._128_. خواندن این پست هشت دقیقه وقت می برد، تصمیم با خودتان!

گفت  «شماره تو بنویس بده به مراقب، بعدا ازش بگیرم» کاغذ نداشتم. خودکار درآوردم و روی دستمال کاغذی نوشتم و دادم به مراقب. ساعت 7وپنجاه و پنج دقیقه بود. برگشتم سرجایم. صندلی ام دقیقا همان جایی بود که دلم می خواست. چسبیده به پنجره، ردیف آخر کلاس. وسایلم را مرتب کردم. آمدم نظرسنجی را پر کنم، چشمم خورد به ساعتی که شب قبل توی جامدادی جاساز کرده بودم. کنار مداد ها و پاک کن و تراش... سرم را آوردم بالا و یواشکی از پشت نگاهش کردم. ردیف اول نشسته بود و سرش خم بود روی میز... صبح که داشتم خیابان را پیاده گز می کردم تا برسم به دانشگاه، گفته بودم «خدایا! لطفا امروز هیچ آشنایی نبینم» وارد کلاس که شدم سه نفر نشسته بودند. چشممان خورد بهم. لبخندی زورکی تحویلش دادم و توی دلم گفتم  «خدایا! مرسی واقعا» بعد رفتم نزدیکش. صمیمانه سلام کردیم و با احتیاط پرسیدم «انصراف دادی؟» گفت «نه، نرفتم هنوز» گفتم برمی گردم. سریع صندلی ام را پیدا کردم. وسایلم را گذاشتم و برگشتم. حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم. از تمام این سال ها. از دبیرستان. خودش بود. همانطور متین و باشخصیت. از همان ها که ویژگی خاص و جذابیتی ندارند که آدم ها بروند سراغشان. همان ها که تنها هستند و دیر کشف می شوند. او خودش بود و نبود. پخته تر شده بود. چکش خورده و صیقل یافته... 

اولین باری که دیدمش، یک هفته از شروع مدارس گذشته بود. تنها گوشه ی حیاط ایستاده بود. خیلی کم حرف می زد. از بچگی روسیه زندگی کرده بود. بعد از سال ها تازه برگشته بودند و فارسی اش حسابی لنگ می زد. در تمام سال های بعدش تا روزی که در آن مرکز آموزشیِ فکسنی که از سمپاد فقط آرم و نشانش را داشت امتحاناتمان تمام شد، دورادور همدیگر را می شناختیم. در حد همان سلام و احوال پرسی های از سر عادت توی راهرو های مدرسه یا سرِ صفِ صبحگاه. هم رشته ای نبودیم که همکلاسی باشیم اما حالا تغییر رشته داده بود. چند دقیقه ای مانده بود به شروع جلسه و ما بی اعتنا به تذکر های مراقبی که حنجره اش را توی بلندگو جر می داد حرف می زدیم و با خودم می گفتم شاید می توانستیم همه ی این سال ها دوستان خوبی برای هم باشیم. و دریغ خوردم برای گذشته ای که او را کم داشت. از یکجایی به بعد دیگر حرف نزدم. سراپا گوش شدم و خواستم بشنوم. خواستم تمامِ منِ این چهار سال را از زبان دیگری بشنوم. بی دخل و تصرف و ذره ای ارفاق. 

چند وقت پیش از سر بیکاری و میل شدیدم به اتلاف وقت، در سوراخ سمبه های شبکه ها و سایت های مختلف سرک می کشیدم و مجازی جات را بالا و پایین می کردم. در یکی از همان سوراخ سمبه ها خواندم که به تازگی کتابخانه هایی بوجود آمده اند به نام ‌‌"Human Library ". می روی به جای کتاب یک آدم زنده را انتخاب می کنی، می نشینید روبروی هم و به داستانش گوش می دهی. حالا من نشسته بودم روبروی یک کتاب زنده. با این تفاوت که به داستان خودم گوش می کردم. آخر سر هم آخرین جمله ی کتاب را خواند و تیر خلاص را زد. پایانی که سال ها در دلم مانده بود و به زبان نمی آوردمش را از او شنیدم و تکان خوردم! عجیب بود برایم... 

کمی قبل از بلند شدنم با استرس گفته بود «ساعتمو فراموش کردم... این کلاس هم ساعت دیواری نداره...» چیزی نگفتم و بلند شدم. حتی لحظه ای که گفت شماره ات را بنویس هیچ نگفتم. خودکار را که درآوردم چشمم خورد به ساعت مچیِ زاپاس. شانه بالا انداختم و به روی خودم نیاوردم. شماره نوشتم و دستمال کاغذی را دادم به مراقب. از کنارش رد شدم. استرس را در چشم هایش دیدم. لبخندی برایش زدم و گذشتم. پنج دقیقه مانده بود به شروع جلسه. یک ساعت بسته بودم به مچم. آن دیگری روی میز بود. او با کلافگی از مراقب می پرسید چند دقیقه مانده؟ دلم می خواست بروم ساعت را بگذارم روی میزش. نمی توانستم. مدام کنکور پارسال می آمد جلوی چشمم. آن صحنه ای که به ساعتم شک کردم. عقربه ها روی نه و چهل و پنج دقیقه ثابت شده بودند. ساعت دومم را درآوردم. ده و نیم بود و من دیوانه شدم. 

حالا یکسال گذشته بود و فوبیای خوابیدن ساعت، حتی در خواب هم دست بردارم نبود. شب های آزمون... کابوس های تکراری... نشسته ام سر جلسه. سوالات زیست را به نصف می رسانم ساعت نه و چهل و پنج دقیقه است. زیست را تمام می کنم هنوز ساعت نه و چهل و پنج دقیقه است... شک می کنم... ساعت دوم...عقربه ها فریبم داده اند. از خواب می پرم. عرق کرده ام... 

ساعت دوم را می گذارم توی جامدادی که چشمم نیفتد بهش. یک دستمال کاغذی دیگر از جیبم در می آورم. می نویسم  «می خوام، ولی نمی تونم» مراقب شک می کند. می آید بالای سرم. می پرسد «این چی بود نوشتی؟» می گویم «چیز خاصی نیست. یعنی هست ولی تقلب نیست» دستمال کاغذی را برمی دارد که بخواند. همه برگشته اند سمت ما. سرم را می آورم بالا. همه کنجکاوند. او نگران است. لبخندی می زنم که یعنی چیزی نیست. مراقب دستمال را پس می دهد و می رود. از پنجره بیرون را نگاه می کنم. یک پسربچه ی یکی دو ساله با پدرش کنار فواره ایستاده. صبح که رسیدم دانشگاه، حدود نیم ساعت روبروی همان فواره نشسته بودم و به آدم ها نگاه کرده بودم. سال اولی نبودم که استرس داشته باشم. فرآیند کنکور را می دانستم. نشسته بودم روی نیمکت چوبیِ آبی رنگ. یک خانمِ چادری کنارم نشسته بود و قرآن می خواند. دخترها دسته دسته از دور می آمدند. اکثرا دسته های سه تایی و چهار تایی. می رفتند جلویِ درِ دانشکده. شماره ی کلاسشان را پیدا می کردند. کیف و موبایل ها را تحویل نگهبان می دادند و شماره می گرفتند. بعد می رفتند توی صف تا به نوبت تفتیش شوند و تغذیه و آب بگیرند. همان مراحلِ ملال آورِ استرس زای همیشگی... یک دختر از دور می آید چهره اش را درست نمی بینم. کفشش صورتیِ جیغ است. یکهو صدای خروس می آید. سرم را بر می گردانم. تا چشم کار می کند محوطه ی دانشکده است. با تعجب از خانم کناری می پرسم دانشگاه مگر خروس دارد؟ 

ساعت 7و پنجاه و هشت دقیقه است. از بلندگو قرآن پخش می کنند. بغض می کنم. روی دستمال کاغذی می نویسم  « عبدالباسط صدای دلگیری داره، آدمو به گریه میندازه. وصیت می کنم وقتی مُردم یکی دیگه قرآنمو بخونه » مراقب چپ چپ نگاهم می کند. 7وپنجاه و نه دقیقه است. ساعت را از جامدادی در می آورم. به هر دو ساعت نگاه می کنم. هر دو سالم هستند. هیچکدام نخوابیده اند. می خواهم از یکیشان دل بکنم. دوباره می گویم اگر یکیشان از کار بیفتد چه. دوراهی سختی ست برایم. روی دستمال کاغذی می نویسم  «خودت آرومم کن» بلند می شوم. مراقب تذکر می دهد. می گوید از اول حواسش بهم بوده. می گوید مدام نظم جلسه را بهم می زنم. کدام جلسه؟ هنوز حتی دفترچه ها هم پخش نشدند. ساعت را می گذارم روی میزش. بی هیچ حرفی. برمی گردم سر جایم. سرش را چرخانده به سمتم. زیر لب چیزی می پرسد. فاصله داریم. لب خوانی می کنم. دستم را می گیرم بالا و ساعتم را نشانش می دهم. لبخند می زند. یک آقا دفترچه ها را می آورد توی کلاس. می دهد دست مراقب. همان لحظه در بلندگو اعلام می کنند شروع کنید. من ردیف آخرم. تا دفترچه به من برسد  یک دقیقه می گذرد...



 صبح یکشنبه است. مستر با نقاشی هایش دیوار را به گند کشیده. یک دیوارِ بی استفاده  توی خانه داشتیم که حالا آن هم شده بومِ سفیدِ مستر. مامان می گفت از روانشناس توی تلویزیون چیزهایی راجع به محیط امن کودک و این ها شنیده و متحول شده و تصمیم گرفته یکهو شیوه ی تربیتی اش را کن فیکون کند. حالا یک هفته است که هر سه تایمان به بوم سفیدی که دیگر سفید نیست نگاه می کنیم و از دیدن مستر و محیط امنی که برایش ساخته ایم کیفور می شویم. گاهی هم غصه ی دیوار سفیدمان را می خوریم. نیمچه استعدادی هم ندارد که بگوییم فدای سرش، عوض به گند کشیدن دیوار، استعدادش شکوفا می شود. مداد شمعی اش را چنان با حرص فشار می دهد که  کمرش از وسط می شکند. مداد شمعی ها را دلارام چند روز پیش از عالی آباد خریده. بدم نمی آید مستر یکی یکی مرحومشان کند! 

مامان ماهی ها را گذاشته توی سینک تا یخشان آب شود. دارد میز توالتش را مرتب می کند. می روم توی اتاق و دراز می کشم روی تختشان. به سقف زل می زنم. بدنم همچنان کوفته است. مامان می گوید دیشب خاله هاجر، همسایه ی پانزده سال پیشمان را توی خیابان دیده و سراغ من را گرفته. من اما حواسم جای دیگریست. به دو روز پیش فکر می کنم. به اینکه از قبل گفته بودم جمعه قلیه ماهی بپزد. مثل پارسال و سال قبل تر و قبل ترش. برگشتم خانه و دیدم بوی خورشت می آید. حسابی خورد توی ذوقم. فکرش را نمی کردم مامان معادلاتم را بهم بریزد. فکر می کردم گرسنه و آشفته بیایم خانه. بوی شنبلیله ی سرخ شده بپیچد توی دماغم. دو سه دقیقه بعد، با تهوع بدوم سمت دستشویی. با مانتو و مقنعه. هی به تصویر خودم در آینه نگاه کنم. سرم را بگیرم پایین و صبح تا ظهری که گذشت را بالا بیاورم. مثل پارسال و سال قبل و قبل ترش... 

 از صبح گیر داده ام به ناخن های پای چپم. یکی یکی از ته می کنمشان. به فکرمم نمی رسد که با ناخن گیر کارم زودتر راه می افتد. مامان می پرسد « بریم یه روز بهشون سر بزنیم؟ دلت واسه کوچه و محله مون تنگ نشده؟» این آخری خیلی سرتق و سفت است بالاخره به زور کنده می شود و راحت می شوم. از گوشه اش خون می آید. به مامان نگاه می کنم و می گویم «اوهوم، یه روز میریم باهم»... 

هرسال فردای کنکور وقت آرایشگاه داشتم. امسال هرچه کردم نشد این عبادت هرساله ام را به جا بیاورم. مامان می گوید نحس است این روزها و فعلا صبر کن! می گویم « یه عادت هایی تو زندگی همیشه باید سر وقت خودشون انجام بشن. یه چیزایی باید تو زندگیم ثابت باشن» . موهایش را گوجه ای می بندد بالا و چپ چپ نگاهم می کند. می گوید بی جهت سخت می گیری. زیر بار نمی روم. سعی می کنم منظورم را طور دیگری بیان کنم. زیربار نمی رود. مامان معتقد است دغدغه های سبکی دارم. فکر می کند گیرِ دوتا تارِ اضافی اَبرو ام. نمی داند این ها برایم چندان اهمیت ندارد. اصل، تکرارِ عادت هاییست که نمی خواهم بعدها جور دیگری به یاد بیاورمشان. خیلی سخت است دغدغه هایم را سبک بخواند. می گویم « نحس بودن روزا هم برای من مهم نیست ولی من هیچ وقت فکر نکردم که دغدغه هات سبک و خرافی ان چون می دونم چقدر برات مهم و جدی ان»... 

نیم ساعت بعد نشستم کنار بوم سفیدِ مستر. برای هردومان میوه پوست می کنم و انیمه می بینیم. با خنده می گویم  « حالا کی از نحسی درمیایم؟» مامان دارد سبزی هارا سرخ می کند. به تقویم نجومی اش نگاهی می اندازد. چند دقیقه بعد زنگ می زنم به طاهره جون که برای سه شنبه وقت  بگیرم. طاهره جون می گوید سه شنبه وقتش پر است و چهارشنبه بروم آرایشگاه. قطع می کنم. خانه بوی شنبلیله می دهد. مامان تمر هندی را می گذارد روی میز و برایم چای می ریزد. لیوان را گرفته ام جلوی صورتم و به تفاله ای که آمده بالا نگاه می کنم. می گوید  «حالا که انقدر عجله داری، از یه جا دیگه وقت بگیر» بخار چای، پشت لبم را نمناک می کند. لیوان را می گیرم پایین تر . می گویم  «مهم نیست. گیرِ تارهای اضافی ابرو نبودم. گیرم یه چیز دیگه بود». مامان دیگر چیزی نمی گوید. بالاخره موفق شدم دیوانگی ام را ثابت کنم! ت پیغام می دهد «خوبی؟» جواب میدهم  «خوب؟ بهتر از این نمیشم!» 


+ نوشته شده در سه شنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۷ ساعت ۱۴:۲۸ توسط گلاویژ | نظر بدهید
فرشته ...
۱۲ تیر ۹۷ , ۱۶:۱۱
اول اینکه الان فهمیدم چقدر دلم برای قلم قشنگت تنگ شده بود ، من فکر کنم الزایمر دارم یادم نیست،بهت گفته بودم جزء معدود ادمهایی هستی که قلم طولانیشون هم خیلی لذت بخشه؟
من اخر کنکور روی دستمال کاغذی جواب سئوالهام رو یادداشت کردم اخه پارسال درصد شیمیم رو بهم ندادن، در حالی که من جواب ها رو داشتم و حداقل ۵،۶ تا جواب صحیح داشتم اعتراض هم‌ گذاشتم که تا وقتی جواب‌ها اومد فرصت انتخاب رشته تموم شده بود، دیگه حتی جوابش رو نگاه هم نکردم.
میدونی من تازه امسال معنی واقعی استرس کنکور رو درک کردم،داشتم از ترس خفه می‌شدم، تا شب قبلش از استرس خواب نداشتم اما صبح بهتر بودم،کنکور رو که دادم و رسیدم خونه بغض داشتم، دلم میخواست گریه کنم اما خودمو نگه داشتم.
بعدش هم هیچ‌کاری نکردم،طبق هرسال با خواهرم تلفنی حرف زدم و گفت نگران نباش، بهش فکر نکن ان‌شاءالله که خوبه، همین!
+دلم خیلی برات تنگ شده :) ان‌شاءالله که امسال به چیزی که میخوای برسی رفیق‌جان:*

پاسخ :

فرشته جانم مرسی که همیشه وقت میذاری و می خونی و انقدر به من لطف داری، گاهی واقعا شرمنده میشم چون در اون حد نیستم :) 

+وای باورت میشه من اصلا بعد کنکور درصد نمی گیرم، تخمین می زنم ولی درصد نمی گیرم ترجیح میدم تا اعلام رتبه ها صبر کنم... کلا سنجش پارسال از این شیرین کاریا زیاد کرده بود... 
من سال اول و دوم استرس داشتم یعنی بیشتر عصبی بودم که چرا بیشتر نخوندم، پارسال هم یکم داشتم امسال که هیچی... البته هفته ی آخر خیلی افسرده بودم و روز قبلش اوضاع خوبی نداشتم ولی جمعه از همون اول صبحش اوکی بودم با این که شب کنکور کلا بیدار بودم 
من اومدم خونه خوابیدم، راستشو بخوای تا همین الانم کار خاصی نکردم فقط خواب =) 
منم از همون لحظه که برگشتم خیلی مامان و بابا باهام حرف زدن شب قبلشم همین طور و خب واقعا اثر داشت اون حرفا تو روحیه ام و آروم تر شدم! 

++منم همین طور، انقدر دلم برا وبلاگ و بچه ها تنگ شده بود خیلیا رو یواشکی و چراغ خاموش رفتم خوندم... راستی هر وقت اومدی خبرم کن ببینمت حتما :)  ان شاءالله هممون به اون چیزی که می خوایم برسیم فرشته جون:*
Nelii 💉📚
۱۲ تیر ۹۷ , ۱۶:۲۳
چقدر خوب مینویسی دختر:))
اعتراف میکنم وقتی پست هاتو میخونم هیچوقت دوست ندارم به آخرش برسم، دلم میخواد تا ابدیت ادامه پیدا کنن:)))

پاسخ :

تو خوب می خونی نلی جان:) 
لطف داری عزیزم، ولی جدی جدی دیگه وقتی میفتم رو دور نوشتن یکی باید بیاد دکمه مو خاموش کنه... وقتی انتشار میدم تازه می فهمم چقدر طولانی شدن:) 
تسنیم ‌‌
۱۲ تیر ۹۷ , ۱۷:۰۸
خیلی کیف داد خوندنش :)
ولی عاداتتو فراموش کن، ان‌شاءالله دیگه میخوای بری سر کلاس :)

پاسخ :

خوشحالم که دوست داشتی تسنیم جان:*
کلا باید رو خودم کار کنم وگرنه دووم نمیارم:) 
هانا :)
۱۲ تیر ۹۷ , ۱۸:۲۸
اینقدر خوب مینویسی که انگار منم اونجا بودم:)))
اجرت با خدا بخاطر ساعت:) 
منم میخواستم برم ارایشگاه نظرم عوض شد اگه مطابق میلم درست نکنه تا به ماه کارم میشه حرص و ناراحتی :/ واسه همین همونطور گذاشتم خودم مرتب کردم فقط:دی

پاسخ :

عزیزم :*
قبل کنکور بیاد همتون بودم و هی از ذهنم می گذشتین دعا کردم همتون موفق باشین:) 
همین که حداقل استرسش بخاطر زمان کم شد برام کافی بود واقعا، و خدا هم خودش کمک کرد و من آروم شدم کم کم :) 
منم همیشه حرص می خورم بعدش ولی خب کارم از مرتب کردن گذشته دیگه =) 

یاسمن مجیدی
۱۲ تیر ۹۷ , ۲۰:۰۰
خب صبر کن!صبر کن!
یه لحظه صبر کن...
اینو باید حتما بگم این بار حتی اگر قبلا هم گفته باشم.فوق العاده استعداد داری برا نوشتن داستان کوتاه.یه جورایی اونجا که رفتی و ساعت دومت رو دادی به دوستت می تونست یه داستان کوتاه به شکل قشنگی تموم شه.ولی خب داستان نبود و خاطرات کنکورت بود و باید ادامه پیدا می کرد :))
تبریک میگم بهت.
راستی؟وقتی پی در پی کنکور میدی پس حتما دنبال رشته ی خاصی هستی.درسته؟و اون رشته؟چیه چیه بکو!

پاسخ :

مرسی عزیزم، لطف داری شما:) 
مرسی که وقت گذاشتی و خوندی و خوشحالم که دوست داشتی یاسمن عزیزم :) آره واقعا اگه داستان بود باید همونجا تموم می شد:) 

+آره یه رشته خاصه، میام خصوصی میگم بهت:) 
ابوالفضل ...
۱۲ تیر ۹۷ , ۲۰:۰۲
اون قدر خوب بود این متن که نطق آدم رو باز کنه بعد این همه مدت...
فقط بگم خوندمش، به گذران وقت و اون هشت دقیقه‌ای که گفتی دقت نکردم و فقط غرق شدم میونش...

پاسخ :

چه خوب که دوست داشتی 
واقعا مرسی که وقت گذاشتی گذاشتی و خوندی :) 
mn :)
۱۲ تیر ۹۷ , ۲۰:۳۲
چقدم دلم برا نوشتنت تنگ شده بود !
من که فردای کنکور رفتم آرایشگاه نصف بچه های کنکوری رو دیدم

پاسخ :

عزیزم :*
ذهنم درگیر بود این اواخر نمی تونستم بیام

اوه اوه،حتما کلی هم ضدحال خوردی با دیدنشون
سویل :)
۱۲ تیر ۹۷ , ۲۳:۵۱
ای جوووونم پر حس خوب بود که
اونم این شکلی که شما با جزئیات نوشتی
چقدر که تو مهربونی عزیزم ... من اگه بودم عمرا ساعت میدادم :|

برات آرزوی موفقیت و سلامتی میکنم خانوم :)

پاسخ :

خوشحالم دوست داشتی :*
نه خیلی هم مهربون نیستم اتفاقا خیلی منفعت طلبم ولی خب گفتم اتفاقی که بخواد بیفته میفته دیگه، ترجیح دادم خوشبین باشم و خداروشکر جفت ساعتا هم سالم موندن :) 

+مرسی سویل جان، همچنین :) 
^_^ khakestari
۱۳ تیر ۹۷ , ۰۱:۴۷
چقدر روون مینویسی تو دختر :) اصلا خسته نمیشم از خوندن پست های طولانیت
 اون کشمکش درونی و جدالت برای دل کندن از ساعتت جالب بود و دوست داشتم اخرش بهش داده باشی:) وقتی رسیدم به قسمتی که بهش دادی ساعت رو کلی ذوق کردم.
هیومن لایبرری هم جالب بود....تاحالا نشنیده بودم :)

پاسخ :

مرسی خاکستری جانم :) 
راستش فکر نمی کردم بهش بدم ولی خب تو ثانیه های آخر راضی شدم و خوشحالم که این اتفاق افتاد :) 

+برا منم جالب بود، البته ماه عسلی که تو ماه رمضان پخش میشه هم دست کمی از این هیومن لایبرری ها نداره =) 
ft LALE
۱۳ تیر ۹۷ , ۰۳:۴۳
شما هرروز ازین قشنگی جات بنویس 
اصلا ۸۰ دقیقه میخونیم گلاویژ عزیزِدل
...
اولین کنکورم اصلا سخت نبود محیطش که اونطور شنیدم 
مراقبش خیلی خوب بود یکم سرمو گذاشتم بخوابم دیگ اخراش اومد دستشو گشتم رو شونم گف خوبی عزیزم ؟
هول شدم گفتم مرسی شما خوبی
....
قربون مستر جان!
...

پاسخ :

لطف داری شما عزیزم، مرسی که همیشه وقت میذاری :*
... 
آره بابا، اونقدرا هم که گنده اش می کنن ترسناک نیست، من که دیگه عین خیالم نیست 
چه مراقب پایه ای داشتین =) 
... 
خدانکنه. یه شیطونی شده... :) 
بانوچـ ـه
۱۳ تیر ۹۷ , ۱۲:۲۴
والا همین دو تا تار ابرو خیلی تاثیر مهمی روی روحیه ی من دارن :/

پاسخ :

از اون لحاظ که آره =) ولی خب وقت ندادن دیگه گفتم چندماه که نرفتم چندروزم روش :(
رنگارنگ :)
۱۳ تیر ۹۷ , ۲۲:۲۵
سلام:)
خیلی دلنشین مینویسی،کاش زود به زود(!) بنویسی:))
ایشالا نتیجه یِ کنکورت همونی بشه که میخوای:)

پاسخ :

سلام :) 
خیلی ممنونم شما دلنشین خوندی :) 
یه مدت سرم شلوغ بود، سعی می کنم از این به بعد زود به زود (!) بنویسم:)) 
مرسی، ببینیم چی میشه 
شما هم کنکور دادین؟ 
رنگارنگ :)
۱۳ تیر ۹۷ , ۲۲:۴۵
*_* :))
آره منم کنکور دادم،ولی خب احتمالا موندی‌ام:))

پاسخ :

ان شاءالله که موفق باشی:) 
امسالم نشد، اشکالی نداره، محکم و قوی شروع کن برا سال بعد... مهم اینه که با حال خوب بری دانشگاه :) 
رنگارنگ :)
۱۳ تیر ۹۷ , ۲۲:۵۳
ممنون:))همچنین
آره همین با حالِ خوب رفتنه نگهم داشته برای سالِ بعد:)

پاسخ :

مهم تلاش مستمره همینو بس:) 
من خودم سردار آزمونم:دی ولی خب بهتر از این بود برم رشته هایی که هیچ شناخت و علاقه ای بهشون ندارم 
رنگارنگ :)
۱۳ تیر ۹۷ , ۲۳:۰۰
آره دقیقاااا:))
من امسال دومین کنکورم بود،کم از سردار آزمون ندارم منم😅شما چی؟

پاسخ :

نه جانم تا سه بارش عادیه به نظرم😂
من؟ دوبار بیشتر از شما
رنگارنگ :)
۱۳ تیر ۹۷ , ۲۳:۱۱
امیدوار شدم،مرسی انرژی+😂
ان شالله از مهر رسما خانوم دکتر شی:))

پاسخ :

خوشم میاد هرکی منو می بینه انرژی می گیره 
زمان خودم از این بمب انرژیا کم بود:)) 
توکل به خدا، ببینیم چی میشه:) 
رنگارنگ :)
۱۳ تیر ۹۷ , ۲۳:۲۹
خیلی خوبه منبع انرژی بودن:دی
قدر خودتو بدون:)

پاسخ :

:*
Fateme1371
۱۵ تیر ۹۷ , ۰۱:۵۹
بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
سلام ***** عزیزم...یهو فک نکنی فراموشت کردم....دوسنداشتم بهت پیام بدم تو تلگرام اینا ک یهو فک کنی اومدم رو اعصابت راه برم چیکار کردی و...منتظر بودم پست بذاری تا بگمت خیلییییی بیادت بودم....فوق العاده ترینم😍💜ایشالا ب هر چی ک میخوایی میرسی😍😍😍💜💜💜💜

پاسخ :

فاطیمای مهربونم تو هنوزم اینجا رو می خونی؟ 😍
سلام :) 
خیلی خیلی مرسی 😘
کامنت تو و یکی دو تا از بچه های قدیمی رو که دیدم خیلی هیجان زده شدم، مرسی که بیادمی.. بیادمین 😊
مرسی عزیزم و همچنین 💛💙
آرام :)
۱۵ تیر ۹۷ , ۰۹:۳۹
خب به سلامتی که تموم شد :)
ولی این ساعت ها منم باهاش مشکل دارم :/

حال مستر چه طوره ؟ازش کتک هم میخوری ؟😅

پاسخ :

:) 
من یبار چوبشو خوردم بدم خوردم :(

ده روزی میشه که مریضه، ده روزه که حال نداره کتک بزنه :) 
ولی می زنه ها :) بدجورر😂
آسـوکـآ آآ
۱۵ تیر ۹۷ , ۱۷:۰۹
سلام عزیزم
خوش برگشتی و نخسته از کنکور:-)
چقدر دلنشین از سر جلسه کنکور نوشتی
واقعا ساعت نداشتن یکی از مشکلات بچه ها بود
من مراقب بودم و به یکیشون ساعتم رو دادم
ولی خب بقیه کسایی که همراه نداشتن،نگران هم نبودن،حس کردم فقط اومدن یه برگه ای رو پر کنن و برن
امیدوارم همه تون موفق باشین و تغییرات خوبی که میخوای بدی حالت رو خوب کنه:-)

پاسخ :

سلام آسوکای عزیزم :) 
خیلی ممنون، بالاخره خستگیش در رفت😂
خیلیا چون سال اولشونه با جلسه ی کنکور آشنایی ندارن فکر می کنن عین آزمون آزمایشی میان کنکور میدن و میرن... ساعت هم حتما خود حوزه داره در صورتیکه اینطور نیست و دچار مشکل میشن... نمی دونم چرا با این همه اطلاع رسانی بازم بعضیا بیخیالن... من روز کنکور بعضیارو دیدم اصلا کارت شناسایی نداشتن!!! 
مرسی واقعا، ان شاءالله 😘😊
Ftm 25
۱۵ تیر ۹۷ , ۲۲:۲۹
سلام عزیزم خوووبی؟ 😘 از ته دل برات بهترین نتیجه رو ارزو میکنم ❤️ 

منم وقتی دوبار کنکور  دادم حس‌ کردم دیگه نمیتونم تو اون روز جایی غیر از‌جلسه کنکور باشم ، حتی تو‌نوع پوشش هم وسواس داشتم ک چیا پوشیده بودم و...
سال سوم با اینکه دانشجو بودمو هیچی هم برای کنکور نخوندم باز رفتم کنکور دادم هرکی بهم میرسید میگفت واااای برای سال سوم؟؟ :/ 
دیگه باید تک تک توضیح میدادم ک دلی اومدم کنکور بدم 😄 
خلاصه امسال اولین سالی بود که کنکور نداشتم بازم شب کنکور خوابم‌نمیبرد 😴

پاسخ :

سلام فاطمه جانم، خوبم به خوبیت :) خیلی خیلی مرسی 💙💛
جدی پارسال کنکور دادی؟ عجب! نمی دونستم:) چرا خب؟ 😂
بهشون می گفتی تا سه نشه بازی نشه:دی
می فهمم چی میگی :) من با این که چندساله مدرسه نمیرم ولی شبای اول مهر خوابم نمی بره.. هیجان دارم برا بچه مدرسه ای ها😐
آمانیتا موسکاریا🍄
۱۵ تیر ۹۷ , ۲۳:۵۷
واقعا افسوس خوردم که نوشته ی تو بین همه ی مطالب زائد و بیهوده گم شده بود و من الان و با تاخیر خوندمش :(
واقعا محشری :) هیچ وقت از خوندن تو خسته نمیشم :)
ان شاء الله که امسال موفق بشی و به هدفی که داری برسی :)
منم شب کنکور یهویی استرس ساعت رو گرفتم ولی به خودم گفتم ولش کن! سعی میکردم توی اون روزها هیچ موضوعی رو دغدغه ی خودم نکنم! تو تجربه ی ساعت رو داشتی و من کولر! که داستانش خیلی مفصله اما دائم به خودم میگفتم فکرش رو نکن، امسال همه چی درست میشه…
عاخ عاخ قلیه :))) مامانم استاد قلیه است، بگم درست کنه که بدجوری هوس کردم :)
اما من از تکرار بیزارم! مانتوم رو عوض کردم، ناهار بعد کنمور رو عوض کردم، ساعتم رو عوض کردم،…

پاسخ :

لطف داری بهم واقعا :) خجالت می کشم بخدا =) آخه بعضی وقتا خیلی خاله زنک طور می نویسم:/

شب کنکور آدم ریلکس هم باشه بالاخره نیمچه استرسی میاد سراغش، دیگه وقتی تجربه ی بدی داشته باشی بیشتر اذیت می کنه روان آدمو، جدا از این استرس من همیشه یه روز قبل دچار افسردگی قبل از کنکور میشم :///
:))) به احتمال صد و بیست درصد مامانت جنوبیه که استاد قلیه ست :) 
کار خوبی کردی :) منم تنوع دوست دارم ولی در رابطه با کنکور خواستم همه چی یه رنگ باشه که چند سال دیگه هر گودرزی منو یاد شقایق؟ کنکور؟ نندازه =) 
لادن
۲۰ تیر ۹۷ , ۰۷:۴۷
انقدر خوب مینویسی که یاد کنکور افتادم همه لحظات اومد جلوی چشمام

پاسخ :

شاید یه روزی از کنکورای قبلیمم بنویسم براتون:) 
سنجاق قفلی
۲۳ تیر ۹۷ , ۱۰:۳۸
خیلی قشنگ می نویسی
دنبال شدی
بازم بنویس

پاسخ :

شما قشنگ خوندی:*
:) 
وقت کنم حتما :) 
واران :)
۲۴ تیر ۹۷ , ۰۷:۰۷
سلام سلام 
میشه کامل نخونیم و به یه جمله بسنده کنیم هوم ؟:))

روزت مبارک دختر بندر ❤🌹💚💐
ایشالا  به حق همین روز میلاد ،  مزد زحماتتو بگیری و کلی شاد شاد بشی 🤗💚❤

پاسخ :

سلام واران بانوی عزیز :) 
شما همین که تشریف آوردی یه دنیا ارزش داره :) 

واو مرسی😊💙
ممنونم، ان شاءالله :) 
روز شما هم خیلی مبارک 😘😘
لیمو جیم
۲۹ تیر ۹۷ , ۱۷:۲۸
من این پست رو دوبار خوندم
و چون نزدیک کنکور بود خاموش موندم
حالا نزدیک نتایجه و دوباره خوندمش :))  
دلم برای مسترتون تنگ شده
و امییدوارم امسال برسی به چیزی که میخوای:-*



چرا نمینویسی؟

پاسخ :

وای میگی نزدیک نتایجه بدنم مورمور میشه😂
مستر مریض بود ده روز مثل کوزت خدمت کردم بهش :/
مرسی و همچنین :*


گلاویژ شدم=) 
هاتف ..
۰۱ مرداد ۹۷ , ۰۰:۳۹
نمی دونم این حرف رو بزنم ناراحت میشی یا نه . ولی فکر می کنم اگر نوشته ات برای من مهمه پس باید این حرف رو بزنم و تو نباید ناراحت بشی :)
نسبت به مطلب اون روزنامه فروشه که ازش موفقیت می خریدی (اسمش یادم نیست فکر کنم داوود بود) و یا صفورا احساس می کنم این مطلب کشش رو نداشت که من رو تا انتهای مطلب ببره . مخصوصا اون روزنامه فروش که نوشته بودی یادمه دو تاپست بود و عین دو پستش تا انتها کشش داشت که خواننده روبکشه .
شاید باید این مطلب خودش چند تا مطلب میشد چون پرش موضوعی داشت برای همین احساس می کنم اونا کشش بیشتری داشتن.
به هرحال هیچ وقت به کنکور احساس خوبی نداشتم . برای همین عموما همیشه استرس هم میگیرم تا وقتی اسمش میاد.
خیلی خوبه که یک دیوار در اختیارش می ذارین . زمان ما من یک بار ستار پخش میشد توی ویدیو(وی اچ اس) بعد ستار می خوند دیوار نکش خط بکش .
بعد من اونو اونطور فهمیدم یعنی روی دیوار خطبکش
خلاصه ما خط کشیدن همانا و کتک متک و این صحبتا همانا!
چون خونه هم سازمانی بود اون موقع .
ولی خب الان دیوار در اختیار بچه میدارن خیلی مهمه :))
باز هم بنویس

پاسخ :

نه چرا ناراحت بشم؟ با این که هییییچ ادعایی تو نوشتن ندارم ولی خوشحال میشم ایرادامو بهم بگین 
+کلا کنکور و حاشیه هاش از جذابیت نوشته کم می کنه :) البته الان که خودم می خونمش حس می کنم یه کم افسرده طور نوشتم این پست رو... 
++ آغا در کل این ده نودیا خیلی خوش به حالشونه، ما ها خیلی مظلوم بودیم:دی
می نویسم حتما:) 
عینکی عینکی
۰۲ مرداد ۹۷ , ۱۸:۱۹
نمیدونم چند دقیقه طول کشید ولی وقتی خوندمش و ساعت گوشیم رو نگاه کردم دقیقا ۱۸:۱۸ بود و من لبخندم گرفت. 

سلام. چ قلم جذابی. آدم دوست داره ساعت ها بشینه بخونه :)

پاسخ :

سلام عزیزم :) 
مرسی که وقت گذاشتی و خوندی نظر لطفته :)
اولین باره که اومدین مرسی از حضور سبزت 😊
;Sawman F
۰۵ مرداد ۹۷ , ۱۵:۰۱
قلم قشنگ تو دستت میشینه ها :D مرسی زیبا بود ♥

پاسخ :

نظر لطفته:) 
مرسی از حضور سبزت 😊
Pary darya
۱۱ مرداد ۹۷ , ۱۰:۳۰
||||||||: چرا من انقد تورو دیرکشف کردم که انقد خوب مینویسی؟؟؟؟

پاسخ :

خجالت میدیا=) 
به قشنگی قلم تو که نمیرسه:) 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
درباره من

گلاویژ نام ستاره‌ای که در شب‌های تابستان نمایان میشود؛ ستاره ی سهیل.
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان