ذیرِ نورِ عابـاژور

ذیرِ نورِ عابـاژور

برایش نوشتم:
" زیر نور این آباژور
در ازدحام این قرص خواب های لعنتی
جایی در وسعت سرد این تختخواب
شب بخیر هایت گم شده است "
برایم نوشت:
" بخواب
عادت به هیچ چیز صلاح نیست "
و این منطقی ترین لالاییِ نیمه شب های من شد ...

***
گلاویژ نام ستاره‌ای که در شب‌های تابستان نمایان میشود؛ ستاره ی سهیل.

بیست و نه

شنبه, ۱۷ مهر ۱۳۹۵، ۰۳:۵۳ ق.ظ

خلاصه ای از خلاصه ی این دو هفته :

1-یکی دو روز اول کمی تا قسمتی عزادار بودم و به حرفا و رفتارای اطرافیانم به شدت حساس، من واقعا از ترحم بدم میاد و نگاه های بعضیاشون و همدردیاشون خیلی اذیتم می کرد بدتر از اون سرزنش های توام با ترحم بود که مثلا چرا رشته های پیراپزشکی و دارو رو نزدم و کاش زده بودی و این حرفا، اصلا توانشو نداشتم که باهاشون سروکله بزنم و در نهایت فقط سکوت می کردم تا اینکه نمی دونم چجوری متوجه شده بودن که از بین همکلاسی های پشت کنکوریم که پزشکی و دندون قبول شدن یکیشون رتبه اش عین من بوده و پزشکی تعهدی شهرمون قبول شده بود (من همون شب تو اینستا متوجه شده بودم ولی به کسی نگفتم)  همه شون هنگ کرده بودن حالا گیر دادن که چرا تعهدی نزدم، خیلی عصبی شدم سر این قضیه ولی به روی خودم نیاوردم خب هرکسی طرز تفکرش مخصوص خودشه دوست من با شرایط تعهدی کنار اومده بوده و سبک سنگین کرده و تصمیمشو گرفته من نمی تونستم با این شرایط کنار بیام ن اونو باید سرزنش کرد ن منو هرکسی حق انتخاب داره نمی دونم چرا فک و فامیل من نمی تونن درک کنن این موضوع رو، بالاخره روز سوم متوجه شدم که زیادی دارم سر این موضوع انرژی صرف می کنم و زدم به بیخیالی، الانم خیلی راضیم از این شرایط. 

2-تو برنامه هام بود که برم سینما و فیلم فروشنده رو ببینم و بادوستم سه شنبه ی هفته ی پیش قرار گذاشتم شب قبلش هماهنگ کردیم که من عصر برم دنبالشو و باهم بریم وقتی رفتم خونه شون داشت حاضر می شد و گفت که خواهرمم میاد و منم گفتم مشکلی نیس یهو دو دقه قبل از رفتن شوهر خواهرش در زد و همونجا بچه رو تحویل داد و خداحافظی کرد و رفت خواهره هم تند تند لباسای بچه شو عوض کرد همون موقع پشیمون شدم و از دوستمم بخاطر این کارش خیلی ناراحت شدم باید از قبل بهم می گفت من اگه می دونستم قراره با بچه بریم سینما اصلا قرارشو نمی ذاشتم آخه بچه ی زیر دوسال رو کی میبره سینما خلاصه رفتیم و دیر رسیدیم و 5دقه ی اول فیلمو ندیدیم آغا این بچه از دقیقه ی 20شروع کرد بی قراری کردن و گریه و جیغ و داد فریاد و بهونه ی باباشو این حرفا این دو تا خواهرم اصن عین خیالشون نبود و هرهر می خندیدن و من جلو ملت از خجالت عرق شرم می ریختم تازه دوستم هر چند دقه یبار میزد به آرنجم و می گفت فاطمه فاطمه نگاه کن امیر علی قربونش برم چه شیرینه! حالا  اینا به کنار من چقدر منتظر بودم این فیلم اکران شه حتی می خواستم تنهایی برم سینما و با آرامش ببینمش ولی حالا تو همچین شرایطی گیر افتاده بودم هی این بچه جیغ می زد و منم فحشش می دادم کم کم صدای نوچ نوچ کردن ملت دراومد بالاخره مامانش ربع ساعت آخر فیلم رفت بیرون و من راحت شدم،

نتیجه :وقتی با کسی می خواین برین جایی که تا حالا باهاش نرفتین اول مطمئن شین که طرف فرهنگ استفاده از اون مکان رو داره یا نه

نتیجه 2:تصور می کردم فیلم فروشنده جذاب تر از این باشه اگه بخوام مقایسه کنم ابدو یک روز جالب تر بود، چرا به شهاب حسینی بابت این نقش نخل طلایی دادن؟ ترانه که بهتر بازی کرد.. من هیچ وقت درک نکردم این داورای جشنواره ها بر چه مبنایی بازیگرارو انتخاب می کنن!

  • گلاویژ

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">