._114_. در خودم مچاله می شوم...

رعد و برق می زند و من از ترس در خودم مچاله می شوم...
هر بار که آسمان نعره می زند خاطره ی آن روزِ نحس در لابلای ذهنم دوباره جان می گیرد، جوانه می زند، شکوفه می دهد.
.
.
فریاد رعدوبرق و جیغ فائزه در هم می آمیزند و در گوش هایم می پیچند ...
دوازده سال گذشته ست، نمی دانم پاییز بود یا زمستان، می دانم که صبح بود و حوالی ساعت نه شاید هم ده، باران شلاقی می بارید و قسمت شیب دارِحیاط مدرسه آب گرفته بود. چند دقیقه قبلش مدرسه را تعطیل کرده بودند، همگی منتظر بودیم، یکی از بچه ها که نزدیک در کلاس نشسته بود فائزه را صدا کرد و گفت آمدند دنبالت... بعضی ها با آه گفتند خوش به حالش... دو دقیقه ی بعد وقتی از کلاس بیرون رفت و داشت چترش را باز می کرد رعدوبرق زد و دستش را خشک کرد.!
دوازده سال گذشته ست اما هر بار که رعد و برق خودی نشان می دهد، آن صحنه ی تلخ در لابلای ذهنم جان می گیرد، جوانه می زند، شکوفه می دهد و می آید جلوی چشمانم، خودی نشان می دهد و می رود، من هم به ناچار به گوشه ی اَمنی می خزم که مبادا صاعقه ای چیزی خشکم کند!
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۰۶:۴۳ توسط گلاویژ | نظر بدهید
tiara .n
۰۱ آذر ۹۶ , ۱۰:۰۷
وای😦😦یعنی چی شد دقیقا؟؟ینی چی خشک شد😳😳

پاسخ :

موقع باز کردن چتر، رعدوبرق می زنه به میله ی فلزی که وسط چتره و دستشم که به میله چسبیده بوده، الکتریسیته واردش میشه و خشکش می کنه :(
بوف کور
۰۱ آذر ۹۶ , ۱۰:۱۹
چه وحشتناک و بد:((

پاسخ :

بله متاسفانه :(
میم . الف
۰۱ آذر ۹۶ , ۱۸:۵۵
واااای طفلکی. :'(
واقعاًناراحت شدم. :'(
بعدش دستش خوب شدیانه ؟! :'(

پاسخ :

تا آخر اون سال تحصیلی، فیزیوتراپی می رفت، بعدش دیگه هیچ وقت ندیدمش و نمی دونم خوب شد یا نه :(
محمد روشنیان
۰۲ آذر ۹۶ , ۱۶:۳۲
...

پاسخ :

:(
mohi
۰۴ آذر ۹۶ , ۰۰:۵۴
واقعا؟؟
واااای
عجب خاطره ی تلخی !

چه سرنوشت تلخی داشته فاعزه :(

پاسخ :

اوهوم، خیلی تلخ و ناراحت کننده :(
باران یعنی تو برگردی
۰۴ آذر ۹۶ , ۱۶:۴۰
گاهی اوقات
این دردهامون نیست که باعث رنج میشه
فکر های منفی
باعث میشه همه چیز بدتر به نظر بیاد

یادت باشد که :
اگر دنیایت کوچک باشد همه را بزرگ می بینی
غم ها هر کدام برایت دیواری میشوند که جلوی تو و خوشبختی ات را سد میکنند.

غصه ها همانند دیوها در افسانه ها میشوند و تو را به وحشت می اندازند.

اما اگر دنیایت بزرگ باشد و با نگاهی زیبا به دنیا بنگری تمام غم ها و غصه ها برایت کوچک میشوند.

پاسخ :

درسته 
ممنون از حضورتون 
آرام ..
۰۴ آذر ۹۶ , ۲۲:۲۵
وااای بدنم مور مور شد :'(((((((

پاسخ :

خاطره ی تلخیه :(
فرشته ...
۰۷ آذر ۹۶ , ۰۸:۵۲
چندین سال پیش(‌من یادم نیست البته) پسره همسایه ی ما رو تو حیاطشون رعد و برق زد و مرد.
اون دو روز بارون خیلی رعد و برق های شدیدی داشت البته شهر شما علاوه بر رعد و برق بارون خیلی خوبی هم زد:)

پاسخ :

تگرگ خیلی خوبی هم زد:)) 
وای فرشته بعد از اینکه اون پست رو گذاشتم چنان تگرگی زد که تو این 21سال عمرم ندیده بودم از ترس شکستن شیشه ی اتاقم رفتم تو هال نشستم
فرشته ...
۱۰ آذر ۹۶ , ۰۸:۲۷
جدی؟ خبر نداشتم‌ تگرگ هم زده، اخه خونه ی خواهرم بوشهره:)

پاسخ :

همون روز به شدت تگرگ زد، اگه تو اون ساعت بیدار بودن حتما متوجه شدن، مامان من با این که خواب بود بازم متوجه شده بود 
انگور ...
۱۰ آذر ۹۶ , ۱۴:۵۰
اصلا این پست و کامنت فرشته... رو که خوندم کاملا برام منطقی شد که چرا از رعد و برق میترسم :/

پاسخ :

واقعا ترس هم داره خب :(
زیر بارون قدم زدن عالیه و لذتش وصف نشدنی اگه همراه با رعدوبرق نباشه البته :)) 
Nelii 💉📚
۱۳ آذر ۹۶ , ۱۹:۳۶
چند سال پیش هم یکی از فامیل های دورمون رو تو صحرا رعدوبرق زد و مرد:/
اما من عاشق صدای رعدو برقم،عاشق تگرگ و بارون و برف*___*

پاسخ :

منم عاشق برفم، آخرش عقده ای از دنیا میرم و برف نمی بینم 
هعی، روزگار پشمالو 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
درباره من

گلاویژ نام ستاره‌ای که در شب‌های تابستان نمایان میشود؛ ستاره ی سهیل.
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان