ذیرِ نورِ عابـاژور

ذیرِ نورِ عابـاژور

برایش نوشتم:
" زیر نور این آباژور
در ازدحام این قرص خواب های لعنتی
جایی در وسعت سرد این تختخواب
شب بخیر هایت گم شده است "
برایم نوشت:
" بخواب
عادت به هیچ چیز صلاح نیست "
و این منطقی ترین لالاییِ نیمه شب های من شد ...

***
گلاویژ نام ستاره‌ای که در شب‌های تابستان نمایان میشود؛ ستاره ی سهیل.

۳ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

._110_.خورشیدی در جان تو پنهان است

پنجشنبه, ۲۷ مهر ۱۳۹۶، ۰۷:۵۴ ب.ظ

هی از دیشب تا حالا میرم پروفایلشو که عکس منو گذاشته چک می کنم و ذوق مرگستون میشم و از تل میام بیرون، بعد یهو یاد دیشب و حرفامون میفتم که وسط کل کل کردنا و خندیدنا و تو سر هم زدنای نصفه شبیمون، یهو بغض کرد و گفت:

رفاقت های صمیمی گاهی پایانی ندارد

یا شاید تلخی بی پایان دارد

احتمالش هست  یه روز من و تو انقد سرد شیم نسبت ب هم ک خدا داند... 

گفتم: گاهی فکر می کنم نکنه الان اوج دوستیمون باشه و بعدش سیر نزولی داشته باشه😞

.

خیلی وقتا به این موضوع فکر می کنم و می ترسم که نکنه آدمای الان زندگیم چند سال بعد فقط یه خاطره باشن، نکنه این روابط گرم و صمیمانه و دوستی های عمیق، در طول زمان کمرنگ و سرد بشه... 

نیاد اون روزی که از آدمایی که الان، درست همین حالا جزیی از زندگیمن فقط یه اسم و تصویر با وضوح کم به جا بمونه گوشه ی ذهنم... نیاد اون روزی که وسط شلوغی ها و لا به لای روزمرگی ها و دغدغه هام جا بمونن :(((







  • گلاویژ

._109_.

پنجشنبه, ۲۷ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۰۷ ق.ظ
نشستم روبروی کولر و شیر با رطب می خورم اونم این وقت شب!  یهو یادتون افتادم و تازه فهمیدم چقدر دلتنگتون بودم و به قول مگی این روزا هی دارم با وبم قهر تر میشم :( 
خیلی وقتم هست هیشکیو نخوندم و خبرم ندارم ازتون :(
شرمنده ی کامنت های خصوصی هم هستم که بی جواب موندن هنو:(
خب این روزا نبودم یا بهتره بگم کمتر نوشتم برا اینکه به شدت سرم شلوغ بود و به علت ذیق وقت /ضیق وقت /زیق وقت، جور نمی شد بیام بنویسم و بخونمتون... 
ولی خب حالا خوش برگشتم... 
فصل جدیدی از زندگیم در حال لود شدنه... و من؟ عاشق تغییرات بزرگ بودم همیشه :) 
اووووم
فعلا همینا
برم لیوان شیر و ظرف رطبمو بذارم تو آشپزخونه، بعد بیام برنامه های فردا رو بنویسم و بعدشم با خیال راحت یک به یکتونو بخونم :) 

  • گلاویژ

._108_.

سه شنبه, ۱۱ مهر ۱۳۹۶، ۱۱:۵۹ ب.ظ
عزیز که پُشتی ها و قالیچه ی ایوونو جمع میکرد، نشستم رو میله ها و پرسیدم: چرا جمع میکنی عزیزجون؟
گفت: مادر پاییز داره میشه برگا میریزه رو قالیچه، تمیز کردنشون سخته، کلافم میکنه!
یه نگا به موها حنابستش میندازم و یواش میگم: مامان میگه اونموقعها تا وسطا پاییز که هوا سرد شه، بساط ایوون پهن بود.
- اونموقعها این شکلی نبود مادر. که پاییز میشه تنگ غروبی دلت میخواد از غصه بترکه. پاییزاش یه شکل دیگه بود. شبا میشستیم دور هم انار خورون، گل میگفتیم، گل میشنفتیم. آقا جونت که رفت، دیگه پاییز اون پاییز نشد.
نگاش میکنم؛ روسریشو میگیره جلو صورتش و ریز میخنده: یادش بخیر یبار زهراسادات نشست انار دون کنه براش. گفت بده مادرت. انار با عطر دستا مادرته که خوردن داره..
میخندم باهاش: پس آقا جونم ازین حرفا بلد بود!
لپای بی جونش گل میندازن: اونموقع مث الان نبود مادر. دوس داشتن ورد زبون جوونا باشه. اونموقعها دوست داشتنو دون میکردن توو کاسه انار، گلپر میپاشیدن سرش..
آقاجونت که میخورد و میخندید
پاییز نبود دیگه
بهار میشد..!

نازنین هاتفی

___________________________

رابطه ام با الف سین بهتر شده، فعلا البته، یعنی یه مدته گیر نداده، فعلا آرومیم ممکنه دوباره چند روز دیگه جنگ بشه :|
حالا که الف سین چیزی نمیگه، گیر آقای سین لام افتادم... یادتونه روز اول گفتن باید چادر سر کنی و بعد از یه هفته گفتن دیگه نمی خواد و منم چادر رو گذاشتم کنار؟ خو الان دوهفته ست دوباره گیر داده باید چادر سر کنم مستقیم به خودم نگفتا به خاله ام گفته بود و خاله هم به من منتقل کرد منم گفتم سر نمی کنم، مگه مسخره شونم؟ یه روز میگن چادر سر کن یه روز میگن چادر سر نکن، یه روز میگن دیگه این مانتو رو نپوش الان باز اومدن گفتن چادر... مگه عروسک خیمه شب بازیشونم که به هر سازی که می زنن برقصم... بعدشم مگه سین لام رییس منه؟ بره به کارمندای خودش گیر بده... و چادر سر نکردم
و دوباره زنگ زد به خاله، میگم چرا به تو زنگ می زنه؟ بیاد به خودم بگه تا جوابشو بدم، خاله گفت سین لام گفته روم نمیشه به خودش بگم :|
ولی سین لام دروغ میگه بحث رودروایسی نیست این می ترسه من پاچه شو بگیرم :|
و من دوباره محل نذاشتم، به الف سین هم گفتم که چادر سر نمی کنم، حالا الف سین خودش چون چادر سر نمی کنه تو این مورد به منم کاری نداره
باز دوباره سین لام دیروز زنگ زده بود به خاله و همون موقع که آموزشگاه بودم خاله تماس گرفت و گفت همین الان دوباره زنگ زده و گفته اینجا مرتب بازرس میاد و از مرکز مرتب دوربینای مداربسته مونو چک می کنن و این حرفا و اینا... با این که می دونم داره بهونه میاره ولی گفتم باشه، بهونه میاره چون اینجا مرتب بازرس میاد و خیلی سختگیرن و به ترک دیوار گیر میدن جلو چشممون ولی همیشه با من خیلی محترمانه رفتار کردن، به کار همکارام که اکثرا زیر دست سین لام هستن گیر میدن ولی به من تا حالا نشده، یعنی اگه چادر سر کردن من انقدر براشون مهم بود صاف صاف تو چشمام نگاه می کردن و می گفتن انقدر که رُک و سخت گیرن ولی چون من زیر مجموعه ی اونا نیستم کاری بهم ندارن...
به خاله گفتم باشه و قطع کردم...
تا الان می گفتم نه و لج می کردم چون نمی خواستم زیر بار حرف زور برم، چون می خواستم به سین لام بفهمونم تو رییس من نیستی که بهم امر و نهی کنی ولی از یه جایی به بعد دیگه حس کردم این زیر بار حرف زور نرفتنه داره اعصابمو بهم می ریزه و یه جورایی آرامشم سر این موضوع داره گرفته میشه...
اما داغ اون لبخند پیروزمندانه رو به دلش گذاشتم، روزی که الف سین اومد بهم گفت دیگه این مانتو رو نپوش رنگش روشنه و من هاج و واج نگاش کردم و گفتم این که قهوه ایِ سوخته ست و بعدا کاشف به عمل اومد که سین لام بهش فشار آورده بوده که به خانوم میم بگین این مانتو رو نپوشه... از لجش دوهفته ی تمام با اینکه مانتو اداری مشکی داشتم، مانتو بارداری مامانمو می پوشیدم و می رفتم سرکار و اخماش میرفت توهم، یعنی گشادی این مانتو به مراتب بیشتر از رنگ روشن اون مانتو قهوه ای سوخته هه به چشم میومد و جلب توجه می کرد و هر کی می پرسید خانوم میم چرا مانتو گشاد می پوشین با لبخند ملیح می گفتم آقای سین لام اینجوری صلاح دیدن و ملت ماتشون می برد :|

و امروز، فکر می کرد با چادر میام سرکار و خوش خوشانش بود که بالاخره به زور منو چادری کرده، با همون تیپ همیشگی رفتم مانتو اداری مشکی و شلوار جین روشن و کفش اسپرت سفید و کلاه آفتابگیرم، زمانی که اومدم تو حیاط آموزشگاه داشتم به این فکر می کردم که الان داره منو تو دوربین می بینه حتی وقتی داشتم از پله ها بالا می رفتم، وقتی تو راهرو قدم می زدم... 
همونجوری از در اتاقش رد شدم و یه سلام سرد کردم و رفتم اتاقم، با اخم اومد اتاقمو گفت راستی امروز قراره بازرس بیاد و یه نگاه به سرتاپام انداخت که یعنی چادرت کو؟  گفتم باشه و سرمو گرم لپ تاپ کردم... 
بازرس که اومد تو دوربین دیدمش، همون موقع چادر رو از کیف درآوردم و دور خودم پیچیدم و به محضی که بازرس رفت تا کردم و گذاشتم کیفم، ظهر هم بدون خداحافظی از آموزشگاه زدم بیرون... 

  • گلاویژ