ذیرِ نورِ عابـاژور

ذیرِ نورِ عابـاژور

برایش نوشتم:
" زیر نور این آباژور
در ازدحام این قرص خواب های لعنتی
جایی در وسعت سرد این تختخواب
شب بخیر هایت گم شده است "
برایم نوشت:
" بخواب
عادت به هیچ چیز صلاح نیست "
و این منطقی ترین لالاییِ نیمه شب های من شد ...

***
گلاویژ نام ستاره‌ای که در شب‌های تابستان نمایان میشود؛ ستاره ی سهیل.

هجده

جمعه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۵، ۰۳:۳۸ ق.ظ

بامداد خمار رو تموم کردم جدیدا معتقد شدم هر اتفاقی که برام میفته اتفاقی نیس وقتی دیدم پردیس تو وبش با آب و تاب از این رمان حرف زده از روی کنجکاوی نبوده که دانلودش کردم این هم یه نوع امداد غیبی بوده که تو این روزای حساس سست نشم اونم منی که اصلا عادت ندارم رمان عاشقانه بخونم چون ذهنمو درگیر می کنه شاید به نظرتون مضحک بیاد ولی از ته دلم خوشحالم که با این رمان این موقع آشنا شدم شاید حتی چند روز دیگه هم دیر شده بود وقتی این رمانو خوندم اشک ریختم ولی ن واسه شخصیت داستان بلکه واس خودم چقدر شباهت داشتیم خوشحالم که زود به خودم اومدم هر چند 4سال پیش این اتفاق باید میفتاد ولی خب جلوی ضرر رو از هر طرف بگیری منفعته این تاخیرمو هم میذارم پای شور و حال نوجوونیم!

حالا که خوب فکر می کنم می بینم منم نزدیک بود خودمو بدبخت کنم اونم فقط بخاطر عشق، عشق به کسی که از جنس من نبود تفاوتمون زمین تا آسمون بود نمی خوام خودمو خیلی بالاتر بگیرم ولی واقعا تفاوت فرهنگی داشتیم جوری که حتی فکر می کردم اگه یه روزی به هزار بدبختی خانواده مو راضی کنم خودمو هم می تونستم  راضی کنم؟  عشق روزای اول خیلی قشنگه همه چیز شیرینه حتی اشکایی که می ریزی همشون خاطره میشن اما بعد از یه مدت کم کم تفاوت به نظر میاد و واسه ی من این اتفاق تو سال دوم افتاد شاید اونم همون موقع ها متوجه شده بود و به روی خودش نمیاورد منم همین طور اعتراف میکنم که کور نبودم ولی خودمو میزدم به کوری نمی خواستم از دستش بدم وابستگی بدتر از عشقه همین وابستگی باعث شد من سه سال دیرتر اقدام کنم نه اینکه این سال ها بیکار بودم بارها خواستم تموم کنم ولی نمی شد این وابستگی لعنتی دست از سرم بر نمی داشت من حتی نمی تونستم باهاش درد و دل کنم چون می دونستم بی فایده ست اون احساسی که من می خواستم نداشت قد بود با این حال وقتی احساس می کرد داره همه چی تموم میشه به هزار ترفند و التماس راضیم می کرد، واقعا عاشق بود؟ نمی دونم شایدم وابسته بود ولی من دیگه بخاطر وابستگی نمونده بودم بخاطر ترحم بود دلم می سوخت براش هر چند گهگاهی شور و حال قبل میومد تو ذهنم و فکر می کردم هنوز عاشقم ولی خیلی زود تفاوت اخلاقی و فرهنگی مون می خورد تو ذوقم، من مثل اون قانع نبودم بلند پرواز بودم و هستم و خیلی از رفتارای دیگه که دوست ندارم یادم بیاد هرچه که بود ما وصله ی هم نبودیم یه ماه پیش رفت مشهد از آقا خواستم خودش همه چیو حل کنه جوری که هیچ راه برگشتی نباشه و شد بدون کوچکترین دلخوری یا حرفی یا اشکی همه چی تموم شد از مشهد که برگشته خبری ازش ندارم فقط توی آخرین پیامایی که شب برگشتنش ردوبدل کردیم گفت حالش خوبه و دو روزه دیگه پیام میده شب بخیر گفتیم و من بلاکش کردم بدون هیچ دلیلی شمارشو هم پاک کردم خودمم نمی دونم چرا؟ انگار انگشتم بی اختیار روی صفحه ی گوشی می چرخید و اینکارارو می کرد دوروز پیش خواستم به طعنه پیام بدم که چند هفته است از اون دوروزی گفتی گذشته ولی در کمال ناباوری شمارشو فراموش کردم شماره ای که 4سال حفظ بودم از یادم رفته خبری ازش نیست همه چی آرومه و من خیلی خوشحالم خوشحال از اینکه همه چی به خوبی تموم شد بدون هیچ دلخوری و تنفری!

اگه هم بر گرده من دیگه راضی نمی شم چون می دونم تصمیمم درسته

  • گلاویژ

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">