._102_.کابوسِ کولر

هر وقت به لنز دوربین خیره می شوی، یادت نرود لبخند بزنی.
سال ها بعد که میان خستگی های روزمره ات یک روز عصر خودت را به یک استکان چای خوش عطر دعوت کردی و شروع کردی به ورق زدن عکس ها، به خاطرت نمی آید لبخندت واقعی بود یا صرفا خواسته بودی عکس بهتر شود. همین لبخند بلاتکلیف شاید بتواند چای آن روز عصرت را بدون قند
شیرین کند ..

____________________

دیروز بعد از ظهر خاله وسطی زنگ زد گفت حالم خیلی بده میتونی یک ساعت آخر بیای آموزشگاه کارارو انجام بدی تا من برم دکتر؟ گفتم باشه و یه ربع به هشت خودمو رسوندم آموزشگاه، حالش واقعا خیلی بد بود زنگ زدم به داییم گفتم بیا دنبالش تنها نره حالش خیلی خوب نیس، دیگه اونا رفتن دکتر و منم یه سری کارارو انجام دادم و بدهی شهریه هارو لیست کردم که مثلا امروز صبح یکی یکی زنگ بزنم بهشون، ساعت 9اخرین کلاس تموم شد و بچه ها رفتن، مُدرسشون موند همینطور نشسته بود تو اتاق من و هی می گفت کارا رو که انجام دادین دیگه بریم یجوری می گفت بریم که من خیال کردم می خواد منو برسونه چون فقط منتظر نشسته بود منم تند تند میز رو جمع و جور کردم و کولرا و چراغای کلاسارو همه خاموش کردم و هی چک می کردم چیزی نمونده باشه و بیشتر هم بخاطر همین مدرسِ عجله می کردم که معطلم نشه ، خلاصه از آموزشگاه زدیم بیرون، می دونستم سرکوچه ماشینشو پارک می کنه همینجوری با هم قدم زدیم تا برسیم به ماشین، همین که رسیدیم خیلی شیک و مجلسی خداحافظی کرد و سوار ماشینش شد و رفت :|||
منم پیاده زدم رفتم خونه ی مادربزرگم یکم نشستم خاله ام اومد خونه داشتیم حرف می زدیم که گفت راستی کولر اون کلاس آخری رو خاموش کردی؟ منم درجا گفتم آره، بعد یکم دقیق تر فکر کردم دیدم اون کلاس چراغش خاموش بود و درشم نیمه باز منم از عجله فقط درشو بسته بودم دیگه هیچی نگفتم :|
بعد تا سه شب از شونصد نفر پرسیدم که کولر 12ساعت تو یه اتاق 12متری و در بسته روشن باشه می سوزه؟ یا از کار میفته؟ همه هم گفتن نه، نه که می گفتن خیالم راحت می شد ولی باز دلشوره داشتم می رفتم از نفر بعدی می پرسیدم :|
شبم با استرس خوابیدم دلم همش آموزشگاه بود فقط خدا خدا می کردم زودتر صبح بشه خودمو برسونم و خاموشش کنم، انقدرم تو خواب کابوس سوختن و خراب شدن کولر رو دیدم که نخوابیده بودم سنگین تر بودم آلارمو واسه ساعت 8 گذاشته بودم از استرس زیاد ساعت6ونیم پا شدم یک ساعتم زودتر رفتم آموزشگاه اولین کاری که کردم رفتم طبقه بالا حتی نرفتم اول کیف و وسایلمو تو اتاقم بذارم یه راست رفتم بالا، درشو که وا کردم انگار وارد سیبری شدم :| تندی خاموشش کردم کولرشم از این پنجره ای ها بود یه قسمتش یخ زده بود کاملا، دیگه درشو باز گذاشتم تا هم یکم از خنکیش کم بشه هم یخ کولر آب شه...
هوووووف
اینم از امروزمون
+ نوشته شده در سه شنبه ۷ شهریور ۱۳۹۶ ساعت ۱۱:۴۱ توسط گلاویژ | نظر بدهید
میم . الف
۰۷ شهریور ۹۶ , ۱۲:۵۳
کولروبیخیال ینی واقعاطرف یه تعارفم نزدبیابرسونمت؟😐
دارم حاشیه سازی میکنم😂😂😂

پاسخ :

اولش هی می گفت با هم بریم :|
وقتی خداحافظی کرد مونده بودم چی بگم:|
tiara .n
۰۷ شهریور ۹۶ , ۱۳:۴۸
آخی وقتی مدرس بهت تعارف نکرد چقدر سوختیا😂😂

پاسخ :

فقط هاج و واج مونده بودم 
آخه همین طور منتظر نشسته بود و می گفت کارتون که تموم شد با هم بریم :| نگو منظورش تا سر کوچه بوده فقط 
Dr. Nelii
۰۷ شهریور ۹۶ , ۱۴:۲۲
یخ زده بود؟😐😐😮
تو شهری که ما قراره بریم کسی کولرو خاموش نمیکنه،حتی وقتی مسافزت میرن کولر رو روشن میذارن، اگه خاموش کنن از شدت گرما،یخچال هاشون میسوزه:/

پاسخ :

ما هم خاموش نمی کنیم ولی کولرای ما کنترل داره این کولرش از این پنجره ای ها بود نباید تو فضای کوچیک و بسته زیاد روشن باشه اتاقشم بزرگ نبود منم درو بسته بودم وقتی هم رسیدم یه قسمتش یخ زده بود :|
آرام ..
۰۷ شهریور ۹۶ , ۱۵:۰۳
یا خدا یخ زده بود؟؟؟ :-D:-D:-D:-D:-D
وای فاطمه وااااای فاطمههه :-D:-D

پاسخ :

آره یه قسمتش یخ زده بود :|||||
می دونم
می دونم
:|
لیمو جیم
۰۷ شهریور ۹۶ , ۱۵:۳۴
خب داروشکر به خیر گذشت:))

پاسخ :

اوهوم 
استرسش خیلی بد بود ولی:(
خانم نارنج
۰۷ شهریور ۹۶ , ۲۱:۳۷
قشنگ سرماش حس شد:))

پاسخ :

سیبری بود اصن :)) 
mohi
۰۸ شهریور ۹۶ , ۰۳:۳۹
وای خیلی پست جالبی بود 
قشنگ اون پرسش هات از بقیه و استرست رو درک میکنم چون مشابه این قضیه برای من اتفاق افتاده بود 


پاسخ :

خیلی بد بود استرسش :(
فرشته ...
۰۸ شهریور ۹۶ , ۰۸:۴۳
من این کولر پنجره ای ها رو تا ۱۵ ساعت هم روشن گذاشتم چیزیش نشده الحمدلله ، فقط همون یخ زدن ممکنه پیش بیاد.
باز خدا رو شکر به خیر گذشته:)
یاعلی

پاسخ :

آخه این کولرای کلاس ها قدیمی ان تقریبا، ترسم از همین بود که بهش بیاد بسوزه 
آره واقعا خداروشکر به خیر گذشت :) 
یاعلی
X
۰۹ شهریور ۹۶ , ۱۲:۲۰
حق داری این کارا خیلی مسئولیت و استرس داره 

پاسخ :

آره از استرس تا صبح نتونستم 5مین با آرامش بخوابم
X
۰۹ شهریور ۹۶ , ۱۲:۲۰
چه استاد نامردی بوده فازش چی بوده :| 

پاسخ :

فازش؟ 
کودک آزاری :(
:|
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
درباره من

گلاویژ نام ستاره‌ای که در شب‌های تابستان نمایان میشود؛ ستاره ی سهیل.
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان