._115_.همه چیزش به اندازه بود، فقط عصاره ی مادرانگی کم داشت...

صدای گریه ی مستر از اتاق بغلی می آد حتما باز وقت شیرش شده، یه چشمم را باز می کنم و طوری که خوابم نپره نگاهی به ساعت میندازم، عقربه ها دقیقا ده صبح را نشان می دهند! مثل دختر بچه ای که خواب مانده و از سرویس مدرسه جا مانده خشکم می زند و استرسی می شم، کی از شر این قرص ها و اثراتشون خلاص میشم گویان میرم و آبی به صورت می زنم، چند دقه ی بعد با یه لیوان شیر داغ می شینم پای کتاب... 

یک ساعت نگذشته که بابا زنگ می زند که توی راه است و نزدیک خونه، آروم و پاورچین پاورچین طوری که خوابِ حضرت مستر را برهم نزنم مامان را بیدار می کنم تا حاضر شود... 

تند تند لباس های مستر را می اندازد توی ماشین، کیف و بقچه ی خودش و مستر را می بندد، در همین حین مستر  بیدار می شود و طوری که انگار مُچمان را گرفته با خنده  های شیطنت آمیز همیشگیش بالای سرمان ظاهر می شود... مامان وقت را از دست نمی دهد و می بردش آب بازی (حمام)، بابا هم می رسد... 

مستر را حوله پیچ شده طوری که فقط نوک بینی اش مشخص ست می برند توی اتاق، جیغ می زند و آجی آجی می گوید، باز لوس بازی های بعد از حمام و عکس های یادگاری با موهای فر خورده ی خیسش، عکس هارا می گیریم و می نشیند توی بغلم تا موهایش را خشک کنم عاشق صدای سشوار ست خاموشش که می کنم اعتراض می کند که طبق معمول تاثیری روی من ندارد، ساکت می شود و لباس هایش را یکی یکی تنش می کنم آن جوراب دلبرش را، آن شلوار جین خوشگلش را، نوبت به سویشرتِ بافتِ خردلی اش می رسد که آستین هایش تنگ ست و دست های کُپُلِ مستر را به زور ازش رد می کنیم، پستونکش را توی مشتش گرفته و اصرار دارد که با آن آستین را دستش کنم، اخمی بهش می کنم و رو به بابا میگم می بینی بابا؟ موشِت تو سوراخ نمیره، اونوقت جارو به دُمِش می بنده... 

خانواده و باروبندیلشان را راهیِ خانه ی مادربزرگ می کنم... خودم می مانم و خودم... نگاهی به ساعت می ندازم دقیقا دوازده ظهر ست، این بار استرسی که نمی شوم هیچ، انگار گردِ بیخیالی رویم پاشیده اند، لباس های مستر را که مامان توی ماشین انداخته بود را در می آورم و می برم تراس و پهن می کنم، اتاقشان را جمع و جور می کنم، اسباب بازی های مستر را می چپانم توی کمدش، باز خودم می مانم و خودم... نهار ندارم و گلودردم هنوز خوب نشده، میرم سمت آشپزخانه و مشغول میشم، جعفری ها و اسفناج هارا خرد می کنم، هویج و کلم هارا هم رنده می کنم، قارچ هارا نگینی خرد می کنم،  یه پیاز متوسط را هم پوست می گیرم و شروع می کنم به خرد کردنش، خرد می کنم و اشک به پهنای صورت می ریزم این دردناک ترین قسمت آشپزی برای هر زنه بدون شک، کار دیگر از اشک ریختن می گذرد و به ضجه زدن ختم می شود، ضجه می زنم و میگویم مگر تخم مرغ و سیب زمینی آبپز چه ایرادی داشت؟... اصلا نان و پنیر می خوردی بهتر نبود؟... 

 مواد را در قابلمه تفت میدم، یاسمین گفته بود آرد را هم اگر تفت بدی و به سوپ اضافه کنی لعاب میندازد... آرد را هم در آخر اضافه کردم و گذاشتم سوپ جوش بیاید... یک ساعت پیش قاشق به دست طعمش را زیر زبان مزه می کردم، چیزی کم داشت، طعم سوپ های مادر کمی متفاوت بود... انگار که موقع پختن، چیزی از خودش را هم در سوپ جا می گذاشت، عصاره ی مادرانگی اش را... 


+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۱۶ توسط گلاویژ | نظر بدهید
یاسمین زهرا غریب
۱۵ آذر ۹۶ , ۱۵:۴۰
اخ الهییییی.بمیرم برات.کاش بودم یه سوپ برات درست میکردم تا زودتر خوب شی

پاسخ :

خدا نکنه 
باورت میشه موقعی که سوپ می پختم چقدر بهت فکر می کردم... 😍
فرشته ...
۱۵ آذر ۹۶ , ۱۵:۴۵
سرما خوردگی خر است، من وقتی سرما میخورم سوپ هم‌ نمیتونم‌ بخورم، چون‌ گرمه و لوزه هام میسوزه:|
دستپخت مادرها با همه‌ی دنیا فرق داره هیج وقت دستپخت خودمون یا بقیه‌ی مزه‌ی غذای مادر رو نمیده:)
یاعلی

پاسخ :

من فقط شیر و سوپ میتونم بخورم،  تا چند روز فقط غذام همین میشه :(
مسلما خوشمزه ترین دستپخت برای هر آدمی دستپخت مادرشه :) 
یاعلی 
x
۱۵ آذر ۹۶ , ۱۸:۴۳
فاطی جونم 
من عاشق مسترتون شدم 
منو به عنوان عروس خونوادتون می پذیرید ؟ 😜
بعدتر از حست به مستر بیشتر بگو , این که حس نفرت روز اول به عشق و محبت تبدیل شدیا خنثی هستی الان نسبت بهش ؟ 

پاسخ :

ای بابا مالاکیتی چرا انقدر دیر گفتی؟ ولی خب اشکالی نداره، آشنایی پارتی بازی می کنم برات 😜
خنثی که نه، کم کم داریم به جاهای خوبی می رسیم با هم 😄 صد البته که خودش خیلی موثر بود هر چقدرم که من بی تفاوت بازی در می آوردم اون بازم کوتاه نمیومد و کوتاه نمیاد همچنان، الحق و الانصاف بچه ها قدرت خارق العاده ای دارن 
یاسمن مجیدی
۱۵ آذر ۹۶ , ۲۰:۴۶
تنهایی و آشپزی
البته در بیشتر موارد غذای من فقط توسط خودم خورده میشه.اگرم کس دیگری لب بزنه میخواد روحیه بده بهم
ولی خودمونیم یه وقتا هم خوب میشه :))

پاسخ :

من هم اوایل مشتری اول و آخر غذاهام خودم بودم الان رو به پیشرفتم😄الان بابا هم می خوره و صدالبته تشویق و تعریف هم می کنه که برمی گرده به همون قضیه ی روحیه دادن :))) 

لیمو جیم
۱۵ آذر ۹۶ , ۲۰:۵۹
چه قشنگ شروع و تموم شد 
الان خوبی؟:-)

پاسخ :

تو قشنگ خوندی لیموجان:) 
خداروشکر خیلی بهترم دوست جانم😘
tiara .n
۱۵ آذر ۹۶ , ۲۱:۱۲
آخ از روزهای دلگیر دوری که همه ی غذاها عصاره ی مادر رو کم داره😔😔منم دلم برای غذاهای مامانم تنگ شده.آدم تا دور نشه نمیفهمه.

پاسخ :

دقیقا، خوشمزه ترین غذا هم به آدم بدن مثل دستپخت مادر نمیشه :(((

عزیزم:(
میم . الف
۱۵ آذر ۹۶ , ۲۱:۵۲
فقط اونجاش که مسترجیغ میزد وآجی آجی میگفت😍😘😅

پاسخ :

آجی گفتنش عشقه واقعا😊
Masi Rika
۱۵ آذر ۹۶ , ۲۳:۳۹
جان دلم!*-*
اونجایی که گفتی دستش از آستین به زور رد میشه دلم رفت براش اصن!*-*
یجوری تعریف کردی انگار خودم اونجا بودم و داشتم لباس میپوشوندمش!:*)

پاسخ :

این پوشیدن لباس به مسترِما پروسه ای بس طاقت فرسات، هزاران مرتبه شکر که خداوند منان به من و والده صبر جمیل عنایت کرده :)) 
Nelii 💉📚
۱۶ آذر ۹۶ , ۱۴:۲۸
وااای مستر😍 صداشو نذاشتی چرا؟:(
حالت بهتره الان؟
واقعا هیچی به غذای مامان ها نمیرسه، دلم تنگ شد برای دستتپختش اصن:(

پاسخ :

خیلی وقته ازش وویس نمی گیرم از بس جیغ میزنه :)) 
خداروشکر خیلی بهترم نلی جانم
واقعا هیچ دستپختی نمی تونه جایگزینشون بشه :(
بلوط ...
۱۶ آذر ۹۶ , ۲۳:۳۶
خیلی خوب نوشتی :)))
از مستر بیشتر بگو خب :دی

پاسخ :

مرسی بلوط جانم😍
این روزا زیاد پیش هم نیستیم متاسفانه :(

Ftm 25
۱۷ آذر ۹۶ , ۰۳:۰۸
مسترررر😍😍😍

پاسخ :

😊😊😊
باران یعنی تو برگردی
۱۷ آذر ۹۶ , ۲۰:۱۲
به خاطربسپار زندگی بدون چالش
مزرعه بدون حاصل است
زندگی ما
با تولد شروع نمیشود.
با تحول آغاز میشود.
لازم نیست بزرگ باشی تاشروع کنی
شروع کن تابزرگ شوی.

پاسخ :

بسیار زیبا 
ممنون از حضور سبزتون :) 
سانی
۲۳ آذر ۹۶ , ۱۰:۱۶
سلام مجدد💙
وقتی گلو درد داری سعی کن خیلی چیزی رو تفت ندی. هم اذیت میشی هم اینکه برای گلو خوب نیس.   ببخشید حالا هی میخوام دستور و اینا بدم😂✋

پاسخ :

سلام بر سانی عزیز :)) 
بلی بلی حق با شماست، ولی قبول داری آدم وقتی مریضه بیشتر هوس غذای نا سالم می کنه؟ 😁
خانم نارنج
۲۴ آذر ۹۶ , ۱۶:۱۷
ای بابازودخوب شودخترهنرمند.

پاسخ :

خوب شدم نارنج جانم :)
کم پیدا شدی تازگیا :) 
باران یعنی تو برگردی
۲۷ آذر ۹۶ , ۱۴:۰۹
یادت هست...؟
چند ماه پیش را میگویم
انتظار پاییز را میکشیدیم
برایش ذوق داشتیم
اکنون پاییز نفس های آخرش را میکشید
به همین زودی تمام شد
خیلی فکرها برایش داشتیم نه؟
خیلی خاطره ها خواستیم بسازیم که نشد...
خب تمام عمر همین است
فصل های مختلف زندگی میگذرد
تمام میشود
در آخر این تویی که خودت را تنها میابی
تنهای تنها میان اتفاقاتی که نیفتاد!
پس بخند
با تمام نداشته هایت برقص
در همین لحظه، در همین حالا
به حال خوبت وعده ی فلان فصل و فلان روز و فلان شخص را نده...

پاسخ :

مچکرم، زیبا بود :) 
مرسی بابت حضورتون:) 
چکاپ
۱۲ اسفند ۹۶ , ۰۹:۴۰
سلام ودرود...

اصلا قبول ندارم که گزارش نمی تواند داستان باشد و یا حتی خاطره ، داستان چیست ؟ جز خاطره و یا گزارش...

پاسخ :

متوجه نشدم؟ 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
درباره من

گلاویژ نام ستاره‌ای که در شب‌های تابستان نمایان میشود؛ ستاره ی سهیل.
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان