ذیرِ نورِ عابـاژور

ذیرِ نورِ عابـاژور

برایش نوشتم:
" زیر نور این آباژور
در ازدحام این قرص خواب های لعنتی
جایی در وسعت سرد این تختخواب
شب بخیر هایت گم شده است "
برایم نوشت:
" بخواب
عادت به هیچ چیز صلاح نیست "
و این منطقی ترین لالاییِ نیمه شب های من شد ...

***
گلاویژ نام ستاره‌ای که در شب‌های تابستان نمایان میشود؛ ستاره ی سهیل.

بیست و هفت

سه شنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۵، ۰۳:۵۰ ق.ظ

ه سالم بود، آن روزها همه چیز داشت با هم تمام می شد از لواشک های خانگی که در سینی بالای پشت بام بود و ناخنک می زدیم تا تابستان که انگار بیمار شده باشد و رنگ و رویش رفته رفته زرد شده بود مثل تمام این سالها آخرین جمعه ی تابستان را به پارک رفتیم با کلی ذوق و شوق وارد پارک شدم مثل همیشه اولین بازی که انتخاب کردم استخر توپ بود... اما برعکس همیشه هیچ لذتی برای من نداشت... نه شیرجه زدن و نه توپ ها را این طرف و آنطرف پرت کردن. رفتم به سراغ ماشین برقی... ماشین ها را بهم می زدند و می خندیدند اما برای من اصلا لذت بخش نبود...

چه شب عجیبی بود...

 تمام بازی هایی که برای انجام دادنشان پا به زمین می کوبیدم حالا به نظرم مسخره می آمد، دیگر قید همه ی بازی ها را زدم و به سمت دیگر پارک رفتم تا بستنی بخرم... در حال و هوای خود بودم که گوشم پر شد از صدای داد و جیغ و فریاد... سرم را بالا آوردم و یک بازی جدید دیدم... یک بازی پر هیجان... چشم هایم دید و دلم خواست... نمی دانم چه شد که از صف بستنی به صف ترن هوایی رفتم... رفته بودم بین آدم هایی که ده_پانزده سال از من بزرگتر بودند، همه می گفتند تو را راه نمی دهند ولی من می خواستم تجربه اش کنم... بلیط را تحویل دادم و خودم را در جمعیت گم کردم که دیده نشوم...

همه چیز داشت شروع می شد... یک تجربه ی جدید... یک تجربه ی پر هیجان... حرکت که کرد، تازه فهمیدم چه خبر است... تازه فهمیدم همان استخر توپ و ماشین برقی هم خوب است... ترس و وحشت تمام وجودم را در آغوش گرفته بود... هیچ راه برگشتی نبود باید تا ته خط را می رفتم... فقط چشم هایم را بستم و به تکه های آخر لواشک در سینی بالای پشت بام فکر کردم... به خنده های همسن و سال هایم در استخر توپ و ماشین برقی فکر کردم... به کتاب های جلد نشده ی کلاس چهارم فکر کردم... گوشم پر از جیغ و داد و فریاد بود... ولی من ساکت بودم... فقط منتظر بودم این کابوس خود ساخته تمام شود و از اینجا دور شوم... فقط همین

همه چیز تمام شد...

بعداز آن من دیگر شهر بازی نرفتم... دیگر حتی خودم را از لذت استخر توپ و ماشین برقی هم محروم کردم...

زندگی همین است گاهی چشم می بیند و دل می خواهد ولی کاش دل بفهمد وقتی چیزی را زود تجربه کنی، وقتی از چیزهایی که داری لذت نبری، وقتی بی گدار به آب بزنی، آن اتفاق می شود یک خاطره ی تلخ که دیگر به سراغش نمی روی...

حالا آن چیز می خواهد ترن هوایی باشد یا... 

_____

ساعت ده و ربع بود که نیلو زنگ زد و گفت که نتایج رو زدن ساعت 11تونستم سایت رو باز کنم و در نهایت با مردود مواجه شدم خودمو واسش آماده کرده بودم خیلی آماده کرده بودم ولی دیدنش واقعا واسم سنگین بود زدم به بیخیالی و شوخی و خنده خواستم یه جورایی جلوی مهمونا مدیریت بحران داشته باشم جوری فیلم بازی کردم که تا یک شب که همه رفتن هیشکی متوجه نشد که نتایج رو زدن الان چند ساعته که تو اتاقم کسی هم که نیس که بخوام وانمود کنم همه چی امن و امانه تو اینستا یکی یکی به دوستام که پزشکی و دندون قبول شدن تبریک گفتم با بغض واسشون تایپ می کردم و می گفتم موفق باشین حسود نیستما ولی... حس بدی بهم دست داد... حس می کنم از عالم و آدم عقب افتادم، مردود شدن خیلی بیشتر از اونی که فکرشو می کردم واسم سنگین بود کاش دارو هم زده بودم کاش پیرا پزشکی هم می زدم اصلا کاش پزشکی بین‌الملل زده بودم و امشب منم قبول می شدم فوقش نمی رفتم ولی مردود هم نبودم اصلا کاش انتخاب رشته نکرده بودم هزار انتخاب داشتم واس اینکه دیشب مردود نشم ولی شدم من پشت کنکور موندم مهم نیس با چه رتبه ای مهم نیس که رشته های خوبی قبول می شدم ولی نزدم مهم اینه که من مردود شدم و دوباره مثل هزاران کنکوری دیگه باید همه چیو از صفر شروع کنم درسای تکراری مبحثای تکراری تست های تکراری آزمون های تکراری و بازم استرس های تکراری و در نهایت کنکور تکراری. با همه ی اینا پای تصمیمم وایسادم درست یا غلط مسوولیت کاری که کردم فقط به گردن خودمه مردود شدم ولی سرم بالاست به خاطر همه ی زحمتایی که کشیدم و خیلی هاتون شاهد بودین سرم بالاست که اومدم اینجا و مردود بودن خودمو اعلام کردم شب سنگینی بود واسم و می دونم امروز هم روز سنگینیه واسم چون باید به عالم و آدم جواب بدم که مردود شدم و ازشون بشنوم که :وای چرا؟ چرا اینجوری شد؟ مگه چیازده بودی؟ حالا می خوای چیکار کنی؟و...آره باید برم لیست سوالاشونو بنویسم باید جوابامو آماده کنم باید سعی کنم موقع جواب دادن ریلکس باشم نباید ردی از ناراحتی و پشیمونی تو چهره و بیانم باشه خیلیا منتظر این بودن که شاهد پشیمونی من از موندنم باشن شاهد پشیمونی من از انتخاب رشته ام باشن باید حواسمو جمع کنم دشمن شاد نشم باید خودمو نگه دارم باید رو خودم کار کنم با اعتماد به نفس حرف بزنم و هزاران باید دیگه که باید حاشیه ی لیستم بنویسم. 

  • گلاویژ

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">