ذیرِ نورِ عابـاژور

ذیرِ نورِ عابـاژور

برایش نوشتم:
" زیر نور این آباژور
در ازدحام این قرص خواب های لعنتی
جایی در وسعت سرد این تختخواب
شب بخیر هایت گم شده است "
برایم نوشت:
" بخواب
عادت به هیچ چیز صلاح نیست "
و این منطقی ترین لالاییِ نیمه شب های من شد ...

***
گلاویژ نام ستاره‌ای که در شب‌های تابستان نمایان میشود؛ ستاره ی سهیل.

چهارده

جمعه, ۵ شهریور ۱۳۹۵، ۰۳:۲۷ ق.ظ

وبلاگ سایه بودم دو پست آخرشو که می خوندم جالب بود واسم هرخطی رو که نوشته بود اگه برعکس نوشته می شد شرح حال من بود سایه تو دقیقا نقطه ی مقابل منی هیچ وقت تو این یه سال احساس نکرده بودم باهات تفاوت دارم وقتی اون وبلاگ کنکوریمو ساختم تو اولین نفری بودی که باهاش آشنا شدم همیشه دورادور حواسم بهت بود کلی بخاطرت حرص می خوردم گاهی اوقات. وقتی تنبلی می کردی و دعوات می کردم چون احساس می کردم تو خود منی که داره این اشتباهاتو می کنه می گفتم داره اشتباه های منو انجام میده دلم نمی خواست تو هم مثل من پشت کنکور بمونی همیشه فکر می کردم از لحاظ رفتار و تفکر بهم نزدیک باشیم البته کاملا واضح بود که تو ازمن شادوشنگول تری. امروز متوجه شدم که خیلی تفاوت داریم. 

من برعکس تو هیچ وقت تمایلی نداشتم که خواهر داشته باشم اصلا از داشتنش متنفر بودم هنوزم هستم خودمم نمی دونم چرا شاید اگه بجای بهراد خواهر دار می شدم تا الان یه بلایی سرم اومده بود شاید یه چیزی شبیه افسردگی شدید! من هیچ وقت دلم نخواست با کسی صمیمی باشم مامان من خودشو می کشه که بهم نزدیک بشه که باهاش راحت باشم و دردو دل کنم ولی من هیچ وقت نذاشتم بهم نزدیک بشه همیشه منو تو بغل می گیره و می بوسه ولی من خیلی جدی خودمو می کشم بیرون اصلا یادم نمیاد آخرین باری که بوسیدمش کی بوده، یا مثلا وقتی بابام سرکاره و میگه فاطمه بیا تو اتاق کنارم بخواب من رو نمیدم و در اتاقمو قفل می کنم که اونم نیاد پیشم، الان که دارم خوب فکر می کنم می بینم این رفتار هایی که همیشه از روی عادت نشون دادم ظلم بزرگی به مامانم بوده من تنها بچه ی اون بودم و وظیفه ام بوده که کنارش باشم باهاش حرف بزنم غر بزنم خودمو لوس کنم دردودل کنم دردودل بشنوم تا تنهایی رو حس نکنه اما هیچ وقت هیچ وقت واسش دختری نکردم من تنهایی رو دوست داشتم و دارم همین الانشم وقتی بهراد تو اتاق نیس در اتاقم قفله من از این پیله ای دورخودم ساختم همیشه لذت بردم و می برم ولی مامانم از تنهایی متنفره از سکوت بدش میاد و من با اینکه می دونستم هیچ وقت نخواستم امتحان کنمو در کنارش باشم.

مامان من تو این 19سال پژمرده شد طراوت و شیطنت چند سال پیشش رو از دست داد حتی تامرز افسردگی هم رفت و بدون شک منم تو این ماجرا مقصر بودم خوشحالم که بهراد هست بودنش مثل یه معجزه بود مامان از من که خیری ندید حداقل خودشو با بهراد سرگرم می کنه و مثل قبل تنهایی اجباری رو تحمل نمی کنه تو این 3ماهی که 4نفره شدیم به وضوح شاهد روند تغییر مامانمم خیلی شاد تر و سرزنده تر از چند سال اخیره هرکی هیجان و انرژی زیادشو ببینه فکر می کنه بچه ی اولشه. از اینکه بهراد جای خالی منو واسش پرمی کنه ناراحت نیستم من خودم نخواستم مامانم وارد قلمرو ام بشه و طبیعیه که الان نمی تونیم با هم کنار بیایم چون اصلا زبون همو نمی فهمیم یعنی من نذاشتم که بفهمیم من حتی با پدرمم بیشتر می تونم کنار بیام و این بیشتر مامانمو عذاب میده ن اینکه حسودی کنه ولی خب حساس شده فکر می کنه که من هیچ احساسی بهش ندارم، می بینی سایه منوتو خیلی با هم فرق می کنیم. 

پ. ن1:لطفا قضاوتم نکنید من متن بالا رو با افتخار ننوشتم و خودم از این وضع راضی نیستم ولی تغییر دادن اخلاقی که تو ذات آدم نهادینه شده خیلی سخته و من نمی تونم یه شبه خودمو تغییر بدم به زمان نیاز دارم تا بتونم رابطه و صمیمیتی که 19سال نداشتم رو کم کم ایجاد کنم.

پ.ن2:سحر غر نزنیا خودم می دونم طولانی نوشتم ولی چه کنم یهویی شد دیگه، اصلا همش تقصیر سایه ست!!! 

پ

  • گلاویژ

نظرات (۱)

اخعععی 
یعنی برادرت ۳ ماهشه ؟؟ 
پاسخ:
نه عزیزم 6ماهشه

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">