._120_.عکاس باشی های قدیم

همزمان با خوردن نهار، نشسته ام پای تلویزیون، کانال هارا بالا و پایین می کنم و آخر سر به شبکه ی تماشا رضایت می دهم، اینطور که پیداست اولین قسمتش است؛ کوچک جنگلی را می گویم... اولین دقیقه ها گیلان را نشان می دهد و راوی تعریف می کند از اغتشاش ها و اوضاع آن زمان مملکت، شهر های شورش زده و اعتراضی را یکی یکی نام می برد و در آخر به سکوت آن موقع گیلان اشاره می کند... در همین لحظه آقای عکاس باشی وارد کادر می شود، پایه ی دوربینش را روی زمین می گذارد و نگاهی به روبرویش می اندازد، آن طرفش جمعیتی ایستاده اند و تماشا می کنند، اکثرشان نظامی اند، عکاس باشی پارچه ی قرمز را از روی دوربین بر میدارد، چهار آقا که از بر و لباسشان مشخص ست درجه دار هستند با قیافه ی طلب کارانه، طوری که انگار مملکت ارث پدرشان ست در یک خط کنار هم می ایستند، عکاس باشی زاویه را تنظیم می کند و لبخند دندان نمایی می زند این یعنی عکس یادگاری گرفته شد... یکهو پرت می شوم به سریال در چشم باد، آن سریال هم همچین سکانس های مشابهی داشت به گمانم... موقعی که میرزا وارد شهر شد و مردم به استقبالش آمده بودند، آن ها هم یک عکاس باشی داشتند اتفاقا... وقتی میرزا و یارانش تفنگ به دست ایستاده بودند برای عکس، آقای عکاس باشی حین تنظیم دوربینش با لحن کشداری داد می زد :آقایون، پِــــــــلک نَزَنیــــــد ، نَفَـــــــس نَکِشیــــــــد... و تمام... عکس دسته جمعیش را می گرفت... 

بعد که نوبت به بچه ها می رسید عکاس باشی برای پلک نزدن بچه ها و خراب نشدن عکسش، آن ها را فریب می داد و  می گفت به وسط دوربین زل بزنید موقعی که عکس می گیرم یک جوجه از دوربین بیرون می آید و پرواز می کند اگر پلک بزنید جوجه را نمی بینید!  بعد که عکسش را می گرفت نادر و بیژن و لیلی شاکی می شدند و عکاس باشی را کچل می کردند که پس کو جوجه؟ چرا ندیدیمش؟ عکاس باشی می گفت حتما پلک زدین دیگه... لیلی هم کوتاه نمیامد و می گفت نه خیرم پلک نزدیم، چرا ندیدیمش؟ 

حالا مگر به این سادگی ها دست از سر کچلِ عکاسی باشیِ بدبخت بر میداشتند؟ 

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۳۰ توسط گلاویژ | نظر بدهید
ابوالفضل ;)
۱۱ بهمن ۹۶ , ۱۵:۳۸
عجب ترفندی داشنه 😂

پاسخ :

آره :) 
ولی پشیمونش کردن :) 
my life
۱۱ بهمن ۹۶ , ۱۷:۴۴
:))

پاسخ :

:)) 
zamini @_@
۱۱ بهمن ۹۶ , ۱۷:۴۸
هیچ وقت دوست نداشتم دوربین داشته باشم، خیلی هم از عکس گرفتن خوشم نمیاد، البته جز مواقعی خاص که حسِ خودشیفتگیم گل میکنه :))
اما جدیدا دوست دارم از این دورین هایی داشته باشم که همون لحظه عکس ظاهر میشه.

پاسخ :

منم همیشه دوست داشتم از این دوربینا داشته باشم :) ولی خب برای فوری چاپ شدن عکسات لازم نیست حتما دوربین داشته باشی، یه دستگاهی هست که راحت میتونی عکساتو چاپ کنی عکسای توی گوشی، فلش یا هر چیز دیگه :) میتونی اونو بگیری به جای دوربین 
فاطمه لاله دشتی
۱۱ بهمن ۹۶ , ۱۹:۱۴
به به لذت بردم از این قلم نوشتن شما..بسی عالی

پاسخ :

لطف داری فاطمه جان :) 
آسـوکـآ آآ
۱۲ بهمن ۹۶ , ۰۰:۰۰
در چشمِ باد . . .

پاسخ :

بدون شک یکی از به یادموندنی ترین سریال های دهه ی هشتاده :) 
حوا ...
۱۲ بهمن ۹۶ , ۰۵:۴۰
چه بانمک :)

پاسخ :

اون سکانشو خیلی دوست داشتم واسه همین خوب یادم مونده :) 
فرشته ...
۱۲ بهمن ۹۶ , ۰۶:۳۲
در چشم باد خیلی فیلم قشنگی‌ بود، الان‌ که گفتی حال و هوای روستاشون و بچگی های بیژن و لیلی اومد تو ذهنم:)
اون دستگاهی که گفتی میشه به جای دوربین خریدش و عکس رو فوری ظاهر میکنه اسمش چیه؟

پاسخ :

یکی از قشنگ ترین سریال هاییه که تو عمرم دیدم بدون شک، با کارگردانی حرفه ای که داشت :) از روزای بچگیشون فقط اون سکانس هایی که مه لقا با لهجه ی شیرین تاجیکی حرف می زد :) 

+اونی که من دیدم و مال دوستم بود پرینتر کانن(Canon) بود البته این دستگاه ها برند های مختلفی دارن حتی همین برند کانن هم براساس کارایی وسرعت چند نوع پرینتر با قیمت های متفاوت داره ولی خب کیفیت عکسی که چاپ کرده بود و از نزدیک دیدم خوب بود
فرشته ...
۱۲ بهمن ۹۶ , ۰۷:۰۵
آها، ممنون عزیزم:)
اخه منم همیشه از اون دوربین هایی که عکس میگرفتی و فوری چاپ‌ میکرد میداد بهت دوست داشتم:))

پاسخ :

خواهش میکنم فرشته جان :) 
اونا که آره، خیلی نوستالژیکن:) آدمو می برن به 50سال پیش:) 
مستر صفری
۱۲ بهمن ۹۶ , ۰۷:۴۳
سلام.
سریال چشم باد، بهترین سریال و با مزه ترین سریال بود و واقعا سه ریال می ارزید.
و کلا این گول زدن بچه ها چیز جالبی نیست، لیلی هم میخواست دست عکاس رو رو کنه ها و فکر کنم رو کرد.

پاسخ :

سلام جناب صفری :) 
بدون شک یکی از بهترین سریال های سال های اخیره :) 
بچه ها باهوشن  نباید دست کم گرفتشون :) 
دست نویس
۱۲ بهمن ۹۶ , ۱۸:۵۹
از نحوه نوشتن عنوان خوشم آمد
چه روزگاری بود، برای عکس انداختن ذوق و شوق داشتن. تا اویل دهه 80 حس خوبی براش داشتم ولی دیگه نه، زیاد برام جالب نیست
موفق باشید

پاسخ :

:) 
از وقتی عکس انداختن آسون شد و موبایل و سلفی اومد سرکار اون شوق هم از بین رفت 
اولین باره اومدین، مرسی بابت حضورتون :) 
شما هم موفق باشین :) 
x
۱۳ بهمن ۹۶ , ۰۲:۴۶
جدی ؟
خودم یادم نیست کِی چی نوشتم ؟! :)) 
سوختن خیلی بده به خصوص اگر طولانی شه و ادم بوی سوختن ِ گوشت خودش رو حس کنه :(

پاسخ :

آره :) 
جدی یادت نمیاد؟ پس چرا من پستای تو رو یادمه :) حالا اینجا جاش نیست بگم ولی یادته یه روز کسی خونتون نبود زدی قابلمه رو سوزوندی و روش پاک کردنشو از گوگل سرچ کردی و قبل از اینکه اهالی خونه بیان تمیزش کردی؟ :دی
بگم که چند ماه پیش یه ماه وب گردی نکرده بودم بعد که اومدم 69تا پست گذاشته بودی تو اون یه ماه و هر چی می خوندم تموم نمی شد؟ :دی

x
۱۳ بهمن ۹۶ , ۱۱:۱۱
اره اره من اتفاقات رو دقیق یادم می مونه اما پست هام که مربوط به ذهنیتمه ودر واقع نظر شخصیم روراجع به مساله ای نشون میده رو اصلا یادم نمیاد قبلا هم نوشتم یا نه ؟ چون فکر کن من از وقتی یادم میاد اون ذهنیت وجود داشته و این که بنویسمش یا نه تاثیری تو جا به جایی فکرم نداره . 
خودمم نسبتا خوب پست های دیگران یادم می مونه چون فکرا و اتفاقای جدید و خارجیه و از قبل تو ذهنم نبوده و جدید ثبت میشه . 
اون قابلمه سوختن رو اتفاقش یادمه ولی پستش رو نه یعنی یادم نیست تو پست چیا نوشته بودم  . یه قابلمه روحی بود مامانم مرغ گذاشته بود رو گاز رفت بیرون گفت حواست باشه وسط های بیرون بودنش زنگ زد یاداوری کنه همون لحظه که داشت حرف میزد بوی سوختگی خورد به دماغم ولی اون لحظه چیری نگفتم   چون مامانم از ایناست که اگر چیزی رو بفهمه خیلی جیغ و داد راه میندازه و تا اخر عمر ادم رو ول نمی کنه بابت مسائل گذشته . تا تلفن رو قطع کردم پریدم یه قابلمه داشتیم خوشبختانه هم سایز همون قابلمه ی روی گاز بود . محتویات قابلمه ی سوخته رو ریختم توقابمه ی هم سایز دیگه ای که داشتیم یکم اب حوش هم ریختم (خوشبختانه زیاد نسوخته بود که بوی دود کل غذا زیرش بدجور بودفقط) . بعد هم قابلمه رو انداختم تو پلاستیک زباله گذاشتم گوشه ب اتاق چون نزدیک اومدنشون بود ممکن بود به موقع تمیز نشه سرچ کردم با جوش شیرین و سرکه تمیزش کردم قبل از رسیدنشون . اخرش رو دقیق یادم نیست ولی فکر کنم قابلمه ای که سوخته بود و تمیز شسته شده بود رو خشک کردم گذاشتم تو کابینت که یعنی نه خانی رفت و نه خانی اومد :))) 

پاسخ :

آره آره دقیقا یادمه که اولش قایمش کردی و بعد تمیزش کردی :) 
کلا مدیریت بحرانت خوبه دختر :) 
لادن
۱۳ بهمن ۹۶ , ۱۵:۵۲
در چشم باد رو ندیدم الان که در IMDB چک کردم رنکش 7.9 از 10 هست. چرا ندیدم ؟؟؟
چه ترفند جالبی عکاس باشی داشته :)))

این مستر که نوشتی چی هست ؟؟؟؟ (شرمنده از سوال)

پاسخ :

تکرارش رو تا حالا چند بار پخش کردن بازم پخش می کنن :) 

مستر برادر کوچولومه، 20ماهشه و نوزده سال و نیم تفاوت سنی داریم :) 
دا دو
۱۴ بهمن ۹۶ , ۰۸:۴۹
سلام
واقعا عکاسباشی سرش کچل بود !؟

پاسخ :

سلام 
نمی دونم، زمان قاجار آقایون کلاه سر میذاشتن :) 
اولین باره تشریف میارین، مرسی از حضورتون :) 
لادن
۱۴ بهمن ۹۶ , ۰۹:۳۱
 شرمنده از سوال. خدا حفظش کنه . یه ماچ از لپ هاش بکن.


پاسخ :

دشمنت شرمنده لادن عزیز 
چشم حتما:) 
تیلوتیلو
۱۴ بهمن ۹۶ , ۰۹:۵۷
چه حالی میکردن عکاس باشی های آن روزها

پاسخ :

واقعا :) 
مرسی از حضورت تیلو تیلو جان 
آرام :)
۱۴ بهمن ۹۶ , ۱۰:۲۰
منم جوجه 😀 میخواممممممم😍

خخخخخخ ولی جالب بود برام چه ناز ، جوجه میاد بیرون 😎 اگه پلاک نزنیم خخخخ اگه اینجوری بود چی ؟ 😂😂😂

پاسخ :

دیگه نسل اون جوجه ها گذشته آرام بانو:)) 
واقعا ترفندش جالب بود ولی خب بیچاره اش کردن :) 
مسـ ـتور
۱۴ بهمن ۹۶ , ۱۵:۲۷
عههههه منم این سکانسو دیدم 
مثل این که یه نفر داشت عروسی میکرد تو اون سکانس 

پاسخ :

آره اگه اشتباه نکنم عروسی عباس عموی بچه ها بود که همون روز هم شهید شد:(
علی امین زاده
۱۴ بهمن ۹۶ , ۲۲:۴۴
تا مدتها عکاسی رو هنر حساب نمی کردم تا اینکه زد و خودم شدم عکاس! یه جنبه های خاصی داره که از نقاشی و فیلم برداری جداش می کنه. از بینشون، طواف کردن دور سوژه رو دوست دارم. اینقدر می چرخی تا زاویه ی مناسب رو پیدا کنی.

پاسخ :

واقعا هنر لذت بخشیه البته به شرط علاقه :) 
مرسی از حضورتون :) 
علی امین زاده
۱۴ بهمن ۹۶ , ۲۲:۴۹
دالی موشه

http://veryveryinteresting.com/?p=80

ready up و منتظر حضور سبزتان.

پاسخ :

حتما سر می زنم :) 
زندگـــــی را خوب زیستن !
۱۵ بهمن ۹۶ , ۱۷:۳۹
از تمام چیزایی که داری خدا رو جدا کن
چی داری هیچ
حالا به همه نداشته هایت خدا رو اضافه کن
چه کم داری؟ هیچ

پاسخ :

کاملا درسته 
مرسی از حضورتون :) 
✿ ✘::. چکاپ .::✘ ✿
۱۲ اسفند ۹۶ , ۱۰:۰۱
سلام و درود... یاد جمله معروف می افتم که مولانا فرمود. چون که سر و کارت با کودک فتاد پس زبان کودکی باید گشاد . هنوز که هنوز است دوست دارم کودکی خود را شاید کودکی درون خود را می گویم که هنوز بزرگ نشده است...

پاسخ :

سلام 
چه جالب:) 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
درباره من

گلاویژ نام ستاره‌ای که در شب‌های تابستان نمایان میشود؛ ستاره ی سهیل.
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان