._126_.مرگ که نزدیک می شود من به دم دست ترین صحنه خیره می شوم...

هفته ی پیش ، زمین لرزید. نیمه خواب دراز کشیده بودم گوشه ی اتاق. لابه لای کتاب ها و جزوه های هم وزن خودم. تا یکم قبل تر قبراق و هوشیار نشسته بودم بالاسرشان. بعد از یکجایی به بعد حس کردم مغزم قفل شده و توانایی تجزیه و تحلیلش را از دست داده. بدیهی ترین جمله ها را می خواندم و برایم تازگی داشت. انگار دستی از غیب، دکمه ی ریستارت حافظه ام را فشرده و همه ی اطلاعات را یکجا فرستاده باشد هوا. همین قدر هولناک و داعش طور. 

جزوه ها را زدم به کناری و دراز کشیدم. چشم ها، خود به خود بسته شدند. دلم می خواست زمان همان جا متوقف شود. بعد یادم آمد که ساعتِ هستی برای هیچ کس نمی ایستد. 

پنجره ی اتاق نیمه باز بود. صدای جوشکاری ساختمان روبرو نمی گذاشت خوابم سنگین شود. همان طور نیمه خواب دراز کشیده بودم که زمین آرام لرزید. حس کودکی را داشتم که در گهواره خواباندنش. گفتم چه لرزش دلچسبی. و دلم خواست همان طور بلرزد. آرام و دلچسب. گهواره همان طور لرزید ولی نه چندان آرام و دلچسب. مرغ آمینی که اطرافم پرسه می زد، خواسته ام را شنیده بود. نیمش را اجابت کرده بود و نیم دیگرش را نه. لوستر در نوسان بود...دیوار اتاق صدا می داد... جوشکار ساختمان روبرو کارش را متوقف کرد... زن همسایه واحد بالایی که بالکنش درست بالای پنجره ی اتاق من است و آنوقت روز لابد مشغول پهن یا جمع کردن رخت و لباس هایش از روی بند بود فریاد زد یا خداااا و پرید توی خانه اش! صدای دویدنش روی سقف اتاق من، مکملِ اصواتِ برخاسته از دیوار شد...همسایه بغلی، جیغ ممتد شد... 

و من، ترس برم داشت . روی کتاب ها و جزوه هایی که به جلدشان خش نیفتاده بود پا گذاشتم و دویدم سمت هال. لابد فکر می کردم کار درست را من می کنم که جانم را زده ام زیر بغل و نمی خواهم آنجا تمامش کنم. وسط نقطه ی بلاتکلیفی. لا به لای کتاب ها و جزوه های هم قد و قواره ی مستر و هم وزن خودم. بعد وسط عملیات نجات، تازه انگار چیزی یادم افتاده باشد از حرکت ایستادم. طبقه ی سوم بودیم و سرازیر شدن سمت پله و آسانسور، بی منطق ترین راه حل موجود بود. دستم را زدم به چارچوب در اتاق. قلبم با شدت و حدت می کوبید. نگاهم رفت سمت مادرم که بساط ترشی انداختن سالانه اش را رها کرده و مستر را به آغوش کشیده . یکم آن طرف تر، پدرم با استکان چای نصفه در دست، خیره مانده بود به لوستری که کادوییِ زندایی بود. لوسترِ بدقواره ی کم رمقی که تکان می خورد . میان چارچوب در ایستاده بودم. مرز میان اتاق و راهروی منتهی به هال. وسط یک نقطه ی بلاتکلیفی دیگر. دلم می خواست بروم کنارشان بنشینم که اگر سقف فرو ریخت و آوار شد سرمان، با هم پیدایمان کنند. هر چهارنفرمان را. نه اینکه تک و تنها این طرف خانه بروم زیر خاک. آن هم وسط جزوه های بلاتکلیفی. همین قدر بدبخت و غریب. من اما ترجیح دادم همانجا بمانم و دستم را بفشارم به چارچوب در...! 

یک روز با صفورا حرف می زدیم. بحث رسید به آنجا که چقدر دل کندن از این دنیا و آدم هاش کار سختی است. چقدر درد دارد. صفورا می گفت یکبار مرگ را به چشم دیده. می گفت اینکه می گویند گذشته ات مثل یه فیلم می آید جلوی چشم هایت، حقیقت دارد. گفت نمی خواستم فیلمی که پخش می شد همانجا تمام شود و تیتراژش را ببینم. نمی خواستم فیلمم پایان باز داشته باشد. چنگ انداختم و تقلا کردم برای زنده ماندن. گفتمش صفورا! رژه رفتن خاطرات گذشته جلوی چشم هات، آن هم در لحظه های آخر، بیخود و بی فایده است. فیلم ببینی که چه؟ دفعه ی بعد تصویر های جدید را ضبط کن نه اینکه قبلی ها را مرور کنی. گاهی برای زنده ماندن و تسلیم نشدن باید دست از تقلا برداشت و هیچکار نکرد. فقط منتظر بمانی تا حادثه خودش عبور کند و برود پی کارش. نه به گذشته فکر کنی نه به آینده. فقط به دم دست ترین صحنه خیره شوی و لذتش را ببری. مرور گذشته در قالب یک فیلم، یعنی مرگِ پیش از مرگ. یعنی با دست خودت ثانیه های آخر را هم زنده به گور کنی. صفورا از حرفم هیچ نفهمید. جملات برایش گنگ و بی معنا بودند. گفتم مثل آن روز که با دلارام و دامون رفته بودیم دریا و شنا می کردیم. آب رسیده بود به نوک بینیم. سرم را گرفته بودم بالا و قهقهه های بیخیالی ام گوش دنیا را کر کرده بود. یکهو موج آمد و زیر پایم خالی شد و پانزده ثانیه رفتم زیر آب. هول کرده بودم و شنا از یادم رفته بود. ده ثانیه ی اولش دست هارا می کوبیدم به آب و تقلا می کردم بروم بالا. بعد دیدم چقدر دنیای زیر آب قشنگ و باشکوه است. انگار کن خودِ بهشت. آن پایین، سکون بعیدترین کلمه ی ممکن بود. ماجرایِ گذاشتن و گذشتن جریان داشت. زندگی را می دیدی که در جان سنگ ها هم رسوخ کرده. و مرگ، بعید ترین کلمه ی ممکن بود. همه زنده بودند. همه جان داشتند. حتی سنگ ها و رسوباتِ کف دریا، حتی آبی که در جانم نفوذ کرده بود و یحتمل مرا هل میداد به سوی نیستی. به سمت عدم. به طرف خط پایان مسابقه... شوریِ آب، بینی و چشم هایم را می سوزاند و من دست از تقلا برداشته بودم. کار دیگری نداشتم. کاری از دستم برنمی آمد. منتظر ماندم حادثه خودش عبور کند و نشستم به تماشا و ثبت و ضبط تصاویر دنیای زیر آب. حباب ها از دهانم خارج می شدند و سبک می رفتند آن بالا. حباب های توخالیِ مست.... حباب های پوچ رسیده و نرسیده به سطح آب می ترکیدند. مثل بادکنک ها. آن پایین اما جسم نوک تیزی نبود که برخورد کن بهشان و از هم بپاشند. خودشان از درون منفجر می شدند. انفجاری کوچک و خیس. صدای مهیبی نداشت. سوختنی در کار نبود. عمرشان لابد همین قدر بود. رفته رفته از تعداد آن ها هم کاسته می شد و من می رفتم. می رفتم که در شکوه و عظمت آب غرق شوم. می رفتم که در ژرفایش حل شوم. که تکه ای از خودش شوم. شاید هم تکه ای از کف دریا. تهنشین شده یِ خروار ها آب... فاصله ی تسلیم شدن و تقلا نکردنم تا لحظه ای که دامون مرا کشید بالا همه اش پنج ثانیه بود. اما قدِ پنج ساعت، از آن ثانیه ها تصویرِ ثبت و ضبط کرده دارم. دامون، به قول خودش ناجی بود. مرا از مرگ رهاند. پرتم کرد به دنیای زنده ها. به دنیایی که در آن، زندگی بعید ترین کلمه ی ممکن بود. لابد توقع داشت وقتی به خودم آمدم تشکر کنم. من اما اولین جمله ام بعد از بالا آمدن این بود  «خیلی قشنگ بود...خیلی...» و بعد خودم را ناتوان دیدم در توصیف آن همه شکوه و جلال. جمله ام ناتمام ماند و پُقی زدم زیر گریه. طفلکی ها وا رفتند. بعد هم بریده بریده و نفس زنان، یک چیزهایی تعریف کردم که هیچکدامشان هیچ نفهمیدند و بیشتر گیج شدند. دامون هم که انتظار تشکر داشت، با حرص رفت آن طرف ساحل. پیراهن بارسلونش را روی سنگ ها انداخته بود. کنار کفش هایمان. پیراهن را از دست فروش های کنار بازار صفا خریده بود. دوستش داشت اما توی تنش بد می ایستاد. این را دلارام هزار مرتبه بهش گفته بود . پیراهن را از روی سنگ ها برداشت و در حالیکه تن می کرد، گفت  «گلاویژ! آدم این کاراتو که می بینه دلش می خواد سرشو بکوبه به دیوار»  و من ربطش را به حرف هایم نفهمیدم. هنوز هم نمی فهمم. بدیِ ماجرا آنجا بود که صفورا هم با دامون هم عقیده بود. گفت  « تو خیلی عجیب و اعصاب خردکنی گلاویژ! کله شقی و بی منطق. برا همینه که هیشکی نمی تونه درکت کنه و همیشه تنهایی» خندیدم و گفتمش «صفورا! تو هم مرا بگذار و بگذر...» به یکسال نکشید که اوهم مرا گذاشت و گذشت. نه تنها من، خیلی چیزهای دیگر را هم پشت سرش رها کرد و رفت. من ماندم و یک سری خاطرات به جامانده از او که روز به روز کمرنگ تر می شوند. هنوز هم نمی فهمم چرا آن روز، این حرف ها را زد. کجایش را نفهمید که مرا متهم کرد به کله شقی. من فقط نشسته بودم منتظر، تا حادثه خودش عبور کند و به دم دست ترین صحنه خیره شده بودم. مثل پنجشنبه که میان چارچوب در ایستاده بودم. نگاهم مانده بود به آن سه نفری که تکه ای از وجودم بودند و ذهنم تمام تلاشش را می کرد تا تصویر را تمام و کمال ثبت و ضبط و لای شیار های حافظه ام مخفی اش کند. بالاخره هرکس گنجه ای دارد برای قایم کردن یک سری اشیا ذی قیمت و نوستالژیک. برای نداری چون من، حافظه حکم همان گنجه را دارد. یک سری خاطرات و تصاویر هم چپانده ام تویش. جمعا دوسه تایش خوب است و بقیه اش هم بدرد نمی خورد. بدیِ گنجه ی من این است که حکم سطل آشغال را هم دارد. هیچ خاطره ای دور ریختنی نیست. همه شان هم جاخوش کرده اند و کنده نمی شوند بی شرف ها. خاطرات متعفنِ حال به هم زن.

 بدی زلزله هم این است که مجال نمی دهد موقع فرار گنجه را بزنی زیر بغل و بدوی سمت در. باید بگذاری و بگذری. حافظه، اما گنجه ی خوبیست. قابل حمل است. می شود آن را با خود همه جا برد. حافظه ی لعنتیِ آشغال جمع کن را... 

خانه که آرام گرفت، همان جا میان چارچوب نشستم. بابا چندتکه یخ انداخت ته لیوان و گرفت زیر شیر. مامان داشت با انگشتر طلایش کلنجار می رفت. انگشتر در نمی آمد. گیر کرده بود میان بند اول و دوم انگشت میانی. آنقدر خوف کرده بودم که توان نداشتم قدم بردارم. آخر هم انگشت مامان سرخ شد و انگشتر درنیامد. گردنبندش را در آورد که بیندازد توی لیوان! از بچگی همین بساط را داشتیم. یکیمان که می ترسید مامان و خاله ها در بیرون کشیدن انگشترهایشان سبقت می گرفتند. می انداختند توی آب و می دادند به ما. اینکار را هم از ماهرخی یاد گرفته بودند. ماهرخی مادربزرگشان بود. همیشه به خوردن آب طلا، خیلی تاکید می کرد. می گفت ترس را می شوید و می برد... 
در همان اثنا، زنگ خانه مان را هم زدند. همسایه ی واحد روبرویمان بود. خانم خسروی مسترشان را زده بود زیر بغل و پرید توی خانه مان. با همان لباس های خانه اش. مثل گچ سفید شده بود. مستر را داد دست مامان و خودش پهن شد کف هال. لیوان آب مرا دادند به او. خانم خسروی حلقه اش را درآورد و انداخت ته لیوان. خب من تا آن روز فکر می کردم فقط طلای زرد اثر شفابخش دارد. ولی خب درست یا غلط، خانم خسروی، طلای سفید را هم آدم حساب کرد. انداخت ته لیوان و یک نفس سر کشید. حتی به آن انگشترِ بدبخت که پشت قالب های یخ گیر کرده بود، مجال نداد اثر طلاییش را بگذارد. بعد هم که رنگ و رو به صورتش برگشت. با مامان و بابا نشستند به ردوبدل نظرات کارشناسانه شان پیرامون عمق و محل وقوع زلزله و پس لرزه های احتمالیش. من هم رفتم تلگرام و یکم فضای آنجا را متشنج کردم. هر ده ثانیه هم سایت ژئوفیزیک را رفرش می کردم. هر بیست ثانیه هم خانم خسروی یادآور می شد که این بلایا و حوادث غیر مرتقبه نتیجه ی ناشکریه و باید نماز آیات بخوانیم. کلافه شده بودم که ژئوفیزیک اطلاعات زمین لرزه را ثبت نمی کند. خب برایم رقت بار بود اگر برای سه چهار ریشتر آن همه خوف کرده بودم. بیست دقیقه گذشته بود و خبری نبود همچنان. خانم خسروی هم خودش را محق می دانست که پیش بینی هایش را لقمه کند و بچپاند توی حلقمان. بالاخره سایت اطلاعات را زد. بزرگی اش 5.9ریشتر بود. من اما وقتی بابا پرسید گفتم شش ریشتر بوده. پنج و نه دهم تا شش کلا یک دهم فاصله دارد اما در ذهن آدمی یک کیلومتر فاصله دارند. همیشه همین است. آدم ها به جزء صحیح اعداد دقت بیشتری می کنند. مثل آن موقع ها که مدرسه می رفتیم فرق زیادی بین 19/25با19 نبود اما بین 19 و 18/75چرا. هر دو مورد فرق معامله شان بیست و پنج صدم بود اما دومی هوش آدم را می برد زیر سوال ، پرتمان می کرد به گروه هجده ای ها. 
+ نوشته شده در پنجشنبه ۶ ارديبهشت ۱۳۹۷ ساعت ۰۵:۲۷ توسط گلاویژ | نظر بدهید
Nelii 💉📚
۰۶ ارديبهشت ۹۷ , ۰۵:۳۵
تو هم که بیداری:)
حس عجیبی داشت این پست، یه حسی که نمیشه بیانش کرد.
قلمت مانا دختر...

پاسخ :

:)) 
منوتو از بچگی ساعت خواب و بیداریمون تنظیم بود نلی:) 
یه جاهاییش غیر منطقی به نظر می رسه ولی عکس العمل ها در مواجهه با مرگ متفاوته برای هر آدمی... 
😘
قلم بانو
۰۶ ارديبهشت ۹۷ , ۰۹:۰۱
سلام دوست من
عالی بود، واقعا لذت بردم.
هر چند خیلی طولانی بود. توصیفاتت خیلی خوب بود، خیلی...
قلمت مستدام
این بند وسط را کاش چند تا اینتر وسطش می زدی تا راحت تر خوانده شود...

پاسخ :

سلام :) 
مرسی، شما عالی خوندین
بله، فکر کنم طولانی ترین پستم وبلاگم همین بود،ببخشید که طولانی بودنش ملال آور بود براتون
همچنین قلم شما:) 
مرسی که گفتین، یادم می مونه برا پست بعدی ان شاءالله :) 
مرسی از حضورتون 
my life
۰۶ ارديبهشت ۹۷ , ۰۹:۱۸
چه قشنگ بود ... میتونستم حسش کنم :) 

پاسخ :

قشنگ خوندی هانا جان:) 
تسنیم ‌‌
۰۶ ارديبهشت ۹۷ , ۰۹:۱۹
شجاعانه است که از مرگ نترسی و بذاری رد بشه و به جای خاطره‌بازی بی‌اختیار، اختیارا در لحظه زندگی کنی :) ولی دیگه چرا از حال رفتی؟ :))

پاسخ :

نه راستش خیلی هم شجاعانه نیست، وقتی ببینی کاری از دستت ساخته نیست بیشتر خوف می کنی اتفاقا :) چاره ای برات نمی مونه جز این که بذاری رد بشه بره... ولی خب در اون حالت که هنوز معلوم نیست واقعا قراره بمیرم یا نه، مرور خاطرات خیلی جالب نیست، انگار خودمم مرگو پذیرفته باشم... کلا احساسات متناقضی میاد سراغ آدم اون لحظه... 
وقتی زلزله تموم شد تازه فهمیدم چه خبر شده یعنی لحظه ی زلزله من گرم بودم، بعد تموم شد تازه به عمق فاجعه پی بردم :دی کلا همینم، ملت بعد از بلا خداروشکر می کنن نفس راحت می کشن، من موقع بلا ریلکسم و سعی می کنم خونسردیمو حفظ کنم بعد از بلا تازه شروع می کنم به جامه دریدن و متشنج کردن فضا:||| 
میم . الف
۰۶ ارديبهشت ۹۷ , ۱۰:۰۶
ولی اگه آدم با دردوترس بمیره خیلی بده ...

پاسخ :

که متاسفانه اکثر مرگ ها هم به همین شکله... 
آنیا بلایت
۰۶ ارديبهشت ۹۷ , ۱۱:۰۹
وای گلاویژ جانم عالی نوشتی مثل همیشه عالی و با جزئیات :) اون قسمت زیر آب رفتن رو خیلی دوست داشتم و منم یه تجربه مشابهش رو دارم که اولین بار با عینک غواصی توی روز بارونی پریدم توی خلیج فارسی و اون لحظه از اون همه زیبایی و شکوه مرده بودم قشنگ. شده بودم دو تا چشم و یه تیکه روح که داشت از لذت سرشار میشد.  حتما یه روزی مینویسم درموردش. ولی واقعا قشنگ گفتی و درک کردم منظورت رو از لذت بردن از دنیای زیر آب و خطر مرگ نزدیک آدم رو :) عالی عالی عالی عالی بود:) اون توصیف لذت بردن و ترسیدن همزمان از زلزله رو هم خیلی دوست داشتم... اصلا کل این پستت جوری بود که انگار یکی داشت یه سری مسائل ناگفته‌ی ذهن من رو ترجمه میکرد:)♡ و اون ۱۸.۷۵ هم دقیقا یه دنیا با ۱۹ فرق داشت:)) دقیقا:)) 
+وقتی پستت رو خوندم یه ذره خوابم میومد و وسطش خوابم برد و یه سری خواب مهیج و عجیب غریبم دیدم که خیلی بهم چسبید :))♡♡
++ان شالله که دیگه اونطرفا زلزله نیاد یا اگه میاد بی خطر باشه واسه همه ♡

پاسخ :

تو عالی خوندی آنیا جان، مرسی که همیشه لطف داری بهم و کم و کاستی هارو نادیده می گیری:) 
خودمم اون قسمتشو دوست داشتم :دی
دیدن دنیای زیر آب واقعا قشنگه، یه تجربه ی متفاوته... یه جوری هم هست که هرچقدر توصیفش کنیم باز انگار یه چیزی کمه، فقط باید دید... کلا هممون یه سری احساسات و تجربیات مشترک داریم... من واسه اون بیست و پنج صدم ها خون دل می خوردم واقعا :دی
+گفتی خواب، یادم اومد اینو بگم یکی دو شب پیش خواب دیدم یه پست گذاشتم برا آنته :))) اینا همش اثرات وبلاگ گردی قبل خوابه، بعد میندازیم گردن شام سنگین :)) 
++ان شاءالله هیچ جا زلزله ی خطرناک نیاد💛
فرشته ...
۰۶ ارديبهشت ۹۷ , ۱۱:۴۹
من وقتی بهم خبر دادی ترس برم داشت، میدونی خودت وسط ماجرا باشی خیلی بهتره تا دور باشی و دلشوره‌ی عزیزات رو داشته باشی،و من اون چند دقیقه‌ی پشت تلفن تا گوشی رو بردارن زانوهام سست شد.
دریا... چقدر خوب دنیای آب، دنیای زیر آب رو توصیف کرده بودی گلاویژ:)
+ خدا رو شکر که خوبین ،خدا رو شکر!

پاسخ :

اون لحظه واقعا خودم تو شوک بودم یعنی فکر کردم همه به اون شدتی که ما احساس کردیم، حسش کردن، یادم نبود ساختمون ما پس لرزه هارو هم ثبت می کنه :||
کاش می شد واقعا توصیفش کرد... فقط باید دید... اگه شنا بلدی یبار امتحان کن با عینک برو زیر آب، جایی که کم عمق باشه و خطرناک نباشه... واقعا به تجربه اش می ارزه 
+خداروشکر :) 
هاتف ..
۰۶ ارديبهشت ۹۷ , ۱۲:۱۴
من فکر می کنم خیلی دلم ب خودم بعد  مرگ بسوزه
من بیشتر نگران کتاب هام میشم نه خودم . من نگران دستگاه های کامپیوتریم میشم نه خودم ووقتی زلزله میاد دوست دارم همه وسایل هام رو جمع کنم و داشته باشم 
زندگی گذرانه کلا  و بهش اعتمادی نیست . دوستا هم میان میرن . مث صفورا

پاسخ :

بعد مرگ؟؟ جالبه برام چون من تا حالا فکر می کردم این حسِ تعلق خاطر به آدما و اشیاء فقط برا قبل از مرگ و لحظه ی مرگه و بعد از مرگ، آدم سرشار میشه از رهایی و خالی از هرگونه وابستگی... 
بله زندگی می گذره به هر حال... 
سایه سین
۰۶ ارديبهشت ۹۷ , ۱۳:۱۸
زلزله ترسناک چیزیه:)
و ترسناک ترینش هم فکر اتفاق بدی افتادن برای بقیه ست...برای همین آدم هایِ پاره ی تن. 

قشنگ نوشتی گلاویژ جان💙
مخصوصا قسمت دریا

پاسخ :

من از بچگی چند بار تجربه شو داشتم، ولی خب بدترینش این دفعه بود چون دیدم کاری از دستم ساخته نیست برا نجات خودمو عزیزم... 
قشنگ خوندی سایه جانم 💛
خودمم قسمت دریاشو بیشتر دوست داشتم
مسـ ـتور
۰۶ ارديبهشت ۹۷ , ۱۳:۵۹
خیلی خوب بود خیلی 
دارم به این فکر می کنم که ما آدما هممون احساسات مشابه رو تجربه کردیم اما با سناریوهای متفاوت! 

پاسخ :

خوب خوندی مستور جان
دقیقا، هممون تجربیات مشابهی داریم ولی تو موقعیت های مختلف... 
ابوالفضل ...
۰۶ ارديبهشت ۹۷ , ۱۴:۰۴
اون قسمت زیر آب رفتن چقدر قشنگ بود...

پاسخ :

خودمم دوست داشتم اون قسمتو
هرچند هنوزم بعد چند سال، خاطره ی غرق شدن منو عکس العملم بعد بالااومدن سوژه ست تو فک و فامیل!!!  خلاصه که ما برا این ماجرا خون دل ها خورده ایم، رنج دوران برده ایم :)) 
ft LALE
۰۶ ارديبهشت ۹۷ , ۱۵:۳۲
اینکه من بخونم بگم قشنگه  مثل همیشه 
با اینکه خود نویسنده با یه حس دیگه نوشته خیلی فرق داره 
بقول نلی حس عجیبی 
شور عجیبی  داره 
یجوریه
ازون پستا بود که وسط از دستم در میرفت دوباره از اول خوندم ...
من خیلی خنگم یامبهم نویسی ؟
فکر کنم همه نوشته هات و باید به چاپ برسونی  
فکرانه نوشته گلاوِیژ

پاسخ :

:) 
یه جاهاییش واقعا از دست آدم درمی رفت، اینو وقتی بعد از انتشار یه دور خوندمش احساس کردم خودم
قطعا تو خنگ نیستی :) من یه جاهایی نوشته رو می بردم یه سمت دیگه، یه جورایی نظر شخصیمو تو لابه لای روایتم نوشتم و تفکیک این دوتا برا خواننده سخت شد یه جاهاییش، به نظرم
ارزش چاپ ندارن هیچکدوم فاطمه جان :) 
فکرانه نوشته؟ جالب بود این :)) 
Pardis
۰۶ ارديبهشت ۹۷ , ۱۸:۲۸
اسکار بهترین پست میرسه به این پست😎😍😍😍
عالیییی بود

پاسخ :

عالی خوندی پردیس جان😘💛
__ پریچک __
۰۶ ارديبهشت ۹۷ , ۱۹:۲۶
من تو کوله ی غذاهای ضروری زلزله کلی بادوم و گردو گذاشتم به علاوه ی 
گوشکوب :)))
کولمو برده بودم تو ماشین ،نمیدونستن از ترس گریه کنن یا از دست من بخندن :))
انقدر زیبا توصیف کردی که حس کردم منم همراهت تو گهواره ی زمین بودم :)

پاسخ :

پری گوشکوب رو هم برداشتی اخه:)))) 
تو دیگه دست منو هم از پشت بستی دختر:)) 
اون حس گهواره بودنش زیاد طول نکشید البته :) 
آنیا بلایت
۰۷ ارديبهشت ۹۷ , ۰۱:۰۰
ای وااااای :))))))♡ پس آنته تو سرزمین رویاهای تو هم سر و کله‌ش پیدا شده؟! :)))) هر وقت که دلت خواست میتونی واسه ملکه‌ی فراموش شده‌مون نامه بنویسی تو هم گلاویژ جانمممم ^------^

پاسخ :

بله به رویاهای ما هم شرفیاب شدن :))) ملکه؟ بابا این پسره 😁😂
سویل :)
۰۷ ارديبهشت ۹۷ , ۰۱:۱۱
خیلی خوب نوشته بودی گلاویز عزیز
خیلی زیبا
خیلی عالی
پر از احساس
احسنت
عالی بود. . . . عالی

پاسخ :

خوب خوندی سویل جان:) 
مرسی 😘💛💚
آرام :)
۰۷ ارديبهشت ۹۷ , ۱۲:۴۵
میگم یه کتاب بنویس:)
فروش هم پیدا میکنع !با جزییات و با حس:)
موفق باشییییییی 💜

پاسخ :

کتاب نوشتن فوت و فن می خواد که من ندارم آخه :)) 
خودت خیلی بیشتر موفق باشییییییی💛
علی امین زاده
۰۷ ارديبهشت ۹۷ , ۲۲:۱۸
یه چیزی برام جالب بود. پست جدیدم یه جورایی با مرگ ارتباط داره.

چند بار برام پیش اومد که تا چند قدمی مردن برم. اون لحظه حسش عجیب بود. یه آرامش خاصی داشت وقتی بپذیری کار دیگه تمومه یهویی آروم میشی.

پاسخ :

دقیقا 
حس عجیبی داره، ترس توام با آرامش... 
علی امین زاده
۰۷ ارديبهشت ۹۷ , ۲۲:۲۱
خود زنیِ کلاس بالا

http://veryveryinteresting.com/?p=113

ready up و منتظر حضور سبزتان.

پاسخ :

عنوان پست جالبه
حتما می خونم جناب امین زاده 
لادن
۱۱ ارديبهشت ۹۷ , ۰۷:۳۷
تو باید نویسنده بشی

پاسخ :

خجالت میدی منو لادن جان 
سنجاق قفلی
۲۳ تیر ۹۷ , ۱۰:۵۱
خیلی قشنگ بود
کاش یه کتاب بنویسی : )
کتابت میشه از اون کتاب ها که بعد از سال ها خوندنش، بازم تک تک مطالبش توی ذهن آدم میمونه.
موفق باشی

پاسخ :

مرسی:) 
نظر لطفته عزیز:) 
شما هم موفق باشی و مرسی از حضور سبزت:) 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
درباره من

گلاویژ نام ستاره‌ای که در شب‌های تابستان نمایان میشود؛ ستاره ی سهیل.
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان