._123_. از آن نود و سه مجله ای که برایم کنار گذاشته ای، چه خبر داوود؟

بعد از چهار سال، دیشب داوود را دیدم. 

مسافر مردی بودم که از زمین و زمان شاکی بود و به مسوولین و روحانیون فحش های جانکاه می داد و از خشم قرمز می شد، ماشین درب و داغانش هم بیشتر به قاطرِ پیری می مانست که نفس های آخرش را می کشد و هر آن ممکن است لا به لای بد و بیراه ها، برای همیشه پشت چراغ قرمز خاموش شود و صاحبش را با یک لاشه ی آهنیِ قراضه رها کند و از کالبدی که رنگ ناسزا به خود گرفته برود به سمت عدم . سرم را تکیه داده بودم به شیشه ی دودیِ ماشین و به خیابان و غرفه های نوروزی نگاه می کردم، به ظرف های بسته بندی شده ی سمنو و ماهی های قرمزی که در هم می لولیدند . و گوشم به یُبس ترین راننده ی جهان بود که داشت برای مسافر جلویی تعریف می کرد وزیرِ فلان فلان شده... که یهو از کنار داوود رد شدیم، داشت عرض خیابان را طی می کرد، تنها بود، همان داوود همیشگی بود با موهای جوگندمی.

داوود قدیم تر ها سر سه راه مخابرات دکه داشت ،دکه ی روزنامه فروشی، غیر از روزنامه و مجله چیزهای دیگر هم می فروخت از بیسکویت و آبمیوه و کارت شارژ گرفته تا چیپس و پفک و سیگار، بلند بلند و شمرده شمرده حرف می زد، یک سمعک هم توی گوشش بود که گاهی درست کار نمی کرد و مجبور بودی داد بزنی تا صدایت را بشنود، موهاش آن موقع ها پرپشت و مشکی بود، لَختِ لَخت. ماهی دوبار می دیدمش، ده سال بیشتر نداشتم که خیابان را پیاده گز می کردم تا برسم به سه راه مخابرات و از داوود مجله ی موفقیت بخرم، روزنامه هایش را معمولا زیر پیشخوان کنار هم صف می داد، از هر مجله هم یک نسخه در معرض دید می گذاشت و بقیه را داخل جاسازی می کرد، خودش هم بیرون دکه، لم میداد روی صندلیِ چوبیِ زهوار در رفته اش، یک پایش را مینداخت روی دیگری و زل می زد به خیابان و ماشین ها. 

اوایل، موفقیت، ماهنامه بود بعد شد دوهفته نامه، مثل حالا پر زرق و برق نبود، ساده بود و بی آلایش، از موفقیت، به جز دوصفحه ی اول که به حلت و ثقفی اختصاص داشتند، نوشته های هله پتگر را می خواندم و داستان های شیوانا و خدامراد، جدولش را هم حل می کردم، از نوشته های عیسی محمدی زیاد سر در نمیاوردم راستش ، بعدا عوض زاده و تهرانی و شاهبداغی هم آمدند و مجله رنگین تر شد،کم کم استخوان ترکاندم و نوشته ها و مقاله هایی که تا قبل از آن برایم سخت می آمد را تا حدودی درک کردم، الماس های مولانا را بلند برای بابا می خواندم، جمله های بالای هر صفحه را که توی دفترچه یادداشت می کردم مطمئن می شدم که یک هیچ از همسن و سالانم جلوترم. شده بودم مشتری چندساله ی داوود، نمی گفتم هم خودش می دانست چه می خواهم، یکبار موقع امتحانات، دوازده روز دیرتر رفتم، می دانستم که داوود تا حالا همه ی موفقیت ها را فروخته و سه روز بعد شماره ی جدیدش را می گذارد روی پیشخوان ، از کنار دکه رد شدم و نگاهی به پیشخوانش انداختم، موفقیت تمام شده بود، داوود داشت با مشتری چانه می زد، بی آنکه سلام کنم آمدم برگردم که صدایم زد، آخرین موفقیت را برای من کنار گذاشته بود...

 راهنمایی را تمام کرده بودم و دبیرستان هم نفس های آخرش را می کشید، هله پتگر دیگر نمی نوشت، رنگ و رو از موفقیت رفته بود، من راهم را پیدا کرده بودم، همه ی فکر وذکرم شده بود ژنتیک، داوود جاافتاده تر شده بود، صندلیِ چوبیِ زهوار در رفته جایش را به یک چهارپایه ی بدقواره داده بود، هنوز هم ماهی دوبار می رفتم سه راه مخابرات و موفقیت به دست بر می گشتم خانه. 

اگر اشتباه نکنم 16 یا 17 اسفند بود، تازه صدای اذان از مسجد قرآن بلند شده بود، راه افتادم سمت سه راه مخابرات، آن شب مهمان داشتیم و باید زودتر بر می گشتم خانه، قدم هارا تند برمی داشتم، هوا تازه داشت تاریک می شد، صد متری با سه راه فاصله داشتم، چشمم درست سو نمی داد دکه را ببینم، سرم را انداختم پایین و به راهم ادامه دادم،این صد متر را که پشت سر می گذاشتم می رسیدم به کانکس داوود . یکی از آن غروب های مست کننده ی آخر سال بود، خنک و دلچسب، می دانستم سال بعد این موقع خانه نشینم، عمیق ترین نفس هارا می کشیدم و ریه هایم را از رایحه ی اسفندماه انباشته می کردم. اسفند حالِ غریبی دارد، بوی غربت می دهد، درست شبیه مهاجری که هزاران کیلومتر دورتر از وطنش میان خیلِ عظیمی از آدم ها قدم بر می دارد، آدم هایی که گاه به او نزدیک وگاه از او دور می شوند، با او برای لحظه ای هم صحبت می شوند و ثانیه ای بعد بی تفاوت از کنارش عبور می کنند، حال مهاجری دارد که در اولین روزهای پس از مهاجرت، به سختی دیده می شود، شنیده می شود، فهمیده می شود، رایحه ی اسفند شبیه اولین بغضِ دلتنگیِ یک مهاجر است. نه نه، بیابید تشبیه بهتری داشته باشیم، راستش را بخواهید اسفند بیشتر شبیه مترو است، همان قدر شلوغ و پرهیاهو بلکه هم بیشتر، هیچکس اسفند را بخاطر خودش دوست ندارد همانطور که هیچ کس عاشق چشم و ابروی مترو نیست این همه آدم می آیند سوارش می شوند و به مقصد می رسند، اسفند هم همین است، ایستگاه آخر است، خطِ وصلِ زمستان است به بهار. مظلوم و قربانیِ مقصد است، مسافر ها را که به ایستگاه فروردین می رساند موقع پیاده کردنشان، زیر دست و پای همین آدم ها جان می دهد و هیچکس کَکَش نمی گزد، و هیچکس او را فارغ از دویدن های آخر سال و دغدغه هایِ بیخودِ چشم و هم چشمیِ خریدِ پوشاک و آجیل و نرخِ عیدیِ بچه ها و چه و چه و چه دوست ندارد و هیچکس ریه هایش را مثل من تا خرخره از عطرِ خوشِ اسفند انباشته نمی کند و... 

آن شب قدم هارا تند بر می داشتم تا زودتر به دکه ی داوود برسم، می رفتم و نمی رسیدم، پیاده رو کِش می آمد و تمام شدنی نبود قدِ دویست متر رفته بودم و نرسیده بودم آنقدر رفتم که یهو به خودم آمدم و دیدم رسیدم به خیابان اصلی، هپروت کار دستم داده بود و سه راه را رد کرده بودم، راه رفته را برگشتم، برایم عجیب بود که از کنار دکه رد شده بودم و ندیده بودمش، تاریک بود، کم کم داشت سردم می شد، رسیدم به سه راه مخابرات، دکه جای همیشگیش نبود، آن طرف تر هم نبود، دکه هیچ کجا نبود، داوود رفته بود، داوود با دکه رفته بود، موفقیت ها را هم برده بود ، بی هیچ ردپایی، بی خداحافظی...تاریک بود، سرد بود، حیران ایستاده بودم روبروی اداره ی مخابرات و به جای خالیِ دکه ای که دیگر نبود زل زده بودم، چطور ممکن است؟ داوود که رفتنی نبود، همین ده دوازده روز پیش دیده بودمش، مجله ی نیمه ی اول اسفند را که داده بود دستم گفته بود دفعه ی بعد زودتر بیا، گفته بود موفقیت، نیمه ی اول فروردین چاپ نمی شود، تاکید کرده بود مجله های نیمه ی دوم اسفند زود تمام می شوند، یکم بعد تر که پولش را حساب کرده بودم گفته بود دیر هم آمدی اشکالی ندارد یکی برایت نگه می دارم، نگفته بود نیا، نیستم، دارم می روم. کنار درختِ داوود ایستاده بودم، یک پرایدی از کنارم رد شد و متلک گفت، عابرها از رویِ سنگفرشِ زیرِ دکه رد می شدند و با خاکِ ته کفششان، رد به جامانده از دکه را پاک می کردند، آن مستطیلِ 2×4 را محو می کردند، از یکی دو نفرشان پرسیدم داوود نیست، شما می دانید کجا رفته؟ متعجب نگاهم می کردند و می گذشتند، جوابی نمی دادند، جوابی نبود، داوود و دکه و موفقیت ها تا ابد رفته بودند، آن شب درحالی برگشتم خانه، که نه موفقیتی در دستانم بود و نه سرنخی پیدا کرده بودم، اما من ماجرا را به همین راحتی رها نکردم، موفقیت نیمه ی دوم اسفندم دست داوود مانده بود باید هر طور شده پیدایش می کردم... 

پرس و جو کردم و شنیدم شهرداری بساطش را جمع کرده... به علت سد معبر! 

تا مدت ها هیچ خبری ازش نبود هیچ خبری... حالا موفقیت های فروردین و اردیبهشت و خرداد ماه هم مانده بود دستش، تابستان بود و سرم گرم کلاس های کنکور بود که دایی گفت دکه اش را تو خیابان منتهی به دانشگاه پیام نور دیده، رفتم، نبود، انگار که هزار سال است هیچ دکه و مغازه ای در آن خیابان نباشد، چند وقت بعد شنیدم سرِ نبش خیابانِ نادر بساط کرده است، کنار طلافروشی ها، روی سنگفرش پیاده رو... بی دکه و سقفی برای فروش... بی دکه و سقفی برای فروش! البته این ها اهمیت چندانی نداشت، چون خدا خودش روزی رسان است اینکه داوود مشتری های چندساله اش را از دست داد هیچ اشکالی ندارد، روزنامه ها هم که هر روز چاپ می شوند حالا یک روز هم باران بیاید و بساطش را آب بردارد، به کجای دنیا برمی خورد؟ ما باز هم فردا در بساطش روزنامه های جدید می بینیم، مهم این است که دکه ی نارنجی رنگش دیگر سد معبر نمی کند! 


+ نوشته شده در سه شنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۰۹:۴۲ توسط گلاویژ | نظر بدهید
لیمو جیم
۲۲ اسفند ۹۶ , ۰۹:۵۲
اخه چرا انقد جذاب می نویسی؟! :-)

پاسخ :

آخه چرا انقدر جذاب می خونی؟! :-) 
ftm lale
۲۲ اسفند ۹۶ , ۱۰:۱۰
اخه چی بگم؟
چرااینقده خوبه 
حالا هیجان دارم ببینم اخرش چطوره سریع میخونم نمیفهمم
دوباره از اول 
شمرده تر 
وای که عالی عالیه

پاسخ :

:) 
این دوتا پست آخرم انقدر طولانی شده که آدم به تهش می رسه یادش میره اولش چی بود :دی
مرسی که وقت میذاری و می خونی :) 
فرشته ...
۲۲ اسفند ۹۶ , ۱۱:۱۵
دست مریزاد، انقدر خوب نوشتی که حتی لحظه‌ای از خوندنش خسته نشدم:)
منم بچه بودم‌ مجله می‌خوندم، بیشتر هم مشتری جدول ها و داستان هاش بودم:) 
حس بدیه مدت ها منتظر یه چیزی باشی و بعد ببینی نیست،بی‌خبر رفته و اثری ازش نیست:(

پاسخ :

مرسی، تازگیا از دستم در میره، طولانی میشه پست ها:) 
من احساس می کنم بچه بودم بیشتر اهل کتاب و مجله بودم، نمی دونم شایدم چون این چند سال اخیر درگیر درس بودم، شورِ مطالعه کردنم کم شده
کلا رفتن بده، بی خبر رفتن بدتر:(
میم . الف
۲۲ اسفند ۹۶ , ۱۲:۱۵
خیلی قشنگ نوشتین. :))👌

پاسخ :

مرسی عزیزم 
توقشنگ خوندی :) 
بنفش ❤
۲۲ اسفند ۹۶ , ۱۲:۱۵
کجایی تو دختر؟!دیشب خواستم کامنت بدم خوابم میومد -_-صب اومدم خودت اومده بودی دگ:دی

پاسخ :

من هستم ولی خسته ام:دی
درگیر درس و مشقم بنفشِ عین خودت :) 
تسنیم ‌‌
۲۲ اسفند ۹۶ , ۱۲:۴۷
نود و سه تا رو گرفتی ازش؟ :)

پاسخ :

نه دیگه، رد شدیم از کنارش:) 
chekup
۲۲ اسفند ۹۶ , ۱۳:۱۹
سلام...

چهارشنبه سوری خوبی برای شما آرزومندم...(گل)

پاسخ :

سلام 
به همچنین
بهترین همسر (◕‿◕)
۲۲ اسفند ۹۶ , ۱۵:۱۷
انسان کور را می توان درمان کرد
ولی نادان متعصب را هرگز...
تعصب کور‌‌کورانه انسان بینا را کودن میکند.
تعصب یک امر اشتباه است، حال فرقی نمیکند که این تعصب نسبت به دین، مذهب، نژاد، قوم، رنگ ، و حتی فردی باشد...
تعصب، تعصب نام دارد...
انسان متعصب برای مخفی کردن ضعف اجتماعی خود همواره در حال فرافکنی، تهمت، افتراء، دروغ پردازی، جعل سازی نسبت به منتقدان خویش است
غافل از اینکه برجسته ترین راه شناخت یک انسان بزرگ، اعتراف شجاعانه او به اشتباهات گذشته ی خویش است.
از تعصب بپرهیزیم
تعصب، بیجا و بجا ندارد
تعصب، تعصب است
هرکس به وسعت تفکرش آزاد است

پاسخ :

:) 
ابوالفضل ...
۲۲ اسفند ۹۶ , ۱۵:۴۲
خاطره بود یا داستان؟!

پاسخ :

خاطره:) 
ابوالفضل ...
۲۲ اسفند ۹۶ , ۱۶:۲۳
بنا به پستای قبل این شک رو کردم. مرسی بابت نوشتن و انتشارش. لذت بردم.

پاسخ :

به غیر از پست قبلی، درکل خاطراتمو می نویسم، خواهش میکنم، مرسی که وقت گذاشتی و خوندی:) 
آمانیتا موسکاریا🍄
۲۲ اسفند ۹۶ , ۱۶:۲۶
واقعا مهارتت در توصیف فوق العاده است:) تشبیه های به جا و متناسب:) پیوستگی مطالب:) انسجام ساختاری:) همه جوره عالیه:))
خیلی لذت بردم گلاویژ جان:))
ای کاش من هم بتونم اینقدر عااااالی بنویسم:) باز هم برامون بنویس:)

پاسخ :

تو که لطف داری عزیزم ، ببخشید که تازگیا طولانی و ملال آور میشه پست ها :) 
این اواخر ذهنم خیلی آشفته ست، این کنکورو به سلامتی بدیم و بعدش با خیال راحت یکم به وبلاگمون برسیم و بنویسیم :)  

بهترین همسر (◕‿◕)
۲۲ اسفند ۹۶ , ۱۸:۳۶
سلام همسایه نازنین
چهارشنبه پایان سال شما مبارک،🔥❤🔥سالی پر از خیرو برکت توام سلامتی در کنار عزیزان تان ، برای شما آرزومندم،...سلامت بمانید وشاد🍁❤🍁🌹🌹


پاسخ :

سلام 
مرسی
همچنین برای شما 
آنیا بلایت
۲۲ اسفند ۹۶ , ۲۲:۲۶
از خوندن تک تک جمله‌های این پستت لذت بردم :) خیلی قشنگ و با جزئیات بود :)♡ اسفند رو هم خیلی عالی توصیف کرده بودی:)♡

پاسخ :

مرسی عزیزم :) 
__ پریچک __
۲۲ اسفند ۹۶ , ۲۲:۵۳
دلم میخواست میرفتم پای بساطش میشستم و های های براش اشک میریختم ...
ممنون نازنین .. راوی نداریم زیباتر از شما :**

پاسخ :

من همون موقع ها خیلی بهش فکر می کردم و براش ناراحت بودم 
آدما زورشون به ضعیف تر از خودشون می رسه متاسفانه... 
لطف داری پریچک جان:) 
لادن
۲۲ اسفند ۹۶ , ۲۳:۰۷
😪😔😟 عالی نوشتی

پاسخ :

مرسی عزیزم 😢
آرام :)
۲۲ اسفند ۹۶ , ۲۳:۵۶
چقدر غم انگیز ، اشکم در اومد ای بچه:)

دلم سوخت :( 

......

خبری ازت نیست کجایی؟

پاسخ :

دروغ چرا، تو این چهار سال، کمرنگ شده بود تو حافظه ام، اون شب که دیدمش دوباره یادم افتاد به چارسال پیش و از نو غصه خوردم براش... 

....... 

در حال کسب علم و دانشم(درگیر درس و مشق و کنکور) 
هاتف ..
۲۳ اسفند ۹۶ , ۰۲:۲۷
خیلی زیبا پرداخته شده بود بهش .
خیلی هامون از این جور اتفاقات توی زندگی مون داریم . از این دست فروشهای مخصوصی که مشتری شون می شی و همیشه سر موقع چیزی که می خوای رو برات کنار می ذارن .
امیدوارم مهرداد هرجا هست سلامت باشه و ایضا شما و قلمتون .
من که ایران نیستم بیشتر این روز ها بوی غربت رو حس می کنم . رک بگم دلم برای تهران خیلی تنگ شده.
مجله موفقیت هم مدتی دنبال کردم ولی گرون بود و منم مجله های کامپیوتری خیلی میخریدم پولم ته می کشید به روزهایی رسید که باید بین موفقیت و بزرگراه رایانه یکی رو انتخاب می کردم که مجبور شدم موفقیت را قربانی کنم با این امید که در خوانه گه گداری بچه ها می خرن من هم می خونم . ولی بچه ها بیشتر دانستنی ها و سرنخ می خریدند و ما هم مجله موفقیت را رها کردیم و به لقایش بخشیدیم ..
هنوزم روزهای مجله خریدنم و اینکه هی میرفتم می پرسیدم آقا نیومده نیومده رو یادم نمی ره ..

پاسخ :

موفقیت قدیما بهتر بود به نظرم، مطالبش بی حاشیه بود و به دل می نشست، منم مدتیه نمی خونمش، یا الکترونیکی می خرم می خونم ولی گاهی میرم سراغ مجله های چند سال پیشو یه نگاهی بهشون میندازم نویسنده های قدیمیشو بیشتر دوست داشتم 
+ این واسه من درس عبرتی شد که دیگه هیچوقت از یه فروشنده ی ثابت خرید نکنم چون درنهایت همشون رفتنی ان اونوقت ما می مونیم و یه مشت خاطره از خوبی هاشون


اولین باره که تشریف میارین، مرسی از حضورتون :) 
انگور ...
۲۳ اسفند ۹۶ , ۰۹:۳۶
واااای چقدر خوب و لذت بخش بود خوندنش ^_^ ^_^ کلی حالمونو خوب کرد صبحی

پاسخ :

خوشحالم که دوست داشتی انگور جان :) 
پست های تو هم حال مارو خوب می کنه همیشه، کاش مثل قبل بیشتر بنویسی برامون :) 
دا دو
۲۳ اسفند ۹۶ , ۱۱:۰۱
سلام ،
زیبا و پر تصویر ... آدم می خواهد با همان نفسی که شروع کرده تا آخر برود !! ما کنار دریا زندگی نمی کتیم که تمرین نگهداشتن تفس داشته باشیم ، ما بچه ی کوهستان هستیم و تند تند نفس می کشیم !!
مت هم خاطره ی مشابهی داشتم و سالهای دور کیهان فرهنگی می خواندم ، آن وقت ها که پربار بود و مثل بعدها فقط سنگین نشده بود !! مجله فروش سر کوچه دبیرستان می گفت که هر نوبت 3مجله می آورم و برای این مجله بیشتر از ما مشتری نداشت ، برای همین سهمیه ام همیشه محفوظ بود ...
ممنون که می نویسید و خوب می نویسید ...

پاسخ :

سلام 
:)) حرف حق جواب نداره، و در حال حاضر حق باشماست، به امید روزی که موقع تایپ هر چند ثانیه نفسی تازه کنم:) 
متاسفانه اکثر مجلات خوب و مفید بعد از مدتی که مشتری و خواننده های ثابت پیدا می کنن دیگه مثل قبل به کیفیت توجه و حساسیت نشون نمیدن
محفوظ بودن سهمیه، خیال آدم رو راحت می کنه همیشه :) 
ممنون از شما که وقت میذارید و می خونید... 

هاتف ..
۲۳ اسفند ۹۶ , ۱۲:۵۱
منم اینطور احساس می کنم که قدیمی هاش بهتر بود.
دفتر مرکزی اش نزدیک خونه ما بود به خاطر همین اون محله موفقیت زیاد داشت :))))
من دلم برای مجله های اون موقع تنگ شده . موفقیت که هنوز هست ولی خیلی از اون مجلات ای تی که می خریدم دیگه نمی نویسن و به جاش چهارتا مجله آشغال می نویسن که پر آگهی هستند. اصلا در اصل میری از دکه روزنامه فروشی یک مجله تبلیغات می خری توش دو تا مقاله هم هست :|
برای همین مجلات آی تی رو هم دنبال نمی کنم و بیشتر از سایت های خارجی اخبارشون رو میگیرم
همون . همیشه  زندگی برای ما درس عبرت زیاد داره ولی همون خاطراتش هم خوبه و قشنگه. چیزهایی که ما تجربه کردیم و من همیشه حسرت می خورم که بچه های متولد ۹۰ به بعد این احساس رو که بعد خرید مجله زجر بکشن که مجله بعدی کی میاد بابا زودتر بیاد و نزدیک انتشارش کیوسک روزنامه فروشی رو کچل کنی که اومد؟ اومد؟ اومد؟
این بچه ها این ها رو دیگه تجربه و حس نمی کنند و من دیدم همش کلشون توی تلبت و بازی کردنه .

نظر لطفته . باعث افتخارمه اومدم اینجا. با اینکه دنبال می کنم :) اولین کامنتم بود

پاسخ :

پس شما کنارِ سرچشمه اش بودین :)) 
دقیقا همینطوره، روز به روز از صفحات اصلی مجله ها کم میشه و به تبلیغات اضافه میشه متاسفانه، اوایل به کیفیت کار خیلی توجه دارن ولی رفته رفته که مشهور میشن و خواننده های ثابت پیدا می کنن، از کیفیت کارشون کم میشه، نه فقط مطبوعات، بلکه تو زمینه های دیگه هم شاهد کاهش کیفیت هستیم به مرور زمان... 
پیشرفت تکنولوژی و سریع و راحت انجام شدن کارها اگرچه بد نیست، ولی یک سری هیجان رو از زندگی آدم ها کم کرده، مثل همین بازی های کامپیوتری که جایگزین بازی های دسته جمعی بچه ها شده و قسمتی اعظمی از خاطره سازی بچه هارا از بین برده، یا همین الکترونیکی شدن کتاب ها و مجلات که لذت بوی خوش نو بودن کتاب های کاغذی و تو صف کیوسک ایستادن برای خرید مجله ی دلخواه و روزنامه دست گرفتن رو ازمون گرفته... 

ممنونم که می خونین و خوشحالم که روشن شدین :) 
بانوچـ ـه
۲۳ اسفند ۹۶ , ۱۴:۵۹
قلمت محشره دختر :)
ولی کاش بری سراغش... ببین مجله ها رو داره یا نه؟

پاسخ :

مرسی عزیزم، قلم شما نیز :) 
به نظرت بعد از چهار سال منو یادش مونده اصلا؟ 
نیگس سبز
۲۳ اسفند ۹۶ , ۱۶:۱۹
لعنتی
قبلا هم گفتم چقد خوشحالم ک مینویسی؟
دوباره میگم  اشکال نداره.

لذت میبرم. خیلی لذت میبرم:)

پاسخ :

خیلی مرسی ‌:) 
به پای قلم شما که نمیرسه :) 
خوشحالم دوست داشتی :) 
باران یعنی تو برگردی ..
۲۳ اسفند ۹۶ , ۲۰:۳۷
ساااااااااااااااااااااال نو پیشاپیش مبااااااااااااارک
امیدوارم توی سال جدید بهترین تقدیرها برای شما رقم بخوره...

پاسخ :

مچکرم 
همچنین برای شما 
محسن براتی
۲۴ اسفند ۹۶ , ۱۰:۴۸
سلام امیداورم خوب و موفق باشی
در ضمن شما هم خیلی توی نوشتن و داستان پردازی استادی
به وبلاگم بیار نظر هم یادت نره موفق باشی منتظر نظرت هستم

پاسخ :

سلام، همچنین 
نظر لطفتونه 
سر می زنم حتما 
بانوچـ ـه
۲۴ اسفند ۹۶ , ۱۰:۴۹
این خودش یه چالشه... اول برو ببین چه عکس العملی نشون میده بعدش هی نشونه بده ببین یادش میاد یا نه :دی

پاسخ :

اینم فکریه :دی
هاتف ..
۲۴ اسفند ۹۶ , ۱۲:۱۵
تکنولوژی از این جهت خوبه که در مصرف کاغذ صرفه جویی میشه ولی بدیش اینه که اخبار لحظه به لحظه میاد و دیگه همه چیز سریع شده و نیازی نیست منتظر کیوسک باشیم که مجله بخریم
فقط برای طبیعته که دوست ندارم کتاب رو کاغذی بخونم .
نسل بعدی ما به طبیعت نیاز داره
متاسفانه کلا کیفیت نوشتن کم شده .نمیدونم چرا
مجلات زیرمجموعه همشهری نسخه الکترونیک دارن ولی هم قیمت نسخه اصلی و اصلا کاربر رو تشویق نمی کنن که نسخه الکترونیکی بخره تا درمصرف کاغذ صرفه جویی بشه .
توی کشوری که من هستم کتاب هایی به فروش میره که با کاغذهای بازیافتی درست شدند و قیمتشون یک دهم کتاب اصلیه . ولی مجله های همشهری قیمت خیلی بالایی داره .

پاسخ :

بله خب نمیشه سرعتشو نادیده گرفت
کاش اینجا هم از کاغذ های بازیافتی برا چاپ کتاب ها استفاده می کردن... به هر حال ورق زدن کتاب ها حال و هوای خودشو داره که کتاب های الکترونیکی ندارن
نمی دونستم قیمت نسخه ی الکترونیک همشهری با نسخه ی اصلیش یکیه!! آخه معمولا الکترونیکی ها ارزان ترن
هاتف ..
۲۵ اسفند ۹۶ , ۱۳:۲۲
نه متاسفانه با قیمت چاپ یکیه ..
فکر کنم برای اینکه ملت بیشتر چاپی بخرن بیشتر کاغذ بره اینطوری کردن

پاسخ :

عجب!!! 
آدم می مونه چی بگه واقعا... 
مهرداد
۲۵ اسفند ۹۶ , ۱۳:۲۴
سلام 
تشبیه شاعرانه اسفند خیلی زیبا بود و باعث شد کمی بیشتر از قبل هوای خوب امروز اسفند رو به ریه هام هدیه بدم. متشکرم.
من هم در زندگی ام یک داوود داشتم که کیهان بچه ها و چند مجله کودک دیگر کنار می گذاشت. اسمش را یادم نیست اما خیلی مرد مهربانی بود. کوهنورد بود و سراسر دکه اش عکس های فتوحاتش دیده می شد. یک روز به کوه رفت و دیگر برنگشت.

پاسخ :

سلام جناب مهرداد
خواهش میکنم
مجله های دوران کودکیمو خانواده برام تهیه می کردن و از خرید مجله های اون دوران، خاطرات چندانی ندارم جز این که هر روز به بابام می گفتم مجله اومد؟ تموم نشه یوقت :) 
چه تلخ... ان شاءالله در آرامش باشن... 
ــ یاس ــ
۲۵ اسفند ۹۶ , ۲۱:۵۱
واقعا خوب بود، لذت بردم از خوندنش:)

پاسخ :

مرسی عزیزم، خوشحالم دوست داشتی :) 
Pardis
۲۶ اسفند ۹۶ , ۱۵:۰۲
بسیار قشنگ و جذاب😍😊

پاسخ :

مرسی عزیزم :) 
محمد روشنیان
۰۵ فروردين ۹۷ , ۱۱:۲۴
سال نو مبارک

پاسخ :

مچکرم جناب روشنیان 
سال نو شما هم مبارک و فرخنده
آران
۰۹ فروردين ۹۷ , ۰۰:۰۶

واقعه‌‌ای است از هستی من و از آن پس، شوق درونم از من محکم‌تر است، از
 استخوانم محکم‌تر است
 که آن را در آغوشی به هم می‌فشاری آغوشی همیشه اندوهناک، 
همیشه شگفت.
 بیا حرف بزنیم،
 گفتگو کنیم، چیزی بگوییم بلند، شفاف، مثل وراجی های
 اسکله‌ای که 
رودخانه‌ی سرد
 را از دلتای داغش جدا می کند روز را از شب و سنگ آتش‌فشان را از
 سنگ آذرین.
 مرا با خود ببر! شادمانی و عشق، گیج‌گاهم روبروی
 ستارگان تا جهان دراز
 و بی‌انتهایم از ستونی بالا رود یا از چیزی دیگر فراز شود
 چیزی بس
 رفیع‌تر و بس نزدیک‌تر. چه خوب‌است که تو هستی، چه شگفت‌است
 که من هستم.
 دو صدای متفاوت، به هم می‌خورند در هم می‌تنند دو رنگ که
 هرگز هم‌دیگر را ندیده‌اند یکی از اعماق، چهره به چهره‌ی 
خاک دیگری
 از افلاک، شکسته در سرمایش کشاکشی یگانه برای اعجازی که تویی برای 
وقوعی که منم.

 

نیکیتا استانکو
آران
۰۹ فروردين ۹۷ , ۰۰:۰۸

سلام مهربان
سر فرصت نوشته های شما را میخوانم.
ببخش درگیر کارها هستم و وقت وب خوانیم کم، مطمئنن از نوشته های زیبای شما استفاده و بهره خواهم بُرد.
ممنون و سپاسگزارم مهربان
هاتف ..
۰۹ فروردين ۹۷ , ۱۳:۰۵
وبلاگت خرابه.
بیرون پست که هستی میزنه نظر بدهید انگار نظری داده نشده
میای تو می بینی نظرت هست
ممنونم اومدی :)

پاسخ :

وبلاگم خراب نیست :) 
بخاطر قالبشه که اونم میشه ویرایش کرد، ولی من ترجیح دادم همینجوری باشه که از بیرون پست مشخص نباشه هر پست چندتا کامنت داشته :) 
هاتف ..
۰۹ فروردين ۹۷ , ۱۹:۴۶
احسنت :)

پاسخ :

:) 
خاتون ..
۱۰ فروردين ۹۷ , ۱۶:۳۶
چقدر قشنگ و عالی نوشته شده بود..خیلیی.حسودیم شد که :))
مثال داوود ها خیلى زیادن متاسفانه...
عیدتم مبارک .امیدوارم الان گفتنش خیلی دیر نباشه:/

پاسخ :

قشنگ خوندی خاتون جان:) 
خیلی مرسی، عید تو هم مبارک باشه :) من خیلی دیرتر از تو گفتم ://
یاسمن مجیدی
۱۰ فروردين ۹۷ , ۱۹:۴۵
چه آدم باثباتی هستی.این همه سال موفقیت رو پیگیر بودی...این همه سال...من اما اینطوری نیستم.ممکنه برای دوماه موفقیت رو بخرم و 8ماه دیگه نخرم.دوباره سه ماه بخرم و چندماه نه.یا اصلا یک بار همشهری داستان بگیرم و دیگه نخرم.
موفقیت رو به خاطر راه سوم حلت دوست دارم.به خاطر شیواناش...به خاطر اون تفال ها آخر مجله ش.به خاطر سخنرانی تد و کوکولوژی ای که دیگه نداره.شاید موفقیت رو بیشتر از هر مجله ای خریده باشم اگر چه به صورت پیوسته نه...
حلت همیشه انگیزه میداد بهم.از حلت بود که یاد گرفتم سخرانی انگیزشی یعنی چی...

پاسخ :

موفقیت رو بیشتر از مجله های دیگه دنبال می کردم، البته خب قبلا بهتر بود به نظرم :) 
حلت انرژی و انگیزه رو از لابه لای واژه هاش تزریق می کرد همیشه :) 
علی امین زاده
۱۰ فروردين ۹۷ , ۲۱:۳۹
هعی... دوره اش گذشته، مربی!

پاسخ :

:) 
علی امین زاده
۱۰ فروردين ۹۷ , ۲۱:۴۰
سال نو را خدمت حضرتعالی و تمامی خوانندگان این وبلاگ تبریک عرض می کنم.

البته باید بگم تقریباً تمامی خوانندگان شما برای من جدیدند و کسی رو نمی شناسم!

پاسخ :

سال نو شما هم مبارک جناب امین زاده 
خوانندگان شما هم برای من جدیدن :)) 
مستر صفری
۱۲ فروردين ۹۷ , ۱۰:۳۵
عجب پارتی خوبی داشتی بانو برای مجله موفقیت گرفتن:)

پاسخ :

 مشتری ثابتش بودم آخه :) 
آسـوکـآ آآ
۱۷ فروردين ۹۷ , ۱۴:۰۹
سد معبر رو اونایی ساختن که نمیذارن مردم پیشرفت کنن
نه داوودها . . .
منم یادمه اون روزا روزنامه ماهان می خریدم و بعد مجله سپاس
بعدها همشهری جوان
الان دیگه دستِ دلم به مجله و روزنامه نمیره. . .
شاید دلیلش این باشه که پیرمردِ دکه دارِ محله ما فوت شد و پسرش دکه رو کرده پاتوق لاابالی ها...

پاسخ :

دیگه هر کی زورش به ضعیف تر از خودش می رسه... 
می فهمم... منم بعد از جمع شدن دکه ی داوود دست و دلم به خرید مجله نرفت... 
مسـ ـتور
۱۸ فروردين ۹۷ , ۱۲:۰۱
خیلی با احساس نوشتـــــــــــی ((((:
دلم اصلا خواست کاش یه کاری بتونم برای آقا داوود بکنم... (:

پاسخ :

مرســـــی:)) 
از این داوود ها زیادن مستور، تو هر شهری و هرشغلی... :) 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
درباره من

گلاویژ نام ستاره‌ای که در شب‌های تابستان نمایان میشود؛ ستاره ی سهیل.
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان