسال و سال قبل و قبل ترش... 

 از صبح گیر داده ام به ناخن های پای چپم. یکی یکی از ته می کنمشان. به فکرمم نمی رسد که با ناخن گیر کارم زودتر راه می افتد. مامان می پرسد « بریم یه روز بهشون سر بزنیم؟ دلت واسه کوچه و محله مون تنگ نشده؟» این آخری خیلی سرتق و سفت است بالاخره به زور کنده می شود و راحت می شوم. از گوشه اش خون می آید. به مامان نگاه می کنم و می گویم «اوهوم، یه روز میریم باهم»... 

هرسال فردای کنکور وقت آرایشگاه داشتم. امسال هرچه کردم نشد این عبادت هرساله ام را به جا بیاورم. مامان می گوید نحس است این روزها و فعلا صبر کن! می گویم « یه عادت هایی تو زندگی همیشه باید سر وقت خودشون انجام بشن. یه چیزایی باید تو زندگیم ثابت باشن» . موهایش را گوجه ای می بندد بالا و چپ چپ نگاهم می کند. می گوید بی جهت سخت می گیری. زیر بار نمی روم. سعی می کنم منظورم را طور دیگری بیان کنم. زیربار نمی رود. مامان معتقد است دغدغه های سبکی دارم. فکر می کند گیرِ دوتا تارِ اضافی اَبرو ام. نمی داند این ها برایم چندان اهمیت ندارد. اصل، تکرارِ عادت هاییست که نمی خواهم بعدها جور دیگری به یاد بیاورمشان. خیلی سخت است دغدغه هایم را سبک بخواند. می گویم « نحس بودن روزا هم برای من مهم نیست ولی من هیچ وقت فکر نکردم که دغدغه هات سبک و خرافی ان چون می دونم چقدر برات مهم و جدی ان»... 

نیم ساعت بعد نشستم کنار بوم سفیدِ مستر. برای هردومان میوه پوست می کنم و انیمه می بینیم. با خنده می گویم  « حالا کی از نحسی درمیایم؟» مامان دارد سبزی هارا سرخ می کند. به تقویم نجومی اش نگاهی می اندازد. چند دقیقه بعد زنگ می زنم به طاهره جون که برای سه شنبه وقت  بگیرم. طاهره جون می گوید سه شنبه وقتش پر است و چهارشنبه بروم آرایشگاه. قطع می کنم. خانه بوی شنبلیله می دهد. مامان تمر هندی را می گذارد روی میز و برایم چای می ریزد. لیوان را گرفته ام جلوی صورتم و به تفاله ای که آمده بالا نگاه می کنم. می گوید  «حالا که انقدر عجله داری، از یه جا دیگه وقت بگیر» بخار چای، پشت لبم را نمناک می کند. لیوان را می گیرم پایین تر . می گویم  «مهم نیست. گیرِ تارهای اضافی ابرو نبودم. گیرم یه چیز دیگه بود». مامان دیگر چیزی نمی گوید. بالاخره موفق شدم دیوانگی ام را ثابت کنم! ت پیغام می دهد «خوبی؟» جواب میدهم  «خوب؟ بهتر از این نمیشم!» 


+ نوشته شده در سه شنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۷ ساعت ۱۴:۲۸ توسط گلاویژ | نظر بدهید

._127_.اندراحوالات قیصر خوانی ها و تمدید مسابقه

سلاملکم:) 

دوستان، خوانندگان و بلاگران محترم، حتما در جریان مسابقه ی شعر خوانی به یاد قیصر امین پور که دوست بلاگرمون جناب ابوالفضل برگزار کردن هستین، اگه هم تا الان در جریان برگزاری مسابقه نبودین می تونین شرایط و قوانین شرکت در مسابقه رو اینجا ببینید: کلیک

قرار بود مهلت شرکت در مسابقه تا هفتم اردیبهشت باشه که خوشبختانه تا دهم تمدید شد:)

تو این پست هم صداهای دوستانی که تا الان شرکت کردن رو می تونید دانلود و گوش کنید : کلیک

در ضمن جوایز نفرات برتر هم کمک هزینه ی نقدی خرید کتابه :) 

+امیدوارم تو همین روزهای پایانی این مسابقه مورد استقبال شما قرار بگیره و خوانش های بیشتری داوری بشن. 


و من الله التوفیق :) 

+ نوشته شده در شنبه ۸ ارديبهشت ۱۳۹۷ ساعت ۰۵:۳۷ توسط گلاویژ | نظر بدهید

._126_.مرگ که نزدیک می شود من به دم دست ترین صحنه خیره می شوم...

هفته ی پیش ، زمین لرزید. نیمه خواب دراز کشیده بودم گوشه ی اتاق. لابه لای کتاب ها و جزوه های هم وزن خودم. تا یکم قبل تر قبراق و هوشیار نشسته بودم بالاسرشان. بعد از یکجایی به بعد حس کردم مغزم قفل شده و توانایی تجزیه و تحلیلش را از دست داده. بدیهی ترین جمله ها را می خواندم و برایم تازگی داشت. انگار دستی از غیب، دکمه ی ریستارت حافظه ام را فشرده و همه ی اطلاعات را یکجا فرستاده باشد هوا. همین قدر هولناک و داعش طور. 

جزوه ها را زدم به کناری و دراز کشیدم. چشم ها، خود به خود بسته شدند. دلم می خواست زمان همان جا متوقف شود. بعد یادم آمد که ساعتِ هستی برای هیچ کس نمی ایستد. 

پنجره ی اتاق نیمه باز بود. صدای جوشکاری ساختمان روبرو نمی گذاشت خوابم سنگین شود. همان طور نیمه خواب دراز کشیده بودم که زمین آرام لرزید. حس کودکی را داشتم که در گهواره خواباندنش. گفتم چه لرزش دلچسبی. و دلم خواست همان طور بلرزد. آرام و دلچسب. گهواره همان طور لرزید ولی نه چندان آرام و دلچسب. مرغ آمینی که اطرافم پرسه می زد، خواسته ام را شنیده بود. نیمش را اجابت کرده بود و نیم دیگرش را نه. لوستر در نوسان بود...دیوار اتاق صدا می داد... جوشکار ساختمان روبرو کارش را متوقف کرد... زن همسایه واحد بالایی که بالکنش درست بالای پنجره ی اتاق من است و آنوقت روز لابد مشغول پهن یا جمع کردن رخت و لباس هایش از روی بند بود فریاد زد یا خداااا و پرید توی خانه اش! صدای دویدنش روی سقف اتاق من، مکملِ اصواتِ برخاسته از دیوار شد...همسایه بغلی، جیغ ممتد شد... 

و من، ترس برم داشت . روی کتاب ها و جزوه هایی که به جلدشان خش نیفتاده بود پا گذاشتم و دویدم سمت هال. لابد فکر می کردم کار درست را من می کنم که جانم را زده ام زیر بغل و نمی خواهم آنجا تمامش کنم. وسط نقطه ی بلاتکلیفی. لا به لای کتاب ها و جزوه های هم قد و قواره ی مستر و هم وزن خودم. بعد وسط عملیات نجات، تازه انگار چیزی یادم افتاده باشد از حرکت ایستادم. طبقه ی سوم بودیم و سرازیر شدن سمت پله و آسانسور، بی منطق ترین راه حل موجود بود. دستم را زدم به چارچوب در اتاق. قلبم با شدت و حدت می کوبید. نگاهم رفت سمت مادرم که بساط ترشی انداختن سالانه اش را رها کرده و مستر را به آغوش کشیده . یکم آن طرف تر، پدرم با استکان چای نصفه در دست، خیره مانده بود به لوستری که کادوییِ زندایی بود. لوسترِ بدقواره ی کم رمقی که تکان می خورد . میان چارچوب در ایستاده بودم. مرز میان اتاق و راهروی منتهی به هال. وسط یک نقطه ی بلاتکلیفی دیگر. دلم می خواست بروم کنارشان بنشینم که اگر سقف فرو ریخت و آوار شد سرمان، با هم پیدایمان کنند. هر چهارنفرمان را. نه اینکه تک و تنها این طرف خانه بروم زیر خاک. آن هم وسط جزوه های بلاتکلیفی. همین قدر بدبخت و غریب. من اما ترجیح دادم همانجا بمانم و دستم را بفشارم به چارچوب در...! 

یک روز با صفورا حرف می زدیم. بحث رسید به آنجا که چقدر دل کندن از این دنیا و آدم هاش کار سختی است. چقدر درد دارد. صفورا می گفت یکبار مرگ را به چشم دیده. می گفت اینکه می گویند گذشته ات مثل یه فیلم می آید جلوی چشم هایت، حقیقت دارد. گفت نمی خواستم فیلمی که پخش می شد همانجا تمام شود و تیتراژش را ببینم. نمی خواستم فیلمم پایان باز داشته باشد. چنگ انداختم و تقلا کردم برای زنده ماندن. گفتمش صفورا! رژه رفتن خاطرات گذشته جلوی چشم هات، آن هم در لحظه های آخر، بیخود و بی فایده است. فیلم ببینی که چه؟ دفعه ی بعد تصویر های جدید را ضبط کن نه اینکه قبلی ها را مرور کنی. گاهی برای زنده ماندن و تسلیم نشدن باید دست از تقلا برداشت و هیچکار نکرد. فقط منتظر بمانی تا حادثه خودش عبور کند و برود پی کارش. نه به گذشته فکر کنی نه به آینده. فقط به دم دست ترین صحنه خیره شوی و لذتش را ببری. مرور گذشته در قالب یک فیلم، یعنی مرگِ پیش از مرگ. یعنی با دست خودت ثانیه های آخر را هم زنده به گور کنی. صفورا از حرفم هیچ نفهمید. جملات برایش گنگ و بی معنا بودند. گفتم مثل آن روز که با دلارام و دامون رفته بودیم دریا و شنا می کردیم. آب رسیده بود به نوک بینیم. سرم را گرفته بودم بالا و قهقهه های بیخیالی ام گوش دنیا را کر کرده بود. یکهو موج آمد و زیر پایم خالی شد و پانزده ثانیه رفتم زیر آب. هول کرده بودم و شنا از یادم رفته بود. ده ثانیه ی اولش دست هارا می کوبیدم به آب و تقلا می کردم بروم بالا. بعد دیدم چقدر دنیای زیر آب قشنگ و باشکوه است. انگار کن خودِ بهشت. آن پایین، سکون بعیدترین کلمه ی ممکن بود. ماجرایِ گذاشتن و گذشتن جریان داشت. زندگی را می دیدی که در جان سنگ ها هم رسوخ کرده. و مرگ، بعید ترین کلمه ی ممکن بود. همه زنده بودند. همه جان داشتند. حتی سنگ ها و رسوباتِ کف دریا، حتی آبی که در جانم نفوذ کرده بود و یحتمل مرا هل میداد به سوی نیستی. به سمت عدم. به طرف خط پایان مسابقه... شوریِ آب، بینی و چشم هایم را می سوزاند و من دست از تقلا برداشته بودم. کار دیگری نداشتم. کاری از دستم برنمی آمد. منتظر ماندم حادثه خودش عبور کند و نشستم به تماشا و ثبت و ضبط تصاویر دنیای زیر آب. حباب ها از دهانم خارج می شدند و سبک می رفتند آن بالا. حباب های توخالیِ مست.... حباب های پوچ رسیده و نرسیده به سطح آب می ترکیدند. مثل بادکنک ها. آن پایین اما جسم نوک تیزی نبود که برخورد کن بهشان و از هم بپاشند. خودشان از درون منفجر می شدند. انفجاری کوچک و خیس. صدای مهیبی نداشت. سوختنی در کار نبود. عمرشان لابد همین قدر بود. رفته رفته از تعداد آن ها هم کاسته می شد و من می رفتم. می رفتم که در شکوه و عظمت آب غرق شوم. می رفتم که در ژرفایش حل شوم. که تکه ای از خودش شوم. شاید هم تکه ای از کف دریا. تهنشین شده یِ خروار ها آب... فاصله ی تسلیم شدن و تقلا نکردنم تا لحظه ای که دامون مرا کشید بالا همه اش پنج ثانیه بود. اما قدِ پنج ساعت، از آن ثانیه ها تصویرِ ثبت و ضبط کرده دارم. دامون، به قول خودش ناجی بود. مرا از مرگ رهاند. پرتم کرد به دنیای زنده ها. به دنیایی که در آن، زندگی بعید ترین کلمه ی ممکن بود. لابد توقع داشت وقتی به خودم آمدم تشکر کنم. من اما اولین جمله ام بعد از بالا آمدن این بود  «خیلی قشنگ بود...خیلی...» و بعد خودم را ناتوان دیدم در توصیف آن همه شکوه و جلال. جمله ام ناتمام ماند و پُقی زدم زیر گریه. طفلکی ها وا رفتند. بعد هم بریده بریده و نفس زنان، یک چیزهایی تعریف کردم که هیچکدامشان هیچ نفهمیدند و بیشتر گیج شدند. دامون هم که انتظار تشکر داشت، با حرص رفت آن طرف ساحل. پیراهن بارسلونش را روی سنگ ها انداخته بود. کنار کفش هایمان. پیراهن را از دست فروش های کنار بازار صفا خریده بود. دوستش داشت اما توی تنش بد می ایستاد. این را دلارام هزار مرتبه بهش گفته بود . پیراهن را از روی سنگ ها برداشت و در حالیکه تن می کرد، گفت  «گلاویژ! آدم این کاراتو که می بینه دلش می خواد سرشو بکوبه به دیوار»  و من ربطش را به حرف هایم نفهمیدم. هنوز هم نمی فهمم. بدیِ ماجرا آنجا بود که صفورا هم با دامون هم عقیده بود. گفت  « تو خیلی عجیب و اعصاب خردکنی گلاویژ! کله شقی و بی منطق. برا همینه که هیشکی نمی تونه درکت کنه و همیشه تنهایی» خندیدم و گفتمش «صفورا! تو هم مرا بگذار و بگذر...» به یکسال نکشید که اوهم مرا گذاشت و گذشت. نه تنها من، خیلی چیزهای دیگر را هم پشت سرش رها کرد و رفت. من ماندم و یک سری خاطرات به جامانده از او که روز به روز کمرنگ تر می شوند. هنوز هم نمی فهمم چرا آن روز، این حرف ها را زد. کجایش را نفهمید که مرا متهم کرد به کله شقی. من فقط نشسته بودم منتظر، تا حادثه خودش عبور کند و به دم دست ترین صحنه خیره شده بودم. مثل پنجشنبه که میان چارچوب در ایستاده بودم. نگاهم مانده بود به آن سه نفری که تکه ای از وجودم بودند و ذهنم تمام تلاشش را می کرد تا تصویر را تمام و کمال ثبت و ضبط و لای شیار های حافظه ام مخفی اش کند. بالاخره هرکس گنجه ای دارد برای قایم کردن یک سری اشیا ذی قیمت و نوستالژیک. برای نداری چون من، حافظه حکم همان گنجه را دارد. یک سری خاطرات و تصاویر هم چپانده ام تویش. جمعا دوسه تایش خوب است و بقیه اش هم بدرد نمی خورد. بدیِ گنجه ی من این است که حکم سطل آشغال را هم دارد. هیچ خاطره ای دور ریختنی نیست. همه شان هم جاخوش کرده اند و کنده نمی شوند بی شرف ها. خاطرات متعفنِ حال به هم زن.

 بدی زلزله هم این است که مجال نمی دهد موقع فرار گنجه را بزنی زیر بغل و بدوی سمت در. باید بگذاری و بگذری. حافظه، اما گنجه ی خوبیست. قابل حمل است. می شود آن را با خود همه جا برد. حافظه ی لعنتیِ آشغال جمع کن را... 

خانه که آرام گرفت، همان جا میان چارچوب نشستم. بابا چندتکه یخ انداخت ته لیوان و گرفت زیر شیر. مامان داشت با انگشتر طلایش کلنجار می رفت. انگشتر در نمی آمد. گیر کرده بود میان بند اول و دوم انگشت میانی. آنقدر خوف کرده بودم که توان نداشتم قدم بردارم. آخر هم انگشت مامان سرخ شد و انگشتر درنیامد. گردنبندش را در آورد که بیندازد توی لیوان! از بچگی همین بساط را داشتیم. یکیمان که می ترسید مامان و خاله ها در بیرون کشیدن انگشترهایشان سبقت می گرفتند. می انداختند توی آب و می دادند به ما. اینکار را هم از ماهرخی یاد گرفته بودند. ماهرخی مادربزرگشان بود. همیشه به خوردن آب طلا، خیلی تاکید می کرد. می گفت ترس را می شوید و می برد... 
در همان اثنا، زنگ خانه مان را هم زدند. همسایه ی واحد روبرویمان بود. خانم خسروی مسترشان را زده بود زیر بغل و پرید توی خانه مان. با همان لباس های خانه اش. مثل گچ سفید شده بود. مستر را داد دست مامان و خودش پهن شد کف هال. لیوان آب مرا دادند به او. خانم خسروی حلقه اش را درآورد و انداخت ته لیوان. خب من تا آن روز فکر می کردم فقط طلای زرد اثر شفابخش دارد. ولی خب درست یا غلط، خانم خسروی، طلای سفید را هم آدم حساب کرد. انداخت ته لیوان و یک نفس سر کشید. حتی به آن انگشترِ بدبخت که پشت قالب های یخ گیر کرده بود، مجال نداد اثر طلاییش را بگذارد. بعد هم که رنگ و رو به صورتش برگشت. با مامان و بابا نشستند به ردوبدل نظرات کارشناسانه شان پیرامون عمق و محل وقوع زلزله و پس لرزه های احتمالیش. من هم رفتم تلگرام و یکم فضای آنجا را متشنج کردم. هر ده ثانیه هم سایت ژئوفیزیک را رفرش می کردم. هر بیست ثانیه هم خانم خسروی یادآور می شد که این بلایا و حوادث غیر مرتقبه نتیجه ی ناشکریه و باید نماز آیات بخوانیم. کلافه شده بودم که ژئوفیزیک اطلاعات زمین لرزه را ثبت نمی کند. خب برایم رقت بار بود اگر برای سه چهار ریشتر آن همه خوف کرده بودم. بیست دقیقه گذشته بود و خبری نبود همچنان. خانم خسروی هم خودش را محق می دانست که پیش بینی هایش را لقمه کند و بچپاند توی حلقمان. بالاخره سایت اطلاعات را زد. بزرگی اش 5.9ریشتر بود. من اما وقتی بابا پرسید گفتم شش ریشتر بوده. پنج و نه دهم تا شش کلا یک دهم فاصله دارد اما در ذهن آدمی یک کیلومتر فاصله دارند. همیشه همین است. آدم ها به جزء صحیح اعداد دقت بیشتری می کنند. مثل آن موقع ها که مدرسه می رفتیم فرق زیادی بین 19/25با19 نبود اما بین 19 و 18/75چرا. هر دو مورد فرق معامله شان بیست و پنج صدم بود اما دومی هوش آدم را می برد زیر سوال ، پرتمان می کرد به گروه هجده ای ها. 
+ نوشته شده در پنجشنبه ۶ ارديبهشت ۱۳۹۷ ساعت ۰۵:۲۷ توسط گلاویژ | نظر بدهید

._125_.در صبح زیبای ماه آوریل


می گذارم اولین لقمه را او بردارد و زل می زنم به حالت چهره اش بعد از خوردن اولین لقمه ی کوکویی که نصفش زیادی سرخ شد و نصف دیگرش وا رفت:/ می پرسم  «چطور شده؟» و می شنوم «عالی». به خیالش من نمی دانم که این حرف ها را برای دلخوشک من می زند تا عذاب وجدان نگیرم که از همان روز اول سفر مامان، از پس یک کوکو هم برنیامدم. چند دقیقه ی بعد ظرف هارا می گذارم توی سینک و به آشپزخانه ای که در طی همان یک ساعت، زیر و رو شده و بوی روغن سرخ شده می دهد نگاهی میندازم و رهایش می کنم به حال خودش تا بماند برای بعد. 

.

.

 دفترچه ی مشکی با گل های درشت روی جلدش که برگ های کاهی داشت و برایم عزیز و دوست داشتنی بود درست مثل هدیه دهنده اش را باز می کنم و می نویسم:

فرشته و بانوچه ای که صبح امروزتان مورخ دوازدهم ماه آوریل دوهزار و هجده را با من گذراندید، سلام! 

فرشته ای که صبح امروز قرار بود بیایم دنبالت و بعد محل قرارمان عوض شد و گفتم باپنج دقیقه تاخیر می رسم و پنج دقیقه شد ده دقیقه، شد یک ربع، و تو به روی خودت هیچ نیاوردی و وقتی به گل فروشی رسیدم قبل از خودت لبخندت را دیدم، روسری سبزِ باهاری به سر داشتی و در همان نگاه اول چقدر مهربان، دوست داشتنی و مودب به نظرم آمدی.  بعد از سوار شدنمان ازت پرسیدم  «بانوچه به زمان حساسه؟» و گفتی «آره» و من پیشاپیش خودم را Block forever دیدم. 

بانوچه ای که هرچه درماشین، فرشته تماس می گرفت و پیام میداد جوابش را نمی دادی و خیال می کردم مورد خشم و غضبت قرار گرفته ایم بابت نیم ساعت تاخیرمان. از استرس به راننده گفتم همینجا نگه دارید، تا خودمان را به کافه برسانیم و قول و قرار کوچه گردی های قبل از کافه را با فرشته کنسل کردیم. 

فرشته ای که با هم تو کوچه های تنگ و نفس گیر و شبیه به هم گم شدیم و هر چه بیشتر در دل محله فرو رفتیم هراسمان بیشتر شد و راه آمده را برگشتیم تا بالاخره کافه را پیدا کردیم و همانجا روی تختی که در کوچه گذاشته بودند نشستیم به انتظار و سدِ دلهره و اضطراب کنار رفت و دوساعت تمام نگاهمان گره خورده بود بهم و بی وقفه حرف می زدیم، از خودت، از خودم، خواهرزاده ات، برادرم، عقایدت، تفکرم، وبلاگت، وبلاگم،دبیرستانت، مدرسه ام، رشته ات، علاقه ام،نهاییت، کنکورم، دوستانت، دوستانم و هربار که یکیمان در حال گفتن بود آن یکی چشم هایش گرد می شد و دهانش باز می ماند از این همه شباهت و تفاهم.

بانوچه ای که در طول آن دوساعت، نگاهمان به انتهای کوچه بود تا بیایی و بارها تماس گرفتیم وهر بار بیشتر از قبل نگرانت می شدیم تا بلاخره آمدی آن هم برخلاف انتظار من، از پشت سرمان، اول صدایت را شنیدم و بعد خودت را دیدم،ساعت و انگشتر بنفشت را که دیدم خندیدم و هیچ نگفتم،  روسری زیبایی به سر داشتی با گل های درشت بنفش، که می گفتی  «بهم نمیاد» اما زیبا بود و زیباترت کرده بود. کفش هایت را درآوردی و همانجا کنارمان نشستی، روی تختی که در کوچه بود و بالاترش نوشته شده بود «این مکان برای عکس برداریست، نشستن ممنوع است» .. و چقدر جدی و کم حرف و اخمو تصورت کرده بودم و چقدر خاکی و راحت و خوش برخورد بودی، چقدر موقع ورود تعارف تکه پاره کردیم و کوتاه نیامدی تا من جلوتر رفتم، چقدر کافه چی بی ادب بود وقتی صاف صاف توی چشم هایم نگاه کرد و دستش را گرفت جلو دهنش طوری که شما نبینید ولی بشنوید حرف هایش را، و گفت « چقدر حرف زدین » و منی که جلوتر از شما ایستاده بودم سرم را برگرداندم و رفتم بالا و چقدر دلم می خواست برگردم و جواب درخوری بدهم اما چه کنم که حق با او بود و هرسه تایمان حین بالارفتن هی عذرخواهی کردیم و از حرص می خندیدیم . 

فرشته ای که چقدر کافه را دوست داشتی و هوای عاشقی کردن زده بود به سرت و بانوچه ناامیدت کرد که ما فقط دوتادختریم و خبری از نیمه ی به قول خودت گور به گور شده نیست . 

بانوچه ای که همان ابتدای آشنایی ازم پرسیدی  «چرا کم می نویسی» و یکم بعدش پرسیدی  «راستی اسمت چیه؟» و یکم بعدتر‌ش باز پرسیدی  «ازچه سالی می نویسی؟» و جواب دادم «از 91 تو بلاگفا»  و داغت را تازه کردم و اشاره کردی به فرشته که زیر سر اوست، همه چی زیر سر اوست، به هوا رفتن یک شبه ی بلاگفا و آرشیو ها همه زیر سر اوست، من اما با فرشته ندارتر از این ها بودم و هیچ به رویش نیاوردم و بخشیدمش:) 

کافه چی که آمدی برای سفارش و منو را دادی دستمان و چه صبورانه منتظر ماندی تا انتخاب کنیم و چه صبورانه تر وقتی جلوی چشم هایت می گفتم  «بستنی مخصوصش که چارتا اسکوپه با یه بیسکویت و زیرشم آبه»  « نه اینم خوب نیست دفعه قبل دوساعت طولش دادن تا حاضر کردن»...  «نمی دونم، اینو امتحان نکردم نمی تونم مسوولیتشو قبول کنم که خوشمزه باشه»  مرا بیرون نینداختی یا حرصت را خالی نکردی و حتی وقتی از حضورت در یک قدمی ام کلافه شدم و گفتم «شما برین من خودم میام پایین سفارش میدم» به گفتن «نه، منتظر می مونم» بسنده کردی و چند دقیقه بعدش خوشمزه ترین بستنی گلاسه هارا آوردی برایمان. و کاش کافی چی اول هم مانند تو مودب و مشتری مدار بود.

فرشته ای که با هدیه های قشنگت غافلگیر و شرمنده مان کردی رفیق. 

بانوچه ای که هوس تاب بازی کرده بودی و پشیمانت کردم و جریان پاره شدن نخ کنفی زنگوله را یادآورت شدم و وقتی هنوز چشممان از دیدن هم سیر نشده بود گفتند تعطیل است و رفتیم پایین و موقع حساب و کتاب بحث بزرگ و کوچک بودن را کشیدی وسط و وقتی گفتم  «بزرگی که به سن نیست آخه» جواب دادی «به عقل هم باشه من بزرگترم» و من کم آوردم در مقابلت و کافه را ترک کردیم و هیچ یادم نبود که می خواستم جعبه ی صدف ها را نشانت بدهم. و چقدر قدم زدن در آن هوای باهاری کنار ساحل، با تو و فرشته که جنس دغدغه هایتان عجیب شبیه من بود و نه تنها زبان و لهجه ی هم که زبان دل هم را می فهمیدیم، برایم غنیمت بود. 

فرشته ای که وقتی عکس مینداختیم خودت را چک می کردی فقط و اگر خوب افتاده بودی می گفتی خوب است و اگر مطابق میلت نبود باید دوباره تکرار می کردیم و اگر من اعتراض می کردم می گفتی «نبابا، خوب افتادی» و  خودت نمیدانی که بدیهی ست ندانی که چقدر این اعمالت در نظرم شیرین و بامزه بود. بیا قبول کنیم که آن روز، روز عکسِ ما نبود :) 

بانوچه ای که روز، روزتو بود، به هرجا نگاه می کردیم سفید و بنفش می دیدیم از گل های پارک که یکدست سفید و بنفش بودند تا چادری که در محوطه بود و رنگش به یاسی می زد. 

فرشته و بانوچه ای که دقیقه های آخر را روی نیمکتی پشت به دریا و رو به نخل ها و خیابان نشسته بودیم و حیفم میامد که لحظه های باهم بودنمان دارد ته می کشد، از اینکه اولین دیدار وبلاگیم را در صبح زیبای ماه آوریل با مهربانی و محبتی از جنس خودتان برایم رقم زدید، متشکرم :) 


+روایت دیدار به قلم فرشته

+روایت دیدار به قلم بانوچه 

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۷ فروردين ۱۳۹۷ ساعت ۰۹:۰۸ توسط گلاویژ | نظر بدهید

._124_.داری تمام می شوی صفورا... برگرد

صفورایِ عزیزم! هزار و دویست و سی و هفتمین روز از آخرین دیدارمان هم گذشت، یک ساعت پیش که حساب کردم و به این عدد رسیدم به نظرم مضحک و خنده دار آمد، من تا امروز فکر می کردم هزار سال است که ندیدمت، بعد خاطرات یکی یکی پررنگ شدند و حجم گرفتند. زخم های کهنه سر باز کردند و از هر روزنی رخنه کردند به درونم. این حجم گرفتن ها و رخنه کردن ها هر ازچندگاهی می آیند به سراغم و هربار به شکلی تکرار می شوند، یادم نیست آخرین بار کی بود، این هزارسال ندیدنت، خودت و خاطراتت را کمرنگ کرده، ملموس ترش می شود همان "از دل برود هر آنکه از دیده برفت" میدانی؟ این فرایند کمرنگ شدن نتیجه ی یه روز و یک ماه و یکسال ندیدن و نشنیدنت نیست، هزار سال زمان برده است. حالا چه شد که به یادت افتادم؟

چند شب پیش یک پیام گرفتم از نیلو. نوشته بود فردا ساعت شش عصر سینما بهمن. همین. نگفته بود قرار است کدام فیلم را ببینیم و یا چند نفر هستیم، من هم نپرسیدم، آخر شب سایت را چک کردم. نزدیک ترین سانس به آن موقع شش و ربع بود، آن هم به وقت شام. حسابی دمغ شدم. تا خودِ صبح، کابوسِ داعشیِ ریش هویجی را دیدم و درجواب چطوری ایرانیَش دهن کجی کردم. 

صفورا! از تاکسی که پیاده شدم نگاه سریعی به جمعیت روبروی سینما انداختم، بلکه یکیتان را منتظر ببینم که ندیدم. راننده دو تا اسکناس پانصد تومانی داده بود دستم، انداختم ته کیف و راه افتادم به سمت سایه. چندتا دختر محجبه روبرویم ایستاده بودند، سرم را آوردم بالا و با یکیشان چشم در چشم شدم، آهسته چیزی گفت و دستش را تکان داد به سمتی، نفهمیدم، گفتم حتما با یکی اشتباه گرفته، مرا که بی واکنش دید دوباره حرکاتش را تکرار کرد، سعی می کرد چیزی بفهماندم، نمی فهمیدم، سرجایم ایستادم و زل زدم بهش تا لب خوانی کنم، چیزی نگفت، لبخندش را کشدارتر کرد و به پشت سرم روی زمین اشاره کرد. سرم را چرخاندم و دیدم یکی از پانصد تومانی ها ولو شده کف آسفالت خیابان و فارغ از هر چیز، آفتاب می گیرد. 

صفورا! ده دقیقه ی تمام دم گیشه منتظرشان ایستادم تا بالاخره زهرا رسید، پشت بندش هم فروغ آمد، نیلو پیام داد که کمی دیر می رسد، آنجا بود که تازه فهمیدم چهار نفر هستیم و قرار است لاتاری ببینیم... توی صف فروغ جلو تر از ما بود، یک دختره ازش جلو زد و پنج تا بلیط خرید، نوبت به فروغ که رسید فقط دوتا بلیط لاتاری مانده بود. زهرا گفت یا به وقت شام یا هیچی! گفتم یا هیچی! هر سه تایمان آرام از صف کشیدیم بیرون و تا قبل از رسیدن نیلو تصمیمان را گرفتیم، نیلو که رسید گفتیم پیاده نشو و همگی رفتیم سمت بافت قدیم شهر. 

صفورا! روبروی گمرک پیاده شدیم، ردِ تابلو هارا می گرفتیم و می رفتیم جلو تا برسیم به کافه، تو کوچه های تنگ بلند بلند حرف می زدیم و می خندیدیم، از آن خنده هایی که همیشه می گفتی در شأن یک دختر نیست، اما میدانی محله خلوت تر از آن بود که کسی با تأسف به چهار دختر نگاه کند و سر تکان دهد، توی مسیر مجموعا سه تا آدمیزاد دیدیم به قدمت تاریخ و دوتا گربه و یک سگ لاغر مردنی. همین.

سر راهمان دوتا حاج خانم دیدیم که بیرون یکی از خانه ها توی کوچه نشسته و گرم صحبت بودند، درِ خانه نیمه باز بود و پشتش پرده ی ضخیمی انداخته بودند و حیاط قابل دید نبود ، یکیشان پیرزن لهیده ای بود که ماکسیِ بلندِ سورمه ای به تن داشت، آنقدر پیر بود که دستش می زدی پودر می شد تا مارا دید دست از غیبت برداشت و سرتاپای تک تکمان را آنالیز کرد، طوری که فضای کوچه خیلی هیچکاک طور شد و هرچهارتایمان عین بچه گربه های مفلوک سرمان را انداختیم پایین و سریع از آن ایست بازرسی گذشتیم. 

صفورا! چقدر این بخش شهر مرا یاد تو انداخت، یادت هست یک روز رفته بودیم از دکان حاج احمد، یخ در بهشت بخریم و برگشتنی به جای دهدشتی سر از محله ی بهبهانی درآوردیم؟ یکی از آن ظهرهای داغ مرداد بود، پرنده پر نمی زد، تو پیرهن لاجوردی به تن داشتی و ترسیده بودی. الله بختکی یکی را دیدیم که پیچید ته یه کوچه ی بن بست، کپی سلمان خان بود لامصب، خوشتیپ و سبزه و موصاف. گفتی ازش بپرسیم، ما هم پیچیدیم تو همان کوچه ی بن بست.  سلمان خان پایین پنجره ای ایستاده بود و پشتش به ما بود، آهسته صدا می زد، ما اول بن بست بودیم و او ته بن بست. یه پسر استخوانی از پنجره سرک کشید، موسی بود. کمی قبل تر که سلمان خان صدایش می زد اسمش را یاد گرفتیم . موسی یک سبدِ کوچکِ پلاستیکیِ به نخ بسته را فرستاد پایین، از آن سبدهایی که بی بی تویشان سبزی خوردن می ریخت و می گذاشت سر سفره. بعد سلمان خان یک دسته پول از جیبش کشید بیرون، چندتا اسکناس شمرد و گذاشت کف سبد و به موسی گفت بکش بالا، موسی هم یک چیزی قدِ آدامس موزی گذاشت توی سبد و فرستاد پایین،منوتو آن موقع خیلی کنجکاو بودیم که آن چیز کوچک چه بود حتی وقتی برگشتیم خانه و ریز به ریز آنچه را که دیده بودیم برای بی بی تعریف کردیم کلی دعوایمان کرد که چرا سلمان خان را تعقیب کردیم اما نگفت آن چیز که قدِ آدامس بود چه بود. 

صفورا! یادت هست بعدتر، خیلی بعدتر که فهمیدیم آن روز بین موسی و سلمان خان چه چیز ردوبدل شد، تا چند دقیقه ما هیچ، ما نگاه بودیم؟  همان لحظه سلمان خان تبدیل شد به یک آدم شنی و در کسری از ثانیه فروریخت.

صفورا! طراح کافه خیلی سعی کرده بود حس نوستالژی ایجاد کند، اشیا و پوسترهای آویزان شده از درودیوار مارا برد به آن سال های دور، سال هایی که هنوز نطفه ی پدرانمان منعقد نشده بود... جلوی در کافه یکی دو تا زنگوله ی کوچک از نخِ کنفیِ پوسیده ای آویزان کرده بودند، به یادِ عادت همیشگیت موقع خروج، یکی از زنگوله هارا به صدا درآوردم، انگار قدرت دستم زیاد بود چون طنابش پاره شد و زنگوله افتاد پایین و خورد توی سر نیلو ، زهرا گفت گلاویژ زنگوله را با توپ والیبال اشتباه گرفته ، فروغ از خنده به سرفه افتاد، نیلو بد نگاه می کرد، من فقط به فکر زنگوله ای بودم که نخش پاره شد. دوهزار تومان خسارت دادیم. 

صفورا!می خواستم برایت بنویسم که چار محل دیگر مثل قدیم ترها نیست که لابلای شلوغی و کوچه های شبیه به همش گم می شدیم. میراث فرهنگی هم دست کمی از ناصرالدین شاه قاجار ندارد، هر خانه ای که چشمش را بگیرد، به نکاح خود درمی آورد، ثبت ملی می کند و حق ساخت و ساز نمی دهد. اهالی رفته اند و نرفته اند، جوان هاش رفته اند و پیرهاش نرفته اند. اما خبرم هست که مسجد فیل هنوز پابرجاست و صدای اذانش روزی سه نوبت در محله ی شیخ سعدون و بازارش طنین می اندازد، گراشیِ نوحه خوان بعد از چهل سال همچنان می رود دهدشتی و پرشور می خواند. خواستم برایت بنویسم این محله ها کم کم دارد شبیه روستاهای متروکه می شود صفورا، شبیه کلیسای گئورگ... کشف خودمان بود، یادت هست مدت ها هرروز راهمان را دور می کردیم و از شنبدی می رفتیم خانه ی بی بی تا سر راهمان کلیسا را هم ببینیم؟ به ازای هر بار رفتنمان هم به کلیسا، یک برگه A4پشت و رو از بی بی فحش می خوردیم، تو می گفتی بی بی! کلیسای ارامنه ست تو که با همسایه های ارمنیت رفت و اومد داری، می گفت شما حالیتون نی، این کلیسا رو انگلیسی های حرومزاده یِ پدرسگ ساختن... بی بی دلِ خوشی از انگلیسی ها نداشت. 

 صفورا! پدرسگ یا حرامزاده،فرقی به حال ما نداشت، فردا باز راهمان را دور می کردیم و از شنبدی و کلیسای گئورگ رد می شدیم، تو آنوقت ها خیلی غصه می خوردی که کلیسا تعطیل است می گفتی این کلیسای مهجور یک روزی برای خودش بروبیایی داشته... 


صفورا! تو را به جان گلاویژ برگرد، پیش از آنکه این محله ها به سرنوشت کلیسای گئورگ دچار شوند برگرد، تا کمرنگ تر از این نشدی برگرد... 


+ نوشته شده در يكشنبه ۱۹ فروردين ۱۳۹۷ ساعت ۱۱:۲۸ توسط گلاویژ | نظر بدهید

._123_. از آن نود و سه مجله ای که برایم کنار گذاشته ای، چه خبر داوود؟

بعد از چهار سال، دیشب داوود را دیدم. 

مسافر مردی بودم که از زمین و زمان شاکی بود و به مسوولین و روحانیون فحش های جانکاه می داد و از خشم قرمز می شد، ماشین درب و داغانش هم بیشتر به قاطرِ پیری می مانست که نفس های آخرش را می کشد و هر آن ممکن است لا به لای بد و بیراه ها، برای همیشه پشت چراغ قرمز خاموش شود و صاحبش را با یک لاشه ی آهنیِ قراضه رها کند و از کالبدی که رنگ ناسزا به خود گرفته برود به سمت عدم . سرم را تکیه داده بودم به شیشه ی دودیِ ماشین و به خیابان و غرفه های نوروزی نگاه می کردم، به ظرف های بسته بندی شده ی سمنو و ماهی های قرمزی که در هم می لولیدند . و گوشم به یُبس ترین راننده ی جهان بود که داشت برای مسافر جلویی تعریف می کرد وزیرِ فلان فلان شده... که یهو از کنار داوود رد شدیم، داشت عرض خیابان را طی می کرد، تنها بود، همان داوود همیشگی بود با موهای جوگندمی.

داوود قدیم تر ها سر سه راه مخابرات دکه داشت ،دکه ی روزنامه فروشی، غیر از روزنامه و مجله چیزهای دیگر هم می فروخت از بیسکویت و آبمیوه و کارت شارژ گرفته تا چیپس و پفک و سیگار، بلند بلند و شمرده شمرده حرف می زد، یک سمعک هم توی گوشش بود که گاهی درست کار نمی کرد و مجبور بودی داد بزنی تا صدایت را بشنود، موهاش آن موقع ها پرپشت و مشکی بود، لَختِ لَخت. ماهی دوبار می دیدمش، ده سال بیشتر نداشتم که خیابان را پیاده گز می کردم تا برسم به سه راه مخابرات و از داوود مجله ی موفقیت بخرم، روزنامه هایش را معمولا زیر پیشخوان کنار هم صف می داد، از هر مجله هم یک نسخه در معرض دید می گذاشت و بقیه را داخل جاسازی می کرد، خودش هم بیرون دکه، لم میداد روی صندلیِ چوبیِ زهوار در رفته اش، یک پایش را مینداخت روی دیگری و زل می زد به خیابان و ماشین ها. 

اوایل، موفقیت، ماهنامه بود بعد شد دوهفته نامه، مثل حالا پر زرق و برق نبود، ساده بود و بی آلایش، از موفقیت، به جز دوصفحه ی اول که به حلت و ثقفی اختصاص داشتند، نوشته های هله پتگر را می خواندم و داستان های شیوانا و خدامراد، جدولش را هم حل می کردم، از نوشته های عیسی محمدی زیاد سر در نمیاوردم راستش ، بعدا عوض زاده و تهرانی و شاهبداغی هم آمدند و مجله رنگین تر شد،کم کم استخوان ترکاندم و نوشته ها و مقاله هایی که تا قبل از آن برایم سخت می آمد را تا حدودی درک کردم، الماس های مولانا را بلند برای بابا می خواندم، جمله های بالای هر صفحه را که توی دفترچه یادداشت می کردم مطمئن می شدم که یک هیچ از همسن و سالانم جلوترم. شده بودم مشتری چندساله ی داوود، نمی گفتم هم خودش می دانست چه می خواهم، یکبار موقع امتحانات، دوازده روز دیرتر رفتم، می دانستم که داوود تا حالا همه ی موفقیت ها را فروخته و سه روز بعد شماره ی جدیدش را می گذارد روی پیشخوان ، از کنار دکه رد شدم و نگاهی به پیشخوانش انداختم، موفقیت تمام شده بود، داوود داشت با مشتری چانه می زد، بی آنکه سلام کنم آمدم برگردم که صدایم زد، آخرین موفقیت را برای من کنار گذاشته بود...

 راهنمایی را تمام کرده بودم و دبیرستان هم نفس های آخرش را می کشید، هله پتگر دیگر نمی نوشت، رنگ و رو از موفقیت رفته بود، من راهم را پیدا کرده بودم، همه ی فکر وذکرم شده بود ژنتیک، داوود جاافتاده تر شده بود، صندلیِ چوبیِ زهوار در رفته جایش را به یک چهارپایه ی بدقواره داده بود، هنوز هم ماهی دوبار می رفتم سه راه مخابرات و موفقیت به دست بر می گشتم خانه. 

اگر اشتباه نکنم 16 یا 17 اسفند بود، تازه صدای اذان از مسجد قرآن بلند شده بود، راه افتادم سمت سه راه مخابرات، آن شب مهمان داشتیم و باید زودتر بر می گشتم خانه، قدم هارا تند برمی داشتم، هوا تازه داشت تاریک می شد، صد متری با سه راه فاصله داشتم، چشمم درست سو نمی داد دکه را ببینم، سرم را انداختم پایین و به راهم ادامه دادم،این صد متر را که پشت سر می گذاشتم می رسیدم به کانکس داوود . یکی از آن غروب های مست کننده ی آخر سال بود، خنک و دلچسب، می دانستم سال بعد این موقع خانه نشینم، عمیق ترین نفس هارا می کشیدم و ریه هایم را از رایحه ی اسفندماه انباشته می کردم. اسفند حالِ غریبی دارد، بوی غربت می دهد، درست شبیه مهاجری که هزاران کیلومتر دورتر از وطنش میان خیلِ عظیمی از آدم ها قدم بر می دارد، آدم هایی که گاه به او نزدیک وگاه از او دور می شوند، با او برای لحظه ای هم صحبت می شوند و ثانیه ای بعد بی تفاوت از کنارش عبور می کنند، حال مهاجری دارد که در اولین روزهای پس از مهاجرت، به سختی دیده می شود، شنیده می شود، فهمیده می شود، رایحه ی اسفند شبیه اولین بغضِ دلتنگیِ یک مهاجر است. نه نه، بیابید تشبیه بهتری داشته باشیم، راستش را بخواهید اسفند بیشتر شبیه مترو است، همان قدر شلوغ و پرهیاهو بلکه هم بیشتر، هیچکس اسفند را بخاطر خودش دوست ندارد همانطور که هیچ کس عاشق چشم و ابروی مترو نیست این همه آدم می آیند سوارش می شوند و به مقصد می رسند، اسفند هم همین است، ایستگاه آخر است، خطِ وصلِ زمستان است به بهار. مظلوم و قربانیِ مقصد است، مسافر ها را که به ایستگاه فروردین می رساند موقع پیاده کردنشان، زیر دست و پای همین آدم ها جان می دهد و هیچکس کَکَش نمی گزد، و هیچکس او را فارغ از دویدن های آخر سال و دغدغه هایِ بیخودِ چشم و هم چشمیِ خریدِ پوشاک و آجیل و نرخِ عیدیِ بچه ها و چه و چه و چه دوست ندارد و هیچکس ریه هایش را مثل من تا خرخره از عطرِ خوشِ اسفند انباشته نمی کند و... 

آن شب قدم هارا تند بر می داشتم تا زودتر به دکه ی داوود برسم، می رفتم و نمی رسیدم، پیاده رو کِش می آمد و تمام شدنی نبود قدِ دویست متر رفته بودم و نرسیده بودم آنقدر رفتم که یهو به خودم آمدم و دیدم رسیدم به خیابان اصلی، هپروت کار دستم داده بود و سه راه را رد کرده بودم، راه رفته را برگشتم، برایم عجیب بود که از کنار دکه رد شده بودم و ندیده بودمش، تاریک بود، کم کم داشت سردم می شد، رسیدم به سه راه مخابرات، دکه جای همیشگیش نبود، آن طرف تر هم نبود، دکه هیچ کجا نبود، داوود رفته بود، داوود با دکه رفته بود، موفقیت ها را هم برده بود ، بی هیچ ردپایی، بی خداحافظی...تاریک بود، سرد بود، حیران ایستاده بودم روبروی اداره ی مخابرات و به جای خالیِ دکه ای که دیگر نبود زل زده بودم، چطور ممکن است؟ داوود که رفتنی نبود، همین ده دوازده روز پیش دیده بودمش، مجله ی نیمه ی اول اسفند را که داده بود دستم گفته بود دفعه ی بعد زودتر بیا، گفته بود موفقیت، نیمه ی اول فروردین چاپ نمی شود، تاکید کرده بود مجله های نیمه ی دوم اسفند زود تمام می شوند، یکم بعد تر که پولش را حساب کرده بودم گفته بود دیر هم آمدی اشکالی ندارد یکی برایت نگه می دارم، نگفته بود نیا، نیستم، دارم می روم. کنار درختِ داوود ایستاده بودم، یک پرایدی از کنارم رد شد و متلک گفت، عابرها از رویِ سنگفرشِ زیرِ دکه رد می شدند و با خاکِ ته کفششان، رد به جامانده از دکه را پاک می کردند، آن مستطیلِ 2×4 را محو می کردند، از یکی دو نفرشان پرسیدم داوود نیست، شما می دانید کجا رفته؟ متعجب نگاهم می کردند و می گذشتند، جوابی نمی دادند، جوابی نبود، داوود و دکه و موفقیت ها تا ابد رفته بودند، آن شب درحالی برگشتم خانه، که نه موفقیتی در دستانم بود و نه سرنخی پیدا کرده بودم، اما من ماجرا را به همین راحتی رها نکردم، موفقیت نیمه ی دوم اسفندم دست داوود مانده بود باید هر طور شده پیدایش می کردم... 

پرس و جو کردم و شنیدم شهرداری بساطش را جمع کرده... به علت سد معبر! 

تا مدت ها هیچ خبری ازش نبود هیچ خبری... حالا موفقیت های فروردین و اردیبهشت و خرداد ماه هم مانده بود دستش، تابستان بود و سرم گرم کلاس های کنکور بود که دایی گفت دکه اش را تو خیابان منتهی به دانشگاه پیام نور دیده، رفتم، نبود، انگار که هزار سال است هیچ دکه و مغازه ای در آن خیابان نباشد، چند وقت بعد شنیدم سرِ نبش خیابانِ نادر بساط کرده است، کنار طلافروشی ها، روی سنگفرش پیاده رو... بی دکه و سقفی برای فروش... بی دکه و سقفی برای فروش! البته این ها اهمیت چندانی نداشت، چون خدا خودش روزی رسان است اینکه داوود مشتری های چندساله اش را از دست داد هیچ اشکالی ندارد، روزنامه ها هم که هر روز چاپ می شوند حالا یک روز هم باران بیاید و بساطش را آب بردارد، به کجای دنیا برمی خورد؟ ما باز هم فردا در بساطش روزنامه های جدید می بینیم، مهم این است که دکه ی نارنجی رنگش دیگر سد معبر نمی کند! 


+ نوشته شده در سه شنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۰۹:۴۲ توسط گلاویژ | نظر بدهید

._122_.در جهان موازی موهایم بوی نمک دریا می دهند...

 ساعت شش و بیست دقیقه ی عصرِ سه شنبه بیست و چهارم آگوست است، نشسته ام زیر یک آلاچیق و به پیشروی موج ها و غروب خورشید چشم دوخته ام، شرجی نشسته است بر تن و لباس هایم، نرده ای که رویش تکیه داده ام خیسِ خیس است انگار یک نفر شلنگ به دست آمده و آن اطراف را آب پاشی کرده و رفته ... بوی نمکِ دریا می دهم، همه آن عابرانی که در این وقت روز از این حوالی عبور می کنند تنشان بوی نمک دریا می گیرد، بچه که بودم بدم می آمد، بویش که به مشامم می خورد عُق می زدم، بعد کم کم عادت کردم، شب های تابستان ، محله مان بوی نمک دریا می گرفت و شرجی می نشست بر موی و دست و صورت و لباس هایمان، بعضی شب ها هم هوا خنک و دلچسب می شد و خبری از شرجی نبود، باد می‌وزید لای موهامان... 

خورشید کم کم لابلای موج ها محو می شود، بلند می شوم  و کوله یِ نارنجی رنگم را می اندازم پشتم، روسریِ سه گوشِ ترکمنم را مرتب می کنم و راه می افتم، شلوار جین خسته ای به پا دارم، هر چند قدمی که برمی دارم خم می شوم و بند کتانی هایِ گلدارم را راه به راه سفت می کنم ... می گفت آن روزِ نیمه ابری که پالتوی قهوه ای رنگش را به تن داشته و تک و تنها میان مغازه های بازار گنبد می چرخیده یکهو چشمش افتاده به این روسریِ سه گوش که گل های درشت بنفش دارد و بعد آن را روی سرِ دختری بیست و چندساله و سبزه رو و ریزه میزه تصور کرده و باخودش گفته این روسریِ ترکمن رویِ موهای لَختِ خرمایی رنگِ گلاویژِ سبزه رو با آن لهجه ی جنوبی اش پارادوکس قشنگی ست، حالا که عصر یکی از آخرین روزهای آگوست ست این روسری که یکی دو سال پیش از یک مغازه ی کوچکِ شش متری در گنبد کاووس خریده شد و هزار و چند کیلومتر در راه بود تا به مقصد برسد به جای اینکه موهای دختر ترکمنِ سفید و چشم آبی را بپوشاند موهای بوی نمکِ دریا گرفته ی یک دختر جنوبی را پوشانده و اصالت هردویشان زیر سوال رفته زیرا یک صبح نیمه ابری شخصی با پالتوی قهوه ای کیلومتر ها آنطرف تر تصمیم گرفت پارادوکس قشنگی بیافریند و این روسریِ سه گوشِ ترکمن با گل هایِ درشتِ بنفش، قربانی جفرافیای ایران شد...

به راهم ادامه می دهم، روی موزاییک های نم دار قدم می زنم، از کنار اسکله عبور می کنم و به تور و گرگور های صیادان نگاه می کنم و برای ششصد و هفتاد و پنجمین بار زوم می کنم روی شبکه های گرگور ها که ببینم پنج ضلعی هستند یا شش ضلعی... سر راهم از پسرکِ ده دوازده ساله ی دست فروش پفک و زغال اخته ی غیر بهداشتی می خرم، می روم پشت کارخانه ی یخ سازی و برای مرغ های دریایی پفک می ریزم ... راهم را ادامه می دهم، سر راه از کنار سه چهار تا نوازنده ی محلی رد می شوم یکیشان بندری می خواند و دیگری نی انبان می نوازد و هربار که نفسش را رها می کند چهره اش سرخ می شود و سومین نفر لابلای این دو خیام خوانی می کند او می خواند و من آرام زیر لب زمزمه می کنم :

 در کارگه کوزه گری رفتم دوش

دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش

ناگه یکی کوزه برآورد خروش

کو کوزه گر کوزه خر کوزه فروش

...

جوان ها پرشور ادامه می دهند، رهایشان می کنم به حال خودشان و از مابین ماشین ها خودم را به آنطرف خیابان می رسانم، چند ثانیه ای کنار عکاسخانه ی ساسان توقف می کنم، دروپیکرش زنگ زده و پنجره هایش کدر شده اند، به دو لنگه ی درِ عکاسخانه یِ معروف شهر در دهه ی شصت قفل کتابی زده اند! از تارعنکبوت روی قفل مشخص ست مدت هاست کسی سراغش نیامده... صدای جوان ها هنوز به گوشم می خورد :

این قافله ی عمر عجب می گذرد، دریاب دمی که با طرب می گذرد... 

ازکوچه پس کوچه های تنگ و خلوت محله عبور می کنم، با حاج احمد احوال پرسی می کنم و سراغ دخترش فرحناز را می گیرم، یکم بعد مشتبی را می بینم که پشت دیوارِ پیچکی ِخانه شان به تیرچراغ برق تکیه زده و یواشکی سیگار می کشد، مرا که می بیند هول می کند و سیگار از لای انگشتانش می افتد زمین، همیشه همین است فوبیای این را دارد که راپورتش را به زری خانم بدهم و صبحی بعدازظهری توی کوچه بعد از سلام و خوش و بش، بکشمش گوشه ای و چغلی اش را بکنم...خاله خاتون را می بینم که طبق معمول از کنار پنجره، رفت و آمد اهالی را چک می کند و حضور و غیاب می زند و آمار همه را به نحوی درمی آورد... 

هر چه بیشتر به سمت وسط محله کشانده می شوم کوچه ها تنگ تر می شوند آنقدر تنگ و باریک که ماشین رو نباشند، کوچه هایی که دیوار خانه هاشان تا منتهی الیه آسمان پیشروی کرده اند... خانه ام بافت قدیم است همچون محله مان... اینجا درودیوار ها هنوز مثل قدیم تر هاست به جز کوچه های خاکی که حالا سنگ فرش شده اند...

 

آبی به صورت می زنم و پرده را می کشم کنار و دو لنگه ی پنجره ی سنتی و رنگارنگِ اتاق را باز می کنم تا هوایش عوض شود ... سور و سات خورشت کرفسم را راه می اندازم، تا جا بیفتد با دست هایی که بوی کرفسِ تازه ی خرد شده می دهند می نشینم پشت سنتور و تمرین می کنم برای کلاس فردا و کیف می کنم از زندگی که جریان دارد لابلای همین اتفاقات کلیشه ایِ روزمره... 


ساعت دوازده است، با دومین فنجان قهوه ی نیمه تلخم نشسته ام روبروی دیوار نیلی رنگی که با قاب عکس های قدیمی خانوادگی پوشانده شده و کتابخانه ی کوچکی که یک چهارمش را مجله هایم پر کرده اند و مابقی ا‌ش را کتاب هایی که از پدربزرگ و عمو برایم مانده، نوجوانیِ عمه ی ته تغاریِ پدر از درون قاب عکسِ معرق کاری شده لبخند ِ نمکینش را نثارم می کند...لئوناردو کوهن، بارانیِ آبی رنگش را می خواند برایم و من در حالیکه به آن دیوار نوستالژیک خیره شدم و چهارمین قُلُپِ فنجانم را قورت می دهم به هانس لیپ فکر می کنم به سربازِ دلتنگی که صدسال پیش توی پادگان ترانه ی لی لی مارلین را روی کاغذ نوشت و به همه ی سربازانِ دلتنگ و خسته ی جنگ جهانی دوم که هرکدامشان لی لی ای برای خود داشتند و به وقت دلتنگی توی اردوگاه این ترانه را از رادیو گوش می کردند و یکصدا می خوانند...سعی می کنم لی لی را با جزییاتش تصور کنم، لی لی دخترِ فروشنده ای در بازار میوه که حتما قهقهه های بیخیالی اش دلِ هانسِ بیچاره را نَخکِش کرده و مارلین، پرستار جوانی که زخم های مجروحانِ جنگِ جهانی اول را پانسمان می کرد و هانس را تحت تاثیر خود قرار داد و دیگر همدیگر را ندیدند، چه غم انگیز... 

"نگهبان صدا می‌زد

شیپور آخر زده می‌شد

می‌توانست برایم گران تمام شود

"همقطارها من الساعه می‌آیم"

زمان وداع

و چه اشتیاقی در من بود

تا به همراه تو دور شوم

با تو، لی لی مارلین"

بعد به لی لی مارلین فکر می کنم و هرچه می کنم نمی توانم این شخصیتی که هانس از ترکیب دو معشوقش آفریده را متصور شوم، یکی شدنِ دخترِ یک بقال که شروشیطان ست و در کوچه های شهر با دوستانش یکهو می زند زیر آواز و مانند دختربچه ها بالا و پایین می پرد با پرستاری که هر روز مرگ و خون می بیند و پای دردودلِ مجروح های جنگی می نشیند کار آسانی نیست ولی هانس از پسش برآمده و چه خوب هم برآمده... با خودم فکر می کنم نوجوانیِ عمه یِ ته تغاریِ پدر با آن چال گونه ی عمیقش تا چه اندازه می تواند شبیه لی لی مارلین باشد؟ 

"لب‌های عاشقت مرا فرا می‌خوانند

از آرامش ابدی، از قعر زمین

مانند یک خیال

زمانی که مه پایین می‌آید

من در زیر فانوس منتظرت خواهم بود

مانند آن وقت‌ها، لی لی مارلین"


ساعت از دونیمه شب گذشته آخرین خطِ سیصد و شصت و هشتمین صفحه ی کتاب ژنتیک انسانی را می خوانم و کتاب را می بندم و می گذارم کنار تختِ چوبیم، درست ذیرِ نورِ عابـــاژور... راستش قهوه هم دیگر روی من اثر ندارد، شاید هم جنس قهوه اش خوب نبود، یا شاید صدای لئوناردو تاثیر گذار بود یا حتی ترانه ی لی لی مارلین غمگین بود، متن کتاب سنگین بود، اصلا چه می دانم؛ پلک های سنگینم را می گذارم روی هم و پتو را تا ته می کشم روی سرم... 

موهایم هنوز بوی نمک دریا می دهند... 


گلاویژ نوشت:

1-حدود یک ماه پیش که پست "در جهان موازی شما چه می گذرد؟" رو تو وبلاگ مالاکیتی خوندم ترغیب شدم یه روزی که حالم خوب و دلم تَر باشه،  پستی با این موضوع انتشار بدم که با استقبال مالاکیتی تصمیمم قطعی شد، تشکر از استامینوفنِ عزیز که باعث جرقه ی این پست مالاکیتی شد :)) این پست تقدیم شد به دوستِ خوبِ بلاگرم مالاکیتی جان، بمانَد برایت به یادگار:))

 2- شما هم اگه دوست داشتید بنویسید در جهان موازیتان چه می گذرد؟

+ نوشته شده در جمعه ۲۷ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۱۰:۱۰ توسط گلاویژ | نظر بدهید

._121_.به خداحافظیِ تلخِ تو سوگند نشد...

یادم افتاد به 15سال پیش که زنگ های استراحت می نشست توی دفتر و لیوان لیوان چای هل دار سر می کشید، رفتم برایش از اتاق آقای قاف چای تازه دم هل دار آوردم، برای خودم هم از آن یکی فلاسک، تو ماگِ کرمی رنگم چای بی هل ریختم و برای عطرش چوب دارچین انداختم ... نشستم کنارش و زل زدم به ظرافت از دست رفته و چروک های گوشه ی چشمش، از حق نگذرم هنوز هم جذاب بود، آن موقع ها- 15سال پیش را می گویم- خیلی شیفته اش بودم، با هم صمیمی بودیم، انگار نه انگار که شاگردش بودم مثل دختر خودش هوایم را داشت اما صبح که با دختر ته تغاریِ کلاس شیشمی اش آمد آموزشگاه و چشمش به من افتاد ذوق نکرد حتی فکر کنم ناراحت هم شد، بعد که نشست آرام و با خجالت وضعیت دخترش را تعریف می کرد و مدام تکرار می کرد : از همون اولشم معلمش باهاش لج بود و آخرشم ریاضی انداختش، وگرنه تا همین پارسال شاگرد اول بود، حالا اوایل شهریورم باید امتحان بده و... 

دخترش را چند دقیقه ی پیش روانه ی کلاس کرده بودم و برایش چای هل دار ریخته بودم و نشسته بودم کنارش و می گفتیم و می خندیدیم و تعریف می کردیم... 

-سامان رو یادته؟ 

+آره یادمه ،چطور؟ 

-چند ماه پیش دیدمش، شاگرد یه تعمیرگاهه، هنوزم شکل بچگیاشه و پرشر و شور... 

سامان... اتفاقا سامان را خوب به یاد داشتم، رو مخ ترین و بی تربیت ترین پسر کلاس، همیشه نقاشی هایم را خط خطی می کرد، یکبار جلوی مامانش دعوا کرده بودیم و من یک کشیده ی آب نکشیده خواباندم توی گوشش و او هم مشتش را حواله ی چشمم کرد... سامان لعنتی... جای مشتش خون مردگی شد و تا سوم دبستان جایش مانده بود... چندبار بخاطرش رفتم دکتر تا بالاخره از شر آن لخته ی خون کنار چشمم راحت شدم... 

خانم بچه ها را خوب یادش مانده بود، آن هایی هم که اسمشان را فراموش کرده بود با دادن مشخصات چهره به یادم می آورد و سراغشان را می گرفت 

تا آنجا که خبر داشتم گفتم 

گفتم که زهرا کامپیوتر می خواند و گه گاه باهم قرار می گذاریم و همو می بینیم، گفتم که نازنین ازدواج کرده و دختر یکساله دارد، که مریم بعد از کنکور رفت مجارستان، نسترن که توی شرکت پدرش کار می کند و دوماه دیگر عروسی می کند، که سمیه ترم سه انصراف داد ، که سارا و ملیحه را هیچ وقت ندیدم و خبری ازشان نیست... 

-سارا... سارا که همون سال تابستون مرد، همون تابستونی که مهرش کلاس اولی می شدین تصادف کرد و مرد...وسطای تابستونِ همون سال مامانش اومده بود پیش معاون و گفته بود عکس های یادگاری که می گرفتین و میآورد خونه رو نگه نمی داشتم و مینداختم دور، تو آلبومتون عکسی ازش مونده؟ عکسی ازش ندارم... 


با چشم های گرد شده به خانم زل زده بودم و هیچ نمی گفتم هیچ... واقعا 15سال پیش، همان موقع که 6ساله بودیم ، یکی از ما 20نفر رفته بود؟ یکی از آن هایی که سر کلاس باما شعر می خواند و خمیر بازی می کرد همان 15سال پیش از دنیا کم شده بود و آب از آب تکان نخورده بود؟ 


به بهانه ی پرکردن فرم ها برگشتم پشت میز، خانم چای  هل دارش را سر می کشید ، من نمی توانستم مثل او چایِ بیخیالی سر بکشم، گذاشتم چای خوشرنگ ِ کمی سنگینم که حسابی چوب دارچینش خیس خورده بود و عطرش بلند شده بود همانطور روی میز بماند، سرد شود، از دهن بیفتد و در نهایت توی سینک آبدارخانه خالی شود... 

من نمی توانستم چای بیخیالی سر بکشم، من بغض داشتم، غمگین بودم، عزادار دوستی بودم که 15سال پیش رفته بود و من تازه خبردار شده بودم... 


گلاویژ نوشت : از سری پست های جامانده ی اواخر مرداد 96... یا به قول شباهنگ ِ عزیز : بیات نوشت.


+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۱۰:۳۲ توسط گلاویژ | نظر بدهید

._120_.عکاس باشی های قدیم

همزمان با خوردن نهار، نشسته ام پای تلویزیون، کانال هارا بالا و پایین می کنم و آخر سر به شبکه ی تماشا رضایت می دهم، اینطور که پیداست اولین قسمتش است؛ کوچک جنگلی را می گویم... اولین دقیقه ها گیلان را نشان می دهد و راوی تعریف می کند از اغتشاش ها و اوضاع آن زمان مملکت، شهر های شورش زده و اعتراضی را یکی یکی نام می برد و در آخر به سکوت آن موقع گیلان اشاره می کند... در همین لحظه آقای عکاس باشی وارد کادر می شود، پایه ی دوربینش را روی زمین می گذارد و نگاهی به روبرویش می اندازد، آن طرفش جمعیتی ایستاده اند و تماشا می کنند، اکثرشان نظامی اند، عکاس باشی پارچه ی قرمز را از روی دوربین بر میدارد، چهار آقا که از بر و لباسشان مشخص ست درجه دار هستند با قیافه ی طلب کارانه، طوری که انگار مملکت ارث پدرشان ست در یک خط کنار هم می ایستند، عکاس باشی زاویه را تنظیم می کند و لبخند دندان نمایی می زند این یعنی عکس یادگاری گرفته شد... یکهو پرت می شوم به سریال در چشم باد، آن سریال هم همچین سکانس های مشابهی داشت به گمانم... موقعی که میرزا وارد شهر شد و مردم به استقبالش آمده بودند، آن ها هم یک عکاس باشی داشتند اتفاقا... وقتی میرزا و یارانش تفنگ به دست ایستاده بودند برای عکس، آقای عکاس باشی حین تنظیم دوربینش با لحن کشداری داد می زد :آقایون، پِــــــــلک نَزَنیــــــد ، نَفَـــــــس نَکِشیــــــــد... و تمام... عکس دسته جمعیش را می گرفت... 

بعد که نوبت به بچه ها می رسید عکاس باشی برای پلک نزدن بچه ها و خراب نشدن عکسش، آن ها را فریب می داد و  می گفت به وسط دوربین زل بزنید موقعی که عکس می گیرم یک جوجه از دوربین بیرون می آید و پرواز می کند اگر پلک بزنید جوجه را نمی بینید!  بعد که عکسش را می گرفت نادر و بیژن و لیلی شاکی می شدند و عکاس باشی را کچل می کردند که پس کو جوجه؟ چرا ندیدیمش؟ عکاس باشی می گفت حتما پلک زدین دیگه... لیلی هم کوتاه نمیامد و می گفت نه خیرم پلک نزدیم، چرا ندیدیمش؟ 

حالا مگر به این سادگی ها دست از سر کچلِ عکاسی باشیِ بدبخت بر میداشتند؟ 

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۳۰ توسط گلاویژ | نظر بدهید

._119_.به ظاهرش توجه نکنید، باطنش پسره

چند صباحی پیش در گوشه ی دنج و مبارکی از اتاق عزلت گزیده بودیم و صبح تا شب و شب تا صبح سرمان تو کتاب و دفتر و جزوه های رنگارنگ بود و در پرتو بی فروغِ مهتابیِ رنگ پریده یِ چسبیده به سقف دود چراغ می خوردیم، می خواستیم هر طور شده تیر آخر را بزنیم و آینده ای بسازیم که گذشته مان جلویش زار بزند و بگوید غلط کردم، جان که دادم در هوای او غلط کردم، غلط... پوزش می طلبم از محضر خوانندگان عزیز، خط رو خط شد! داشتم خدمتتان می گفتم می خواستیم هر طور شده فعل خواستن را این دم آخری صرف کنیم و چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد و من نه آنم که زبونی و از این صوبتا... طبیعی ست که کنکوری باشی و ذهنت به جای انبار فرمول و نکته و تست مبدل گردد به کلکسیونی از شعر و جمله و ضرب المثل های انگیزشی و الهام بخش! بگذریم، در همان دوران که شب و روزمان قاطی شده بود گاهی پیش می آمد که وسط سروکله زدن با انتگرال یا مرور آثار ارزشمندِ سنایی خدابیامرز، یکهو صدای گریه ی مستر رشته ی افکار و تمرکزمان را جرواجر می کرد می رفتیم اتاق بغلی می دیدم حضرتشان تخت آرمیده اند و نه اشکی و نه هیچی! یه کم بعد ترش صدای خنده ی آمیخته با جیغ شیطنت آمیزشان به گوش می رسید، از لای در سرک می کشیدیم می دیدیم نه خنده ای و نه هیچی! یک روز هم در خانه تنها بودم بعد از ظهر بساطم را وسط هال چیده بودم و سرم گرم بود که دوباره این صداها تکرار شد و یا اکثر امامزاده ها گویان صلوات می فرستادم و همزمان با چرخاندن سَر حول محوری خاص، فوت می کردم:| بعد برای اینکه بیشتر نترسم سعی در توجیه این صداها داشتم و چون ماه رمضان بود می گفتم از ضعف، توهم زده ای دختر جان! 

خلاصه که گذشت تا مدتی پیش از جانب خانواده متوجه شدم گویا ساکنان واحد روبرویی (واحد هفتم) هم یک عدد مستر دارند! یکم بعدش کشف کردیم که نه تنها واحد هفت بلکه واحد یک، واحد چهار و واحد ده هم مستر دارند! یعنی از ده واحد موجود در ساختمان ، پنج واحد دارای مستر هستند که بزرگترینشان گویا همین مستر 20ماهه ی خودمان ست! 

تازگیا مستر واحد هفتم دست و پا درآورده است، هر وقت مستر ما قهر می کند و جیغ می زند مستر واحد هفتم دریافتش می کند می آید خودش را می چسباند به در خانه شان و از داخل خانه در می زند، از این طرف مستر ما هم پیشانیش را به در می چسباند و دست هایش را محکم می کوبد به در، گویی در زندان انفرادی گیرش انداخته اند، بعد هر دو با زبان مستری از پشت درهای دو خانه با هم چاق سلامتی می کنند تا اینکه یکیشان خسته شود و دست بردارد و ساختمان از دست این دو مستر آرام بگیرد...

امروز جزوه به دست نشسته بودم همان گوشه ی عزلتِ چند صباح پیشم و باز سعی در صرف فعل خواستن داشتم که والده ی محترمه ی مکرمه وارد شد و فرمود ای فرزند، چه راحت و آسوده پا روی پا انداخته ای، حال آنکه ساکنین واحد نهم گند زده اند به راه پله، برخیز، این سطل و این هم تِی برو ببینم چه می کنی کوزتِ مادر :| بعد که قیافه ی پوکر فیس کوزتش را مشاهده کرد  فرمود، حتی فکرش را هم نکن تا جمعه منتظر بمانم که راه پله نظافت شود یکهو دیدی مهمان آمد، رفتم طبقه بالا دیدم کسی خانه شان نیست اینبار را تو تمیز کن دفعه ی بعد گزارش این همسایه های عزیز تر از جان را به مدیر می دهیم... کوزت هم یکی از بافت هایِ دم دستی اش را پوشید و یک شال انداخت روی سرش، نگاهی به شلوار سمبادیِ گل گلی اش انداخت و گفت این وقت روز که اهالی ساختمان خوابند، کار من هم که زیاد طول نمی کشد... در را گشود راه پله را که تمیز کرد دید راهرو هم دست کمی از راه پله ندارد رفت که آن قسمت را هم تمیز کند که مستر آمد شروع کرد به صحبت و خنده و جیغِ ریز و نظارت بر کارِ خواهرش، چشمتان روز بد نبیند یکهو در واحد هفتم باز شد و خانم همسایه بچه به بغل جلوی در ظاهر شد! 

آقایون لحظه ای چشم در چشم هم شدند و مستر واحد هفتم گویی به وصال رسیده باشد تقلا می کرد در بغل مادر به پرواز در بیاید و خود را به مستر واحد هشتم برساند ولی از آن جایی که مسترِ فرفری مویِ واحد هشتم بسیار سرتق و تُخس تشریف دارند محل نمی گذاشتند که هیچ، حتی در شانِ خودشان نمی دیدند که به آن طفل معصوم نگاهی بیندازند، از آن طرف کوزتِ بدبخت هی بخاطر شلوار سمبادی گل منگلیش خجالت می کشید، خانم همسایه واحد هفتمی می گفت پسرم وقتی صدای مستر تونو شنید گریه کرد که بیاد و ببینتش حالا مسترتونم اصلا بهش نگاه نمی کنه بعد که یکم دقیق تر به مستر فرفری مویِ ما و بلوز و شلوار صورتی و موهای دم اسبی اش و گل سر هایش دقت کرد با تعجب گفت من فکر می کردم پسره! نگو دختره:|

کوزت هم فرمود خب پسره، شما به فِیس و لباس دخترونه و موهای بلند و صدای نازکش کاری نداشته باشین اصل باطنشه که پسره :|

خانم همسایه هم مانده بود دم خروس را باور کند یا قسم حضرت عباس را... 


+ نوشته شده در شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۱۸:۰۰ توسط گلاویژ | نظر بدهید
درباره من

گلاویژ نام ستاره‌ای که در شب‌های تابستان نمایان میشود؛ ستاره ی سهیل.
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان