ذیرِ نورِ عابـاژور

ذیرِ نورِ عابـاژور

برایش نوشتم:
" زیر نور این آباژور
در ازدحام این قرص خواب های لعنتی
جایی در وسعت سرد این تختخواب
شب بخیر هایت گم شده است "
برایم نوشت:
" بخواب
عادت به هیچ چیز صلاح نیست "
و این منطقی ترین لالاییِ نیمه شب های من شد ...

***
گلاویژ نام ستاره‌ای که در شب‌های تابستان نمایان میشود؛ ستاره ی سهیل.

۳ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است

._113_. مُرواتون همه ساله باشه

يكشنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۶، ۰۹:۳۵ ب.ظ

از وقتی که خودم را شناختم، از همان کودکی، عزاداری های محرم و صفر که تمام می شد در هر حسینیه و زینبیه و مسجد و مراسمی همشهری هایم به هم می گفتند مُروات همه ساله باشه، اوائل برایم مهم نبود این جمله، بعد ها که استخوان ترکاندم و بزرگ تر شدم با خودم می گفتم مُروات همه ساله باشه؟ یعنی چی؟ یکبار از میم که همسن و سال خودم بود پرسیدم تو میدونی مُروات همه ساله باشه یعنی چی؟ یکم فکر کرد، کمی سرش را خاراند، چند ثانیه به افق خیره شد و گفت یعنی این که سال دیگه هم زنده باشی و تو این مراسم ها شرکت کنی. خب از لحاظ مفهومی به نظر درست می گفت اما چرا می گفتند مُروا؟ از چند نفر دیگر هم پرسیدم جواب هایشان مشابه میم بود اما هیچکدام نمی دانستند مُروایی که در این جمله به کار رفته یعنی چی... 

امروز روحانی مسجد اواخر سخنرانی اش گفت ما بوشهری ها عادت داریم بعد از مراسم ها و تمام شدن ایام عزاداری به هم میگیم مُرواتون همه سال، یعنی اشکِ به سان مرواریدی که برای حسین(ع) می ریزید همه ساله باشه... چه تشبیه قشنگی، پس قدیمی تر ها و اجداد ما اشکی که برای حسین (ع) سرازیر می شود را به مروارید تشبیه کرده اند.

 مراسم که تمام شد موقع خداحافظی یکی از خانم ها رو کرد به من و گفت مُروات همه ساله باشه دخترم، تشکر کردم و رفتم توی صحن، بند کفش هایم را که می بستم به این فکر می کردم که در تمام این سال ها حتی یک قطره اشک هم برای حسین نریخته ام راستش خیلی اوقات زور می زدم که اشکم سرازیر شود اما هیچ وقت نشد... نمی دانم، شاید هنوز حسین و عاشورا و محرم و اربعینش را به درستی درک نکرده ام...

  • گلاویژ

._112_. بارداری اش را انکار می کند...

يكشنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۶، ۰۷:۲۰ ق.ظ

سه هفته پیش که خانم عین را به اتاقم صدا کردم تا نفسی تازه کند و چیزی بخورد، حرف هایمان گل کرد و خانم عین شروع کرد به دردودل کردن، از شهر کوچکشان گفت که خجالت می کشد آنجا کار کند و هفته ای سه روز به شهر ما می آید تا مخارج زندگی خود و نوه ی سه ساله اش  را تامین کند نوه ای که پدر ندارد و مادرش در بیمارستان رهایش کرده و هیچ وقت سراغش را نگرفته... انقدر گفت که سبک شد و حرفی برایش باقی نماند، چای تازه دم و بیسکویت میخوردیم و من به حرف ها و دردودل هایی که شنیده بودم فکر می کردم که خانم عین رو کرد به من و گفت خانم الف سین چرا امروز نیستند؟ مگر نه اینکه رییس هر روز باید سرکارش باشد؟ گفتم این اواخر کسالت دارند و  کمتر هستند، خانم عین گفت بله خب بارداری سخته، آن هم ماه های اول! پلک هایم چند ثانیه ثابت ماندند و شمرده شمرده گفتم باردار؟؟؟ کی؟ گفت خانم الف سین! گفتم خانم الف سین؟ اشتباه نمی کنید؟ گفت نه، همین هفته ی پیش با من تماس گرفت و گفت که مهمان از شهرستان دارم و چون باردارم چند هفته ست که دستی به خانه نکشیده ام البته من چون آن موقع شهر خودمان بودم گفتم که نمی توانم و از شرکت یکی را برای نظافت بگیرن... خانم عین می گفت و من هاج و واج به چشم هایش زل زده بودم، نگاه متعجب و چشم های از حدقه درآمده ام را که دید گفت به شما نگفته بود؟ گفتم نه، گفت لطفا از منم نشنیده بگیرین یوقت سوتفاهم پیش نیاد، گفتم نه نه خیالتون راحت باشه، خانم عین که برگشت سرکارش گوشی را برداشتم و با خاله تماس گرفتم و همه را برایش تعریف کردم و خاله هم می خندید و می گفت عجب، که اینطور، گفتم که تماس گرفتم که درجریان باشی ولی لطفا تا خودش چیزی نگفته نه به روش بیار نه به همکارا چیزی بگو، باشه ی بی حالی گفت و قطع کرد، و بعد از ظهر همان روز همه ی مدرس ها و همکارا می دانستند که خانم الف سین باردار است -__- از آن روز کافیست الف سین بگوید حالم خوب نیست یا فلانم یا... که نیشخند معناداری می زنند و می پرسند خبریه؟ راستشو بگو و خانم الف سین هم می گوید نه بابا چه خبری، خبری باشه و من نگم؟؟؟ 

از آن جریان ها سه هفته گذشته و هنوز بارداری اش را انکار می کند، هر روز حالش بد می شود، و می گوید اتاقش بو می دهد و می آید اتاق من می نشیند، کمرش درد می کند و در راه رفتن و نشستن احتیاط می کند درست مثل زمانی که مامان باردار بود و خونریزی داشت و هر روز استرس افتادن بچه را داشت، خانم الف سین برای اینکه به بقیه ثابت کند که باردار نیست و حالش خوب است هرروز سرکار می آید اما واقعا حالش خوب نیست و به استراحت نیاز دارد، اگر می دانستم آن تلفن من انقدر شرایط را برایش سخت می کند هیچ وقت آن گوشیِ لعنتی را برنمی داشتم و شماره ی خاله را نمی گرفتم آخر من چه می دانستم که بارداری اش را انکار می کند؟ آنقدر در این روزهای اخیر کارهایش را به دوش من انداخته که دیگر خجالت می کشد باز هم این کار را کند، علیرغم تمام اذیت ها و حرفای بدی که در این چندماه به من رسانده و زده بود ولی این روزها انقدر مظلوم شده است که  دلم به حالش می سوزد بدون اینکه چیزی بگوید خودم میروم سراغ پرونده ها، استرس بارداری زیاد ست لااقل استرس کار را نداشته باشد، نمی دانم شاید این کار هارا می کنم که عذاب وجدانم کمتر بشود... ولی خب واقعا چرا بارداری اش را انکار می کند و خودش را عذاب می دهد؟ مگر دانستن دیگران چه ضرری به او می رساند؟ 

  • گلاویژ

._111_.آغاز سال نو

پنجشنبه, ۱۱ آبان ۱۳۹۶، ۰۶:۳۰ ب.ظ

ششم آبان ماه سال یک هزار و سیصد و نود و شش خورشیدی... ساعت 2وپنجاه و هشت دقیقه ی بامداد :


+میدونی چیه؟ 

-هوم؟ 

+ من 8صبح 21ساله میشم، دلم می خواست امسال تنهایی برم لب دریا، تو ساحل کیک تولد کوچولو ببرم، شمعمو فوت کنم، اونم راس ساعت 8صبح... 

-عاخی ، چه رمانتیک و فانتزی و شیک، خب برو 

+آخه تو اون ساعت هیچ قنادی باز نیست، ولی خب میرم لب دریا، 21سالگیمو اونجا تحویل می کنم... 

-ها اینکارو کن، کیک تاینی یا باباجون چند تا بخر، کنار هم بذار، شمع بذار روش 

+😂😂😂😂😂

-جدی گفتم، حیفه من که خلاقیتمو خرج تو می کنم 😒شیر کاکائو هم بخر، خشک خشک حال نمیده، اینم جدی گفتم 😒

.

.

.

و اینگونه شد که ساعت 7ونیم صبح از خونه زدیم بیرون، راه افتادم سمت ساحل، سر راه چند تا کیک و یه بسته شمع (به قول یوشا، شمع نذری) خریدم، یه بشقاب و چندتا بیسکویت و اسمارتیز هم از از خونه برداشته بودم، هوا مه آلود و یه ذره خاکستری و تاریک بود، چندمتریمو به زور می دیدم اگه مسیر رو بلد نبودم بدون شک تو اون مه گیر میفتادم و گم می شدم، صبحِ زادروزم بود ولی همه جا مه و سکوت، انگار شهر هنوز خواب بود، گفتم حیف نیست تو همچین روز مبارک و فرخنده ای شهر و مردمش انقدر بی حس و حال و بی روح باشن؟؟؟... هندزفری همراهم نبود، موزیکو پلی کردم، ولومو بردم بالا جوری که همه بشنون، لذت ترانه هارو با همه قسمت کردم، با درختای خیابون، با سنگفرش پیاده رو، با آسمون خاکستری و مه گرفته، با اون سربازی که کنار پاسگاه نگهبانی می داد، با اون آقای باغبون که تو پارک ساحلی به گل ها سامون می داد، با اون چند تا خانواده که لب دریا چادر زده بودن و خواب بودن و چون هوا یه ذره تاریک بود خوابشون هم عمیق بود و حالا حالا ها بیدار بشو نبودن، می رفتم جلو و ساحل ساکت و دریا آروم، فقط صدای ترانه های من گوش دنیا رو کر کرده بود، انقدر رفتم جلو که دیگه نه از پارک ساحلی خبری بود و نه از چادر و آدمیزاد و دارو درخت، فقط آب بود و تخته سنگ... از سنگایی که شبیه پله روی هم چیده شده بودن رفتم پایین، بساطمو درآوردم، کیک تولدمو حاضر کردم، شمع هارو دورش چیدم، دروغ چرا؟ اون پایین، ساکت تر و خوفناک تر بود-___-  یه لحظه با خودم گفتم اگه یکی بیاد اینجا منو به قتل برسونه وجنازمم بندازه تو دریا، پلیس هیچ سرنخی پیدا نمی کنه، چون از یه مسیری به بعد دیگه هیشکسو سر راهم ندیده بودم 😂 دیگه غرق در این تفکرات بودم که دیدم ساعت 7و پنجاه و نه دقیقه ست، آخرین دقیقه ی بیست سالگیم صرف روشن کردن شمع های بیست و یک سالگیم شد... 

بیست سالگیِ عزیزِ من، مقدس ترین سال زندگیم، سرشار از تحول و اتفاقات و تجربه های جدید، سرشار از بدست آوردن ها و از دست دادن ها، پیروزی ها و شکست ها، بلند شدن ها و زمین خوردن ها، خرد شدن ها و قوی تر شدن ها، سرشار از حس و حال خوب و لبخند ها، اشک های تلخ و شیرین، قشنگ ترین و رنگی ترین سال زندگیم رفتی و نموندی برام... فراموش نمیشی تا به ابد...



حول و حوش ساعت 8و چهل و پنج دقیقه بود که کفشامو درآوردم که برم تو آب، فکر می کنین با چه صحنه ای رو به رو شدم؟؟؟ تلفات داده بودم حسابی،  پاها خونین و مالین بودن یه ذره از داخل کفشامم خونین و قرمز شده بودن، جوری پاهامو زده بودن و زخم کرده بودن که به حس لامسه ی خودم شک کردم چجوری با این پاهای زخم و زیلی پیاده روی کرده بودم و دردشو حس نکرده بودم...خلاصه این که تا توی کفش بودن هیچ دردی حس نمی شد ولی بعدش درد و سوزشش شروع شد، جوری که موقع برگشت به زور تونستم کفش پا کنم، این هم از عواقب جوراب نپوشیدن... 

این آخرین عکس هم ساعت نه و نیم گرفته شد که دیگه آفتاب زده بود و هوا کاملا روشن و آب دریا هم بالا اومده بود و تولد بازی منم تموم شده بود :)) 

  • گلاویژ